عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٦١ - حكايتى ديگر از صاحبدلى
امير سيستان از بودن چنين جوان شجاع، پركار، باانصاف و داراى صفت مردانگى بسيار خوشحال شد و او را به منصب باارزش امارت لشكر سيستان برگزيد و يعقوب از همانجا راه ترقى و كمال را تا درگير شدن با حكومت عباسيان آلوده براى نجات مظلومان پيمود.
حكايتى به نقل از ميرزا طاهر تنكابنى
ميرزا طاهر تنكابنى كه از حكما و فلاسفه بزرگ زمان اخير بود مىفرمود: از مدرسه سپهسار واقع در تهران ميدان بهارستان براى انجام كارى درآمدم، آن سوى خيابان سيدى را ديدم، در چهرهاش دقت كردم يافتم كه از هم درسىهاى گذشته من است، نزد او شتافتم و پس از سلام پرسيدم چه مىكنى؟ گفت:
ولگردم. گفتم: امشب بيا در مدرسه مهمان من باش. آمد و به خاطر سرماى سخت زير كرسى نشست، برايش چايى ريختم، پس از خوردن به من گفت:
ميل دارى همراه من به شهر قم بيايى؟ گفتم: هوا بسيار سرد است، علاوه در اين وقت شب وسيله براى رفتن به قم ميسر نيست، ولى براى رفتن به قم اصرار كرد.
گفتم: مىآيم. ناگهان گفت: اين قم!! خود را در صحن مطهر حضرت معصومه ٣ ديدم، براى اين كه به اين واقعيت يقين كنم، مهر نمازى از جامهرى برداشتم و در جيب خود نهادم، پس از زيارت به ناگاه گفت: تهران، ديدم زير كرسى حجره مدرسه هستم و آن مهر نزد من است.
حكايتى ديگر از صاحبدلى
|
حكايت كنند از بزرگان دين |
حقيقت شناسان عين اليقين |
|