عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١١٠ - توبه برادران يوسف
آيا مىدانيد كه شما با يوسف و برادرش چه كرديد و اين كار از جهل و نادانى شما بود؟! برادران از اين سؤال يكه خوردند، سالار مصر، اين قبطى بزرگ، از كجا يوسف را مىشناسد و سرگذشت وى را مىداند، برادر يوسف را از كجا شناخته، رفتار آنها را با يوسف از كجا مىداند، رفتارى كه جز برادران ده گانه هيچ كس از آن آگاهى ندارد؟
در جواب متحير شدند و ساعتى بينديشيدند، خاطرات سفرهاى گذشته را به ياد آوردند، سخنانى كه از سالار مصر شنيده بودند هنوز فراموش نكرده بودند، به ناگاه همگى پرسيدند: مگر تو يوسف هستى؟
سالار مصر پاسخ داد: آرى، من يوسفم و اين برادر من است، خدا بر ما منت نهاد كه پس از ساليان دراز يكديگر را ببينيم و فراق و جدايى به وصال ديدار بدل شود، هركس صبر كند و تقوا پيشه سازد خدايش پاداش خواهد داد و به مقصودش خواهد رسانيد.
بيم و هراسى فوق العاده برادران را فرا گرفت، و كيفر شديد انتقام يوسفى را در برابر چشم ديدند.
قدرت يوسف نامتناهى، و ضعف آنها در سرزمين غربت نامتناهى، و اين دو نامتناهى كه در برابر يكديگر قرار گيرند معلوم است كه چه خواهد شد.
برادران از نظر قانون و مذهب ابراهيم خليل خود را مستحق كيفر ديدند، از نظر عاطفه مستحق انتقام يوسفى دانستند، گويا جهان بر سر ايشان فرود آمد و اضطراب و لرزه بر اندامهايشان بينداخت و قدرت سخن از آنان سلب شد، هرچه نيرو داشتند جمع كرده به آخرين دفاع اكتفا كردند، و آن اعتراف به گناه و تقاضاى عفو و بخشش بود، سپس گفتند: خدا تو را بر ما برترى داده و ما خطاكاريم و به انتظار پاسخ نشستند تا ببينند چه مىگويد و با آنها چه خواهد كرد؟ ولى از دهان يوسف سخنى را شنيدند كه انتظار نداشتند و احتمال نمىدادند.