عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٣٧ - تو را رها نمىكنم
حقيقت اقرار كردم، حضرت فرمودند: نمازهاى پنجگانه را بخوان، روزه ماه رمضان را بگير، گفت: پذيرفتم، فرمودند: حج بجاى آور، زكات بپرداز و از جنابت غسل كن. گفت: پذيرفتم. سپس شتر مرد بيابانى عقب ماند، رسول خدا پس از اندكى حركت ايستادند و درباره مرد بيابانى از اصحابشان پرسيدند، مردم به عقب برگشتند و به جستجوى وضع او برآمدند، در آخر لشكرگاه ديدند پاى شتر او به گودالى از گودالهاى لانه موش صحرايى افتاده و گردن مرد بيابانى و شتر شكسته و هر دو از بين رفتهاند. به رسول خدا خبر دادند، دستور داد خيمهاى برپا كنند و او را غسل دهند، پس از اينكه غسل داده شد، پيامبر وارد خيمه شدند و او را كفن كردند، آنگاه از خيمه خارج شدند در حالى كه از پيشانى مباركشان عرق سرازير بود، به يارانشان فرمودند: اين مرد بيابانى در حال گرسنگى از دنيا رفت، او كسى است كه ايمان آورد و ايمانش به ظلم و گناه آلوده نشد، حور العين با ميوههاى بهشت به جانب او شتافتند و دهانش را از آن ميوهها پر كردند، حور العينى مىگفت: يا رسول الله مرا از همسران او قرار ده و آن ديگر مىگفت مرا قرار ده[١]!
تو را رها نمىكنم
مامقانى گويد: عبدالله بن عمير مكنى به ابووهب، مردى دلاور و شجاع و در شهر كوفه نزديك بئر الجعده كه در قبيله همدان است منزل داشت و همسرش از قبيله بنىنمرين قاسط بود.
روزى از خانه بيرون شد، مشاهده كرد سپاهى انبوه و لشگرى فراوان به طرف نخيله، سان مىدهند. پرسيد اين لشگر براى چيست و عزم كجا دارد و به جنگ چه كسى عازم است؟
[١] - خرائج: ١/ ٨٨، فصل من روايات الخاصة؛ بحار الأنوار: ٦٥/ ٢٨٢، الأخبار، حديث ٣٨.