عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٩٣ - داستانى شگفت از صدقه
چه بسا كه وقت بلوغ او عمر ما به پايان رسد و ما از محنت فراق او راحت باشيم.
پس از نه ماه پسرى نيكو منظر و زيبا طلعت به آنان عطا شد؛ براى رشد و تربيت او رنج فراوان بردند تا به حد رشد و كمال رسيد؛ از پدر و مادر درخواست همسرى لايق و شايسته كرد؛ پدر و مادر نسبت به ازدواج او سستى روا مىداشتند، تا از ديدار او بهره بيشترى برند؛ بناچار كار به جايى رسيد كه لازم آمد براى او شب زفاف برپا كنند؛ شب عروسى به انتظار بودند كه چه وقت سپاه قضا درآيد و فرزندشان را از كنار آنان بربايد؛ عروس و داماد شب را به سلامت به صبح رساندند و هم چنان به سلامت بودند تا يك هفته بر آنان گذشت، پدر و مادر شادى كنان به نزد پيامبر زمان آمدند و گفتند: با دعايت از خدا براى ما فرزندى خواستى و گفتى كه شب زفاف او با شب مرگ او يكى است، اكنون يك هفته گذشته و فرزند ما در كمال سلامت است!
پيامبر گفت: شگفتا! آنچه من گفتم از نزد خود نگفتم، بلكه به الهام حق بود، بايد ديد فرزند شما چه كارى انجام داد كه خداى بزرگ، قضايش را از او دفع كرد. در آن لحظه جبرئيل امين آمد و گفت: خدايت سلام مىرساند و مىگويد: به پدر و مادر آن جوان بگو: قضا همان بود كه بر زبان تو راندم، ولى از آن جوان خيرى صادر شد كه من حكم مرگ را از پروندهاش محو كردم و حكم ديگر به ثبت رساندم، و آن خير اين بود كه: آن جوان در شب عروسى مشغول غذا خوردن شد، پيرى محتاج و نيازمند در خانه آمد و غذا خواست، آن جوان غذاى مخصوص خود را نزد او نهاد، آن پير محتاج غذا را كه در ذائقهاش خوش آمده بود، خورد و دست به جانب من برداشت و گفت: پروردگارا! بر عمرش بيفزا.
من كه آفريننده جهانم به بركت دعاى آن نيازمند هشتاد سال بر عمر آن جوان افزودم تا جهانيان بدانند كه هيچكس در معامله با من از درگاه من زيانكار