عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٤٣ - شهادتش چهره حضرت حسين
بيرون شد كه راه فرار از كوفه را به دور از چشم دشمن ارزيابى كند. در مسير راه با مسلم بن عوسجه مصادف شد كه مىخواهد از مغازه عطارى جهت خضاب محاسن خود حنا بخرد.
حبيب گفت: اى مسلم! مگر خبر ندارى كه مولايمان حسين ٧ به سرزمين كربلا وارد شده بيا به يارى او بشتابيم. مسلم بن عوسجه بىدرنگ مهياى خارج شدن از كوفه شد!
حبيب غلام خود را طلبيد و اسبش را به او سپرد و گفت: اين اسلحه را زير لباس خود پنهان دار و از فلان راه عبور كن و در فلان منطقه منتظر من باشد، و اگر كسى از تو احوال پرسيد بگو: بر سر فلان مزرعه مىروم.
غلام به فرمان حبيب عمل كرد. سپس حبيب خود را از راه و بىراه به طور ناشناس به غلام رسانيد. شنيد غلام با آن اسب به اين گونه سخن مىگويد: اى اسب! اگر آقايم حبيب نيامد من خود بر تو سوار مىشوم و براى يارى حسين ٧ به كربلا مىروم.
اين سخن دل حبيب را لرزانيد و سيلاب اشك از ديدگانش جارى كرد و گفت: يا اباعبدالله! پدر و مادرم فدايت كنيززادگان براى تو غيرت به خرج مىدهند واى بر آزادگان كه دست از يارى تو باز دارند!
سپس سوار بر اسب شد و به غلام گفت: تو در راه خدا آزادى به هر كجا كه مىخواهى برو. غلام روى دست و پاى حبيب افتاد و گفت: اى سيد من! مرا از اين فيض محروم مكن، مرا هم همراه خود ببر كه دوست دارم جانم را فداى حسين كنم!
حبيب درخواست او را پذيرفت و با غلام روانه كربلا شد.
ياران حسين به استقبال حبيب شتافتند. زينب كبرى پرسيد: چه خبر است كه ياران به هم برآمدهاند؟ گفتند: حبيب بن مظاهر به يارى شما آمده است.