عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٧٨ - داستان شگفتانگيز حاتم اصم
كرد؟ سپس براى پدرش اينگونه دعا كرد: پروردگارا! چنان كه به ما مرحمت كردى و كارمان را به سامان رساندى، به سوى پدرمان هم نظرى انداز و كارش را به سامان برسان.
اما حاتم در حالى با كاروان به سوى حج مىرفت كه كسى در كاروان فقيرتر از او نبود، نه مركبى داشت كه بر آن سوار شود، نه توشه قابلتوجهى كه سفر را با آن به راحتى طى كند، ولى كسانى كه در كاروان او را مىشناختند كمك ناچيزى بدرقه راه او مىكردند.
شبى امير الحاج به درد شديدى گرفتار شد؛ طبيب قافله از معالجهاش عاجز شد، امير گفت: آيا در ميان قافله كسى هست كه اهل حال باشد تا براى من دعا كند، شايد به دعاى او از اين بلا نجات يابم. گفتند: آرى، حاتم اصم. امير گفت:
هرچه زودتر او را به بالين من حاضر كنيد. غلامان دويدند و او را نزد امير آوردند. حاتم سلام كرد و كنار بستر امير براى شفاى امير دست به دعا برداشت؛ از بركت دعايش امير بهبود يافت، به اين خاطر مورد توجه امير قرار گرفت، پس دستور داد مركبى به او بدهند و مخارجش را تا برگشت از سفر حج به عهده وى گذارند.
حاتم از امير سپاسگزارى كرد و آن شب با حالى خاص با خداى مهربان به راز و نياز پرداخت، چون به بستر خواب رفت و خوابش برد در عالم خواب شنيد گويندهاى مىگويد: اى حاتم! كسى كه كارهايش را با ما اصلاح كند و بر ما اعتماد داشته باشد، ما هم لطف خود را شامل حال او مىكنيم، اينك نگران همسر و فرزندانت مباش، ما وسيله معاش آنان را فراهم آورديم. چون از خواب برخاست حمد و ثناى الهى را بجا آورد و از اين همه عنايت حق شگفت زده شد.
هنگامى كه از سفر برگشت، فرزندانش به استقبالش آمدند و از ديدن او خوشحالى مىكردند، ولى او از همه بيشتر به دختر خردسالش محبت ورزيد