عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٩٧ - توبهاى عجيب
كميل با شرمندگى و سرافكندگى گريه كردم، از خدا خواستم زمينه ازدواج مرا فراهم آورد، علاوه از افتادن در لجن زار گناه حفظم نمايد. دو سه ماهى گذشت به پيشنهاد پدر و مادرم كه به خواب نمىديدم با دخترى از خانوادهاى محترم ازدواج كردم، دختر در سيرت و صورت كم نظير است و من اين نعمت را از بركت ترك گناه و شركت در دعاى كميل اميرالمؤمنين ٧ دارم، امسال هم همه شبها در اين مجلس شركت كردم و اين نامه را رقم زدم تا بدانيد اين جلسات چه سود سرشارى براى مردم بخصوص جوانان دارد!
توبهاى عجيب
در زمان رسول خدا ٦، در شهر مدينه مردى بود با چهرهاى آراسته و ظاهرى پاك و پاكيزه، آنچنان كه گويى در ميان اهل ايمان انسانى نخبه و برجسته است.
او در بعضى از شبها به دور از چشم مردمان به دزدى مىرفت و به خانههاى اهل مدينه دستبرد مىزد.
شبى براى دزدى از ديوار خانهاى بالا رفت، ديد اثاث زيادى در ميان خانه قرار دارد و جز يك زن جوان كسى در آن خانه نيست!
پيش خود گفت: مرا امشب دو خوشحالى است، يكى بردن اين همه اثاث قيمتى، يكى هم درآويختن با اين زن!
در اين حال و هوا بود كه ناگهان برقى غيبى به دل او زد، آن برق راه فكرش را روشن ساخت، بدين گونه در انديشه فرو رفت، مگر من بعد از اين همه گناه و معصيت و خلاف و خطا به كام مرگ دچار نمىشوم، مگر بعد از مرگ خداوند مرا مؤاخذه نمىكند، آيا در آن روز مرا از حكومت و عذاب و عقاب حق راه گريزى هست؟