عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٦٥ - قناعت
گوشهاى بذر پاشيدم، محصول فراوانى به بار آورد. روزى آن كارگر به نزد من آمد و طلب خود را از من خواست، من هجده هزار درهم از بابت قيمت آن محصول به او دادم. آن عمل را محض تو انجام دادم به خاطر آن، مشكل ما را برطرف كن. قسمتى ديگر از سنگ از دهانه غار كنار رفت. سومى گفت: الهى! براى پدر و مادرم ظرف شيرى بردم، خواب بودند، ترسيدم ظرف را زمين بگذارم از خواب بيدار شوند، از طرفى دلم نيامد آنان را بيدار كنم، ظرف را در دستم نگاه داشتم تا بيدار شدند. تو اين عمل را از من خبر دارى، در آن حال تمام سنگ از دهانه غار به طرفى افتاد و هر سه نجات پيدا كردند[١].
قناعت
|
خاركش پيرى با دلق درشت |
پشتهاى خار همى برد به پشت |
|
|
لنگ لنگان قدمى برمىداشت |
هر قدم دانه شكرى مىكاشت |
|
|
كى فرازنده اين چرخ بلند! |
وى نوازنده دلهاى نژند! |
|
|
كنم از جيب نظر تا دامن |
چه عزيزى كه نكردى با من |
|
|
در دولت به رخم بگشادى |
تاج عزت به سرم بنهادى |
|
|
حد من نيست ثنايت گفتن |
گوهر شكر عطايت سفتن |
|
|
نوجوانى به جوانى مغرور |
رخش پندار همى راند ز دور |
|
|
آمد آن شكرگزاريش بگوش |
گفت كاى پير خرف گشته، خموش |
|
|
خار بر پشت زنى زين سان گام |
دولتت چيست، عزيزيت كدام؟ |
|
|
عمر در خاركشى باختهاى |
عزت از خوارى نشناختهاى |
|
|
پير گفتا كه: چه عزت زان به |
كه نيم بر در تو بالين نه |
|
|
كاى فلان چاشت بده يا شامم |
نان و آبى خورم و آشامم |
|
[١] - نور الثقلين: ٣/ ٢٤٩.