عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٩١ - داستانى بسيار عجيب از نافع بن هلال
اى اهل حرم پيامبر! اى بانوان ما! اى معاشر آزادگان پيامبر خدا! اين است شمشيرهاى بران، جوانمردان شما عهد و پيمان بستهاند كه غلاف نكنند مگر در گردن هر كس كه خيال اذيت شما را داشته باشد، و اين است سر نيزههاى غلامان شما، قسم خوردهاند جاى ندهند مگر در سينه آن كه بخواهد انس شما را بهم زند.
حضرت حسين ٧ فرمود: يا آل الله! شما هم براى تشكر از آنان در برابر ايشان قرار بگيريد.
اهل حرم بيرون آمدند. ندبه مىكردند و همى مىگفتند: اى پاكان و پاك مردان! اگر دست از حمايت دختران فاطمه بكشيد چه عذر داريد؟ آن وقتى كه ما به ديدار جدمان پيامبر برسيم و به او از اين پيش آمدى كه بر ما نازل شده شكايت كنيم، و او بپرسد كه: آيا حبيب و ياران حبيب حاضر نبودند، نشنيدند، نديدند؟
گفت: قسم به خدا كه جز او خدايى نيست اصحاب آماده شدند كه اگر موقع سوارى است سوار شدند و اگر جنگ، جنگ كنند![١]!
اصحاب گويا با زبان حال به اهل بيت : عرضه مىداشتند:
|
از مناى كعبه گر امروز رخ برتافتيم |
وعدهگاه كربلا را چون منا خواهيم كرد |
|
|
گر وداع از زمزم و ركن و صفا بنمودهايم |
كربلا را ركن ايمان از صفا خواهيم كرد |
|
|
تا كه بشناسند مخلوق جهان خلاق را |
خويش را آيينه ايزد نما خواهيم كرد |
|
[١] - مقتل الحسين مقرم: ٢١٨ با كمى اختلاف.