عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٨٥ - داستانى از توكل يك انسان باايمان
وزير مملكت است، كليد حل مشكل من از جانب خدا در دست اوست. من اگر در خانه او مىآيم به شخص خودش كار ندارم، مرتب مىآيم كه اگر كليد حل مشكل من در دست اوست از آن دست بيرون آورم و اگر نيست پس از ثابت شدنش رفت و آمدم را قطع مىكنم، پول را به صاحبش برگردان كه من فردا هم به محل نخستوزيرى خواهم آمد.
احمد بن خالد روز ديگر چون چشمش به عبدالله افتاد، بسيار ناراحت شد و به نديمش گفت: مگر پيام مرا به او نرساندى؟ غلام داستان برخوردش را با عبدالله گفت. وزير به خشم آمد و گفت: با قدرتى كه در اختيار دارم به حسابش خواهم رسيد!
احمد بن خالد هنگامى كه پس از گفتگويش با غلام وارد بر مأمون شد، مأمون گفت: يكى دو روز است تصميم دارم براى استان مصر كه استانى ثروتمند است استاندارى بفرستم. به نظر تو چه شخصى براى آن منطقه لياقت دارد؟
نخستوزير كه تصميم داشت يكى از دوستان نزديكش را معرفى كند و به قول معروف رابطه را بر ضابطه ترجيح دهد خواست بگويد عبدالله زبيرى، زبانش بىاختيار پيچانده شد و گفت: عبدالله هبيرى. مأمون گفت: مگر عبدالله هبيرى زنده است؟ او مردى است عاقل و كاردان و براى اين پست بسيار مناسب است. وزير گفت: او دشمن خاندان بنى عباس است. مأمون گفت: آنقدر به او محبت مىكنيم تا دوست ما شود. وزير گفت: او به سن كهولت رسيده و براى اين پست شايسته نيست. مأمون گفت: او عقل فعال و دنيايى از تجربه است، فعلا سيصد هزار درهم جهت خرج سفر در اختيارش بگذار تا به مصر رود و به كارگردانى آن منطقه حاصل خيز مشغول شود.
لقمان حكيم در پايان موعظهاش به فرزندش فرمود: بايد عقل ملاح كشتى زندگى و قطبنمايش دانش و علم و سكانش صبر باشد[١]، بىترديد اين گونه زندگى كه كشتىاش تقوا و بارش ايمان و بادبانش توكل و ملاحش عقل
[١] - كافى: ١/ ١٦، كتاب العقل و الجهل، حديث ١٢؛ تحف العقول: ٣٨٣؛ وسائل الشيعه: ١٥/ ٢٠٦، باب ٨، حديث ٢٠٢٩١.