عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٤٤ - شهادتش چهره حضرت حسين
حضرت فرمود: سلام مرا به حبيب برسانيد.
چون سلام زينب كبرى را به حبيب رسانيدند، حبيب كفى از خاك برگرفت و بر فرق خود پاشيد و گفت: من كيستم كه دختر كبراى امير عرب به من سلام رساند!!
از برنامههاى بسيار مهم حبيب، درخواست وصيت در آخرين لحظات عمر مسلم بن عوسجه از مسلم بود:
هنگامى كه حبيب با حضرت حسين ٧ بر سر مسلم بن عوسجه آمدند، او را رمقى در بدن بود، حبيب خطاب به مسلم گفت: اى مسلم! بر من سخت است كه تو را اينگونه آغشته در خون ببينم، تو را به بهشت بشارت باد.
مسلم با صدايى ضعيف گفت:
بشرك الله بخير.
خدا تو را به خير مژده دهد.
حبيب گفت: اگر نبود كه ساعت ديگر به تو ملحق مىشوم يقينا دوست داشتم كه اگر وصيتى دارى با من در ميان بگذارى! كه من با جان و دل در انجام آن كوشش لازم نمايم.
مسلم به سوى امام اشاره كرد و گفت: وصيت من با تو اين است كه از يارى اين غريب دست باز ندارى!
حبيب گفت: به پروردگار كعبه جز اين عمل نكنم و ديدهات را به اجراى اين وصيت روشن سازم.
و در كتاب «مهيج الاحزان» گويد: هنگامى كه حبيب آماده شهادت شد، حضرت حسين ٧ به او فرمود: تو از جد و پدرم يادگارى، پيرى تو را دريافته، چگونه راضى شوم به ميدان بروى؟
حبيب گريست و گفت: مىخواهم نزد جدت روسپيد باشم و پدر و برادرت