عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٦٣ - حكايتى عجيب
حضرت با تازيانه يك ضربه به او زد، غلام گريست و گفت: خدا را اى على بن الحسين ٧، مرا دنبال كارى مىفرستى و سپس تازيانهام مىزنى؟! امام باقر ٧ فرمود: پدرم گريست و به من گفت: به حرم رسول خدا برو و دو ركعت نماز بخوان، آن گاه بگو: خدايا على بن الحسين را از خطايش در قيامت بيامرز، سپس به غلام فرمود: برو تو در راه خدا آزادى. ابوبصير مىگويد به حضرت باقر ٧ گفتم: فدايت شوم، آزادى كفاره يك ضربت تازيانه است؛ ولى امام سكوت كرد[١].
حكايتى عجيب
عطار نيشابورى روايت مىكند كه: روزى حسن بصرى به جايى مىرفت، در حال رفتن به رود دجله رسيد و به انتظار ايستاد، ناگهان حبيب اعجمى كه از زمره زاهدان و عابدان بود، در رسيد، گفت: اى پيشوا چرا ايستادهاى؟ گفت: به انتظار كشتى ايستادهام. گفت: اى استاد من از تو دانش آموختهام و در حال دانش آموختن از تو فرا گرفتهام كه: حسد مردمان را از دل بيرون كن و آرزوهاى دور و دراز را از خود برطرف نما تا جايى كه آتش عشق به دنيا بر دل تو سرد شود، آنگاه با اين مقام پاى بر آب بگذار و از آب بگذر! ناگهان حبيب پاى بر آب گذاشت و برفت؛ حسن بيهوش شد، چون به هوش آمد گفتند: تو را چه شده؟
گفت: او دانش از من آموخته و اين ساعت مرا سرزنش كرد و پاى بر آب نهاد و برفت، اگر فرداى قيامت ندا رسد كه بر صراط بگذر و اين چنين فرو مانم چه توان ساخت. پس حبيب را گفت: اين مقام را با كدام سبب به دست آوردى؟
گفت: اى حسن! من دل، سفيد مىكنم و تو كاغذ، سياه مىكنى! حسن گفت:
علمى ينفع غيرى ولم ينفعنى.
[١] - الزهد: ٤٣، باب ٧، حديث ١١٦؛ بحار الانوار: ٧١/ ١٤٢، باب ٤، حديث ١٢.