عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٣٦ - توبه مردى باديه نشين از كفر و بت پرستى
سكوتى طولانى كرد، سپس عرضه داشت: فدايت شوم انجام مىدهم.
على بن ابى حمزه مىگويد: جوان با ما به كوفه برگشت، چيزى براى او نماند مگر اينكه نسبت به آن به دستور حضرت صادق ٧ عمل كرد.
او پيراهن بدنش را نيز در راه خدا داد، براى او پولى جمع كردم، لباسى خريدم و خرجى مناسبى براى او فرستادم، چند ماهى نگذشت كه مريض شد، به عيادت او رفتيم، رابطه ما با او برقرار بود تا روزى به ديدنش رفتم، در حال احتضار بود، ديدهاش را گشود و به من گفت: به خدا قسم امام صادق به عهدش وفا كرد، گفت و از دنيا رفت. به كار دفن و مراسمش اقدام كرديم، پس از زمانى خدمت حضرت صادق رسيدم، فرمودند: به خدا قسم عهد خود را نسبت به دوستت وفا كرديم، عرض كردم: فدايت شوم راست گفتى، او به هنگام مرگش از عنايت شما خبر داد[١].
توبه مردى باديه نشين از كفر و بت پرستى
امام صادق ٧ مىفرمايند: رسول خدا ٦ به سوى بعضى از جنگهايش در حركت بود، به يارانش فرمودند: از بعضى از راههاى ميان دو گردنه، مردى بر شما ظاهر مىگردد كه سه روز است پيمانى از ابليس بر عهده ندارد، چيزى درنگ نكردند كه مردى بيابانى به جانب آنان آمد، پوستش بر استخوانش خشكيده بود، دو چشمش در حدقه پنهان مىنمود، دو لبش از خوردن گياه بيابان به سبزى مىزد. در ابتداى برخوردش با سپاه، سراغ رسول خدا را گرفت، رسول حق را به او معرفى كردند، به پيامبر عرضه داشت: اسلام را به من ارائه كن، فرمودند: بگو اشهد ان لا اله الا الله وانى محمد رسول الله. گفت: به اين دو
[١] - كافى: ٥/ ١٠٦، باب عمل السلطان و جوائزهم، حديث ٤؛ بحار الأنوار: ٤٧/ ٣٨٢، باب ١١، حديث ١٠٥.