عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٥٥ - حق مهمان بر مهماندار
ارتباط خود را با عمويش بيشتر كرد و زيبايى خويش را دامى براى او قرار داد و چنان در وى نفوذ كرد كه روزى هيردويس به او گفت: هر آرزويى دارى از من بخواه كه بىترديد تو را به آرزويت خواهم رسانيد.
هيروديا گفت: من چيزى جز سر يحيى را نمىخواهم! زيرا او نام من و تو را بر سر زبانها انداخته و همه مردم را به عيبجويى ما واداشته است، اگر مىخواهى دلم آرام شود و خاطرم شاد گردد بايد اين كار را انجام دهى!!
هيروديس كه ديوانهوار به آن زن عشق مىورزيد، بىتوجه به عاقبت اين كار، تسليم شد و چيزى نگذشت كه سر يحيى را نزد آن زن بدكار حاضر ساختند، ولى عواقب دردناك اين عمل سرانجام دامان او را گرفت[١].
حق مهمان بر مهماندار
ارباب تاريخ نوشتهاند: سيصد اسير از محلى نزد معن بن زائده كه از سرداران بزرگ بود آوردند. معن به كشتن همه آنان فرمان داد. جوانى در ميان اسيران كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بود گفت: اى امير! تو را به خدا سوگند مىدهم ما را مكش تا هريك آبى بياشاميم. معن گفت: همه را آب دهيد. چون اسيران آب خوردند، جوان گفت: اى امير! اكنون همه ما مهمان تو شديم و اكرام مهمان جزء وظايف بزرگان است. معن گفت: راست گفتى و فرمان داد همه را آزاد كردند.
راستى همانگونه كه اميرالمؤمنين ٧ خبر داده، بسيار بسيار بعيد است كه خداى مهربان مهمان خود را كه از سفره مادى و معنوى او استفاده كرده به عذاب بسوزاند.
|
اگر بديم و گر نيك خاكسار توايم |
فتاده بر ره تو خاك رهگذار توايم |
|
[١] - قصههاى قرآن: ٣٢٢.