عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٠١ - دعاى غلام حضرت سجاد
نمىآيى؟ گفت: همسرم از دنيا رفت، مشغله تجهيز او مانع از آمدنم به كلاس درس شد. سعيد گفت: براى خود همسرى اختيار كن. گفت: استاد از مال دنيا بيش از دو درهم ندارم. گفت: دختر مرا مىخواهى؟ پاسخ داد: استاد خود مىدانى. استاد دختر را براى طلبه خود عقد بست.
سعيد چهل سال بود به خانه كسى نرفته بود، شاگردش مىگويد: غروب در خانهام را زدند، وقتى باز كردم ديدم سعيد بن مسيب است، دخترش را به من تحويل داد و رفت. گفتم: دختر چه دارى؟ گفت: حافظ قرآنم. گفتم: مهريه؟
گفت: يك حديث مرا كافى است! گفتم:
جهاد المرأة حسن التبعل[١].
«جهاد زن، نيكو شوهر دارى است».
اين سعيد با اين همه زهد و تقوا و درستى و كرامت و پاكى و خلوص مىگويد: در مدينه قحطى و كم بارانى شد، مردم به نماز و دعا رفتند؛ من هم با آنان همراه شدم ولى آن جمع را لايق استجابت نديدم، غلام سياهى را مشاهده كردم كه در كنار تپهاى سر به خاك نهاده دعا مىكند، دعايش مستجاب شد و باران فراوانى باريد. دنبالش رفتم ديدم وارد خانه حضرت زين العابدين شد، او را از حضرت خواستم. فرمود: همه غلامان من بيايند، چون آمدند منظور نظرم را در ميان آنان نديدم. گفتم: آن كه من مىخواهم ميان اينان نيست. گفتند:
تنها غلامى كه باقى مانده غلام اصطبل است. امام فرمود: او را هم بياوريد. چون آوردند همان بود كه من مىخواستم. حضرت فرمود: اى غلام! تو را به سعيد بخشيدم. غلام سخت گريست و گفت: سعيد مرا از زين العابدين جدا مكن.
چون ديدم سخت گريه مىكند او را رها كردم و از خانه امام بيرون رفتم. پس از رفتن من به خاطر فاش شدن سرش و برملا گشتن رازش سر به سجده مىگذارد
[١] - كافى: ٥/ ٩، باب جهاد الرجل و المرأة، حديث ١.