عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٤٤ - جوان خائف
بازگشتگاه ما قرار بده[١].
جوان خائف
يكى از ياران پيامبر مىگويد: روز بسيار گرمى پيامبر خدا در ميان ما در سايه درختى خود را از حرارت آفتاب دور نگاه داشت. ناگهان مردى آمد و پيراهنش را از بدنش در آورد و شروع كرد به غلط زدن روى ريگهاى داغ، گاهى پشتش را و گاهى رويش را به حرارت آن ريگها داغ مىكرد و مىگفت: بچش! آنچه از عذاب نزد خداست، سختتر از كارى است كه تو انجام مىدهى!
پيامبر كار او را مىنگريست تا آن مرد از عملش فارغ شد و لباسش را پوشيد و روى به رفتن كرد. پيامبر با دستش به او اشاره فرمود و او را نزد خود خواست و گفت: اى بنده خدا! كارى را از تو ديدم كه از ديگر مردم نديده بودم، چه عاملى تو را به اين كار واداشت؟ گفت: خوف از خدا. پيامبر فرمود: بىترديد حق خوف از خدا را ادا كردى، پروردگارت به اهل آسمانها به خاطر تو مباهات مىكند؛ سپس رو به اصحابش كرد و فرمود: اى حاضرين! نزد او برويد تا براى شما دعا كند. پس نزد او رفتند و او هم براى آنان دعا كرد و در دعايش گفت:
پروردگارا كار ما را بر هدايت قرار ده، و تقوا را توشه ما مقرر فرما، و بهشت را جايگاه ما كن[٢].
[١] - امالى صدوق: ٣٤٠، المجلس الرابع و الخمسون، حديث ٢٦؛ بحار الأنوار: ٦٧/ ٣٧٨، باب ٥٩، حديث ٢٣.
[٢] - امالى صدوق: ٣٤٠، المجلس الرابع و الخمسون، حديث ٢٦؛ بحار الانوار: ٦٧/ ٣٧٨، باب ٥٩، حديث ٢٣.