عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١١٢ - توبه بشر حافى
عشق كهن به سر مىبرى!
پير آگاه دم فرو بست و پاسخى نداد، سطح فكرى مخاطبانش با اين حقايق آشنا نبود.
ديرى نپاييد كه سخن پير آگاه درست از كار درآمد، و كاروان بشارت به كنعان رسيد و پيدا شدن يوسف را مژده داد، و پيراهن را بر چهره پدر گذاردند و نابيناى مقدس بينا گرديد و روى به پسران كرده گفت: نگفتم كه چيزهايى را من از سوى خدا مىدانم كه شما نمىدانيد؟ نوبت كيفر بزهكاران از سوى پدر رسيد، چون محكوميت پسران قطعى بود.
فرزندان اسراييل از پدر تقاضاى عفو كردند، و از او خواستند كه از خدا در برابر گناهانشان طلب آمرزش كند.
پير آگاه از گناهانشان درگذشت و قول داد كه چنين كند و به وعده خود وفا كرد[١].
آرى، فرزندان يعقوب از گناهان خود به پيشگاه حضرت حق توبه كردند و از برادر و پدر عذرخواهى نمودند، يوسف از آنان گذشت، يعقوب آنان را بخشيد، و خداوند آنان را در معرض رحمت و عفو قرار داد.
توبه بشر حافى
بشر مردى بود خوشگذران و اهل لهو و لعب، اغلب اوقات در خانه خود مجلس آوازه خوانى و بزم گناه داشت، روزى امام موسى بن جعفر ٧ از كنار خانه او عبور كردند، در حالى كه صداى آوازه خوانان و مطربان بلند بود. امام به خدمتكارى كه كنار در خانه ايستاده بود فرمودند: صاحب اين خانه بنده است يا آزاد؟ پاسخ داد: آزاد است، حضرت فرمودند: راست مىگويى، اگر بنده بود از
[١] - حسن يوسف: ٦٤.