عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٠٢ - دعاى غلام سياه گمنام
و لقاى حق را درخواست مىكند و همان لحظه به خواستهاش مىرسد. امام دنبال من فرستاد كه به تشييع جنازه غلام حاضر شو!
|
اى كه هم دردى وهم درمان من |
وى كه هم جانى و هم جانان من |
|
|
دردم از حد رفت درمانى فرست |
اى دواى درد بىدرمان من |
|
|
تا به كى سوزد دلم در آتشت |
رحمى آخر بر دل من جان من |
|
|
آتش عشقت سراپايم گرفت |
سوخت خشك و تر ز خان و مان من |
|
|
راز خود هرچند پنهان داشتم |
فاش كرد اين ديده گريان من |
|
دعاى غلام سياه گمنام
روايت شده: بنى اسرائيل هفت سال دچار قحطى شدند، با هفتاد هزار نفر براى طلب باران به بيابان رفتند تا شايد از بركت دعا، باران بر آنان ببارد. خطاب رسيد: اى موسى! به آنان بگو: چگونه دعايتان را مستجاب كنم در حالى كه گناهانتان بر سر شما سايه انداخته و باطنتان خبيث شده است. مرا مىخوانيد در حالى كه يقين نداريد و دچار امن از انتقام من هستيد. به بندهاى از بندگان من كه او را برخ مىگويند رجوع كنيد تا او دعا كند و من مستجاب نمايم.
موسى سراغ برخ را گرفت ولى او را نيافت، تا روزى در راهى عبور مىكرد، غلام سياهى را ديد كه در پيشانىاش اثر سجود بود و چيزى در گردنش انداخته، موسى به نظر آورد كه او برخ است به او سلام كرد و از نامش پرسيد. گفت: نام