عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٧٤ - پادشاهزاده تيرهبخت
و برزن گذر كرد، عبورش به دخمهاى از دخمههاى مجوسان افتاد؛ مجوسانى كه بر اساس قانونشان مردگان را در دخمه مىگذاشتند و در دل شب كنار آنان شمع و چراغ مىافروختند.
پادشاه زاده وقتى چشم به دخمه دوخت، دخمه را حجله عروس پنداشت، به درون دخمه رفت. مجوسان جنازه پيرهزالى را كه هنوز كالبدش سالم بود، در آن دخمه گذاشته بودند.
داماد، پيرهزال مرده را در آغوش كشيد و از روى ميل و رغبت و غريزه شهوت تا صبح با او آميزش كرد.
چون با وزيدن نسيم صبح از مستى و بىهوشى و بىخبرى و مدهوشى در آمد، خود را در دخمهاى وحشتزا و كنار جسد پيرهزالى زشترو ديد، از شدت نفرت و كراهت نزديك بود هلاك شود، و از نهايت شرمندگى و خجلت راضى بود به زمين فرو رود. در انديشه بود كه مبادا كسى بر اين وضع آگاه گردد و ننگ و عارش تا قيامت بر او بماند كه ناگاه پدر و خدم و حشمش رسيدند و بر آن رسوايى و افتضاح آگاه شدند!!
اين است دورنمايى از زندگى افتادگان در چاه محبت دنيا و غرق شدگان در شهوات، كه عروس آخرت را به سبب مستى از شهوات با به آغوش كشيدن پيرهزال زشتروى و زشتخوى دنيا عوض كردهاند!!
|
ز خود غافل نشستن تا كى و چند |
به دنيا چشم بستن تا كى و چند |
|
|
ز اهل دل نهفتن روى تا كى |
هوس رانى و حيوان خوى تا كى |
|
|
تويى آن شاهباز اوج لاهوت |
چرا افتادهاى در دام ناسوت |
|