عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٦٠ - حكايت نمك خوردن و حرمت صاحب نمك
داشت و دستبرد به آن به آسانى ممكن نبود، بنا گذاشتند از بيرون شهر با كندن كانالى تا زير كف خزانه به اموال امير دست يابند و با شتاب و سرعت همه را تصرف كنند.
كندن كانال شش ماه به طول انجاميد. عاقبت نيمه شبى با سوراخ كردن كف خزانه وارد خزانه شدند و همه طلا و نقره و جواهرات قيمتى و درهم و دينار را به صورتى كه مأموران بيرون خزانه نفهمند در كيسههاى متعددى جمع كردند و آماده بردن اموال از راه كانال به بيرون شهر بودند كه يعقوب در تاريكى نيمه شب چشمش به چيزى گوهر مانند افتاد كه درخشندگى خاصى داشت. از آنجا كه تاريكى شديد مانع شناخت آن بود، با زبانش عنصر بدست آمده را امتحان كرد و يافت كه قطعهاى نمك بلورين است، به تمام همراهانش دستور داد اموال را بگذاريد و از راه كانال به طرف بيرون شهر حركت كنيد.
جوانان مطيع او با دست خالى به بيرون شهر آمدند و علت اين كار را از يعقوب جويا شدند. يعقوب گفت: با اين كه پس از شش ماه زحمت مداوم، خود را به خزانه رسانديم و اقتضا داشت همه اموال گرد آمده در خزانه را تصرف كنيم، ولى من با چشيدن نمك امير سيستان، از مردانگى و انصاف دور ديدم كه اموال او را به غارت بريم!!
مأموران حفاظت، پس از باز كردن در خزانه، از ديدن وضع خزانه و كانالى كه با مهارت هر چه تمامتر زده شده بود، و به ويژه از بجا ماندن اموال و طلا و نقره و درهم و دينار شگفت زده شدند و جريان امر را به امير سيستان گزارش دادند.
امير دستور داد جارچيان در شهر آواز بردارند كه دزد خزانه هر كه هست، خود را به امير بشناساند تا از لطف و احسان امير بهرهمند شود.
يعقوب بدون دغدغه خاطر خود را به امير سيستان معرفى كرد و از اين كه نمك خورده و نمكدان شكستن را دور از مردانگى و انصاف ديده، داد سخن داد.