عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٢٤ - سرگذشت مادر و فرزند
چند گاهى از اين ماجرا گذشت، دوباره عبور عالم به آنجا افتاد، ديد آن پسر در كمال تضرع و زارى است و به مادر مىگويد: آنچه خواهى كن ولى در به روى من مبند و مرا از خود مران. ولى مادر از گشودن در امتناع مىكند و مىگويد: در را به رويت نمىگشايم و به خانه راهت نمىدهم و با تو به صلح و آشتى برنمىخيزم. آن مرد آگاه مىگويد: كنارى نشستم تا ببينم عاقبت كار چه مىشود، ديدم آن نوجوان گريه بسيارى كرد و سر به آستانه در گذارد و از هوش رفت و صدايش خاموش شد، ناگاه مادر كه از لابلاى در شاهد حال فرزندش بود، محبت مادرى اش به جوش آمد، در خانه را گشود و سر فرزند را از روى خاك برداشت و به دامن رأفت و عطوفت گذاشت و در حالى كه او را نوازش مىكرد مىگفت: اى نور دو ديدهام! برخيز تا درون خانه رويم، من اگر تو را راه نمىدادم نه اين كه قصدم در اين زمينه جدى بود، بلكه مىخواستم با اين كارم تو را به ترك مخالفت و گناه و قرار گرفتن در مدار طاعت و متانت تحريك كنم.
گنهكار، اگر در حال زارى و انابه حس كرد كه او را نپذيرفتهاند، نبايد نااميد شود، بلكه بايد مانند آن نوجوان به دفعات مختلف به پيشگاه حضرت محبوب رود تا منبع رحمت و بخشايش به جوش و خروش آيد و او را با محبت و نوازش به عرصه رحمت و مغفرت راه دهند.
|
اى خدا اين وصل را هجران مكن |
سرخوشان عشق را نالان مكن |
|
|
باغ جان را تازه و سرسبز دار |
قصد اين مستان و اين بستان مكن |
|
|
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن |
خلق را مسكين و سرگردان مكن |
|