عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٥٩ - غلام عبدالله مبارك
تو مىپردازد! عبدالله از اين خبر بسيار غمگين شد. شبى بدون خبر غلام، دنبال غلام رفت تا به گورستان رسيد، ديد غلام وارد قبرى شد و با پوشيدن جامهاى بسيار كهنه و انداختن زنجيرى به گردن صورت بر خاك گذاشت و با نيازمندى هرچه تمامتر به درگاه بىنياز به مناجات و دعا و گريه و زارى مشغول شد.
عبدالله، با ديدن آن حال به گوشهاى خزيد و آرام آرام مشغول گريه شد. غلام تا نزديك سحر مناجات و دعايش را ادامه داد، سپس از قبر بيرون آمد و رو به جانب شهر گذاشت و با رسيدن به شهر به اولين مسجدى كه رسيد وارد مسجد شد و به نماز صبح ايستاد و پس از نماز گفت: اى مولاى حقيقى من! شب به روز رسيد، هماكنون مولاى مجازى من از من درهم و دينار مىخواهد. خدايا! چارهساز بيچارگان تويى و سرمايهبخش به مفلسان و گدايان تويى. در آن حال نورى پديد شد و از ميان نور دينارى زر در دست غلام قرار گرفت.
عبدالله، با مشاهده اين حال بىطاقت شد، به سوى غلام رفت و سر غلام را به سينه گرفت و گفت: هزار جان چون منى فداى چنين غلامى باد، اى كاش تو خواجه بودى و من غلام!!
غلام، چون اين وضع را ديد، گفت: خدايا! تا الآن كسى جز تو از راز من خبر نداشت، اكنون كه رازم فاش شد اين زندگى را نمىخواهم، مرا به نزد خود بر؛ در زمزمه و مناجات بود كه در آغوش عبدالله جان به جان آفرين تسليم كرد!
عبدالله، او را با همان جامه بسيار كهنه دفن كرد. همان شب رسول خدا ٦ را در خواب ديد كه با حضرت ابراهيم بر براقى سوارند و به سوى او مىآيند، چون به عبدالله رسيدند فرمودند: چرا آن دوست و محبوب ما را با جامه كهنه به خاك سپردى؟!
آرى، وجود مقدس حضرت حق در جميع احوال و در جميع امور به صورتهاى گوناگون به بندگانش رأفت و عطوفت دارد و آنان را به ويژه در وقت