عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٩٢ - تواضع سليمان
متواضعانه نشست و برخاست داشت. به هركسى مىرسيد گرچه طفل خردسال بود، سلام مىكرد، بىريا روى زمين مىنشست، با مردم كوچه و بازار به ويژه بىنوايان انس مىگرفت، از حال آنها و زندگى و معيشت و كارشان جويا مىشد، بر عادىترين مركب سوار مىشد، گوسفندان را خود مىدوشيد، لباسش را خود مىشست، با خادمان خانه همغذا مىشد و در ميان مردم هم چون يك فرد عادى زندگى مىكرد.
تواضع سليمان
سليمان ٧، داراى چنان حشمت و جلال و عظمتى بود كه او را در اين زمينه هم پايهاى نبود، ولى به اندازهاى متواضعانه و باانصاف رفتار مىكرد كه حتى مورى ناتوان هم مىتوانست او را محاكمه كند و حق طبيعى خود را از سليمان دريافت دارد.
روزى مورى روى دستش به حركت آمد، سليمان مور را از روى دستش برداشت و بر زمين گذاشت، سليمان مانند همه فكر نمىكرد كه مور بر او اعتراض كند و وى را مورد بازخواست قرار دهد، ولى تواضع و عدالت و ضعيف نوازى سليمان كار را به جايى رسانيده بود كه مور لب به سخن گشوده عرضه داشت: اين خودپسندى چيست؟ اين بزرگ منشى چيست؟ مگر نمىدانى من بنده خدايى هستم كه تو نيز بنده او هستى؟ از نظر بندگى خدا چه تفاوتى ميان من و توست كه تو با من چنين رفتارى كردى؟
سليمان، از صراحت گويى مور متأثر شد. آرى، دچار اضطراب و تأثر شد كه اگر روز قيامت با چنين بيانى در پيشگاه حق محاكمه شود چه بايد كرد. همين اضطراب و تأثر او را از حال طبيعى خارج ساخت؛ وقتى به حال آمد فرمان داد مور احضار شود.