عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٦٩ - كرامتى شگفت از سالكى كم نظير
چون چند قدم دور شديم يكى از دوستان براى اطمينان يافتن از اين واقعه كه آيا مار در حقيقت با خطاب استاد مرده يا نه به عقب برگشت و با پاى خود به مار زد و مار را در حقيقت مرده يافت، سپس به جمع ما پيوست و همه راه خود را به سوى نجف ادامه داديم، ناگهان استاد رو به آن شخص كرد و فرمود: مار با خطاب من بىجان شد، لازم نبود شما به عقب برگرديد و از اين واقعه تفحص و تحقيق كنيد و مرا امتحان نماييد كه آيا خطابم مؤثر افتاد يا نه!!
كرامتى شگفت از سالكى كم نظير
مرحوم آيت الله العظمى حاج سيد احمد خوانسارى مرجعى بزرگ و عالمى ژرف انديش بود، وى در وادى سير و سلوك و عرفان گامهاى بلندى برداشته بود، آيت الله حاج شيخ مرتضى حائرى فرزند بزرگوار مؤسس حوزه علميه قم اين داستان را كه خود از زبان مرحوم آيت الله خوانسارى شنيده بود نقل فرمود كه:
من پدر سالخوردهاى داشتم، در زمانى كه سفرها با مركبهاى حيوانى انجام مىگرفت او را براى زيارت حضرت رضا ٧ به مشهد مىبردم، رسم كاروان اين بود كه در منزل آخر استحمام مىكرد و براى ورود به مشهد آماده مىشد، من در استحمام به پدرم كمك دادم و لباسهاى او را هم خود شستم، هنگام شب چون بسيار خسته بودم با همان خستگى به خواب سنگينى فرو رفتم، كاروان بدون توجه به من همان وقت شب حركت كرد و پدر سالخوردهام را نيز با خود برد، نزديك طلوع آفتاب از خواب بيدار شدم، چيزى به قضا شدن نماز نمانده بود، به سرعت تيمم كردم و نماز خواندم، پس از نماز همه وجودم را در تنهايى بيابان ترس گرفت، فكر پدرم كه اكنون با كاروان رفته و چه كسى از او مواظبت مىكند و چه كسى در پياده و سوار شدن و وضو گرفتن به او يارى مىدهد مرا آزار مىداد.