عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٠٠ - دعاى غلام حضرت سجاد
ما بگشا. يك بخش از سنگ كنار رفت.
دومى گفت: خدايا! تعدادى كارگر براى زراعت آوردم، هر كدام را به نصف درهم جهت مزد قرار گذاشتم، غروب يكى از آنان گفت: من به اندازه دو كارگر كار كردم، مزدم را يك درهم عطا كن، از پرداخت يك درهم امتناع كردم، او از من روى گرداند و رفت، من به اندازه نصف درهم در گوشهاى از زمين بذر پاشيدم؛ آن زراعت بركت كرد. روزى آن كارگر نزد من آمد و طلبش را از من خواست، من هجده هزار درهم كه ثمره زراعت نصف درهم بود و ساليانى چند ذخيره شده بود به او دادم و اين كار را فقط به خاطر رضاى تو انجام دادم، به اين خاطر ما را نجات ده. بخشى ديگر از سنگ كنار رفت.
سومى گفت: خدايا! شبى پدر و مادرم در خواب بودند، ظرف شيرى براى آنان بردم، ترسيدم ظرف را زمين بگذارم بيدار شوند، علاوه ترسيدم خودم بيدارشان كنم، ظرف را نگاه داشتم تا هر دو به اختيار خود بيدار شدند. تو مىدانى كه من آن رنج را به خاطر تو تحمل كردم، به اين سبب ما را نجات ده.
بخش ديگر سنگ كنار رفت و هر سه به سلامت از آن غار رستند[١].
دعاى غلام حضرت سجاد ٧
سعيد بن مسيب از فقهاى بزرگ مدينه و مورد مدح حضرت سجاد و حضرت موسى بن جعفر ٨ است.
عبدالملك مروان نمايندهاى به مدينه فرستاد تا از دختر سعيد كه داراى جمال صورت و سيرت بود برايش خواستگارى كنند. سعيد به فرماندار مدينه گفت:
هرگز حاضر نيستم دخترم را به ازدواج سلطان مملكت و پادشاه كشور درآورم!
روزى به يكى از شاگردانش گفت: چرا چند روز است به كلاس درس
[١] - نور الثقلين: ٣/ ٢٤٩.