عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٣١ - توبه مرد نباش
و آفتاب آنها را داغ كرد، راهب به آن جوان گفت: دعا كن تا خداوند با ابرى سايه بر ما اندازد، آفتاب ما را مىسوزاند. آن جوان گفت: من براى خود در درگاه خدا حسنهاى نمىدانم كه دعايى كنم و از او چيزى خواهم. راهب گفت: پس من دعا مىكنم و تو آمين بگو. گفت: بسيار خوب، و راهب شروع به دعا كرد و جوان آمين گفت و چه زود ابرى بر آنها سايه انداخت، و زير سايه آن مقدار بسيارى از روز راه رفتند تا راه آنها جدا شد و دو راه شد، و آن جوان از يك راه رفت و راهب از يكى ديگر؛ به ناگاه آن ابر بالاى سر آن جوان رفت. راهب گفت: تو از من بهترى، دعا براى تو اجابت شده و براى من اجابت نشده، داستان خود را به من بگو؛ او خبر آن زن را گزارش داد. به او گفت: آنچه گناه در گذشته كردهاى برايت آمرزيده شده براى ترسى كه به دلت افتاده بايد بنگرى در آينده چونى[١]؟
توبه مرد نباش
معاذ بن جبل در حال گريه بر رسول خدا وارد شد، به حضرت سلام كرد و جواب شنيد، پيامبر عزيز به او فرمودند: سبب گريهات چيست؟ عرضه داشت: جوانى خوش سيما كنار در مسجد ايستاده و هم چون مادر داغديده بر حال خود مىگريد، علاقه دارد شما را زيارت كند، فرمودند: او را به داخل مسجد راهنمايى كن. وارد مسجد شد، به رسول حق سلام كرد، حضرت سلامش را پاسخ دادند و فرمودند: جوان، سبب گريهات چيست؟ عرضه داشت: چرا گريه نكنم در حالى كه مرتكب گناهانى شدهام كه خداوند اگر به بعضى از آنها مرا بگيرد به آتش جهنم دراندازد، عقيدهام اين است كه دچار عقاب گناهم خواهم شد و خداوند هرگز مرا نمىبخشد.
پيامبر فرمودند: آيا دچار شرك به خداوند بودهاى؟ گفت: از شرك به خداوند
[١] - كافى: ٢/ ٦٩، باب الخوف و الرجاء، حديث ٨؛ بحار الأنوار: ٦٧/ ٣٦١، باب ٥٩، حديث ٦.