عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٧٦ - داستان شگفتانگيز حاتم اصم
روى؟ اين زيارت بر كسى واجب است كه ثروتمند و توانا باشد. فرزندانش گفتار مادرشان را تصديق كردند، مگر دختر كوچكش كه با شيرين زبانى خاص خودش گفت: چه مانعى دارد اگر به پدرم اجازه دهيد عازم اين سفر شود؟
بگذاريد هرجا مىخواهد برود، روزىبخش ما خداست و پدر وسيله و واسطه اين روزى است، خداى توانا مىتواند روزى ما را از راه ديگر و به وسيلهاى غير پدر به ما برساند. همه از گفته دختر هوشيار، متوجه حقيقت شدند و اجازه دادند پدرشان به زيارت خانه حق رود و آنان را دعا كند.
حاتم، بسيار خوشحال شد و اسباب سفر آماده كرد و با كاروان حاجيان عازم زيارت شد. همسايگان وقتى از رفتن حاتم و علت رفتنش كه گفتار دختر بود خبردار شدند به ديدن دختر آمدند و زبان به ملامتش گشودند كه چرا با اين فقر و تهىدستى اجازه دادى به سفر رود، اين سفر چند ماه به طول مىانجامد، بگو در اين مدت طولانى مخارج خود را چگونه تأمين خواهيد كرد؟
خانواده حاتم هم زبان به طعنه گشودند و دختر كوچك خانواده را در معرض تير ملامت قرار دادند و گفتند: اگر تو لب از سخن بسته بودى و زبانت را حفظ مىكردى ما اجازه سفر به او نمىداديم.
دختر، بسيار محزون و غمگين شد و از شدت غم و اندوه اشكهاى خالصش به صورت بىگناهش ريخت و در آن حال ملكوتى و عرشى دست به دعا برداشت و گفت: پروردگارا! اينان به احسان و كرم تو عادت كردهاند و هميشه از خوان نعمت تو بهرهمند بودند، آنان را ضايع مگردان و مرا هم نزد آنان شرمسار مكن.
در حالى كه جمع خانواده متحير و مبهوت بودند و فكر مىكردند كه از كجا قوتى براى گذران امور زندگى بدست آورند، ناگهان حاكم شهر كه از شكار برمىگشت و تشنگى شديد او را در مضيقه و سختى انداخته بود، عدهاى را به در