عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٧٩ - داستان شگفت انگيز سعد بن معاذ
و او را در آغوش گرفت و بوسيد و گفت: چه بسا كوچكهاى ظاهرى كه در باطن بزرگان اجتماعاند، خدا به بزرگتر شما از نظر سن توجه نمىكند، بلكه به آن كه معرفتش در حق او بيشتر است نظر دارد، پس بر شما باد به معرفت خدا و اعتماد بر او، زيرا كسى كه بر او توكل كند وى را وا نمىگذارد[١].
داستان شگفت انگيز سعد بن معاذ
امام صادق ٧ مىفرمايد: گروهى نزد پيامبر خدا آمدند و او را به مرگ سعد بن معاذ خبر دادند، پيامبر با اصحاب براى تجهيز سعد حركت كردند، و در حالى كه بر چهارچوب در غسال خانه قرار داشتند به غسل دادن بدن سعد فرمان دادند. هنگامى كه او را حنوط و كفن كردند و بر تختهاى براى حمل به سوى بقيع قرار دادند، حضرت با پاى برهنه و بدون عبا دنبال جنازه حركت كردند، سپس گاهى طرف راست جنازه را بر دوش مىگرفتند و گاهى طرف چپ را تا به قبر رسيدند. پيامبر وارد قبر شد و با دست مباركش لحد چيد و از اصحاب مىخواست كه سنگ و خاك به حضرت دهند تا روزنههاى بين لحد را بگيرد؛ چون فارغ شدند و خاك روى لحد ريخته شد و قبر به طور كامل بسته شد، فرمود: من مىدانم به زودى جنازه مىپوسد ولى خدا بندهاى را دوست دارد كه هرگاه كارى مىكند محكم و استوار انجام مىدهد، به اين خاطر در چينش لحد و بستن روزنههاى آن با سنگ و خاك دقت كردم.
در آن لحظه مادر داغديده سعد از گوشهاى فرياد برداشت: اى سعد! بهشت بر تو گوارا باد، ولى پيامبر فرمودند: اى مادر سعدا مطلبى را بر پروردگارت در مورد فرزندت اين گونه قاطع و يقينى نسبت مده؛ زيرا فشار سختى به سعد وارد شد!!
[١] - انيس الليل: ٢٩٢.