عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٠٨ - دعاى نيمه شب زندانى
آوردند. فرمان داد همه را به زندان اندازيد.
شبى مأموران به زندان آمدند و دو نفر را براى اعدام به چهارسوق شهر بردند.
حلاج در اين ميان گفت: فرزندانم گمان مىكنند در شهرى نزد استادى مشغول كارم، چه خبر دارند كه ستمگرى مرا بدون گناه همراه دزدان جادهها به زندان انداخته. در آن لحظه شب دو ركعت نماز خواند؛ سپس سر به سجده گذاشت و مشغول دعا و راز و نياز با حضرت بىنياز شد.
عبدالله بن طاهر در آن وقت شب خواب ديد چهار بار از تختش به زمين افتاد. از خواب پريد، وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و خوابيد. خواب ديد چهار مار سياه پرقدرت حمله كردند و تختش را سرنگون ساختند؛ بيدار شد.
چراغ طلبيد و گماشتگان قصر را خواست و گفت: مظلومى در اين وقت شب به درگاه حق نالان است. پس از جستجوى زياد وارد زندان شدند، حلاج را در حالى عجيب ديدند، او را نزد امير آوردند، پس از روشن شدن جريان فرمان داد: ده هزار دينار نزد حلاج آوردند. سپس به حلاج گفت: مرا به تو سه حاجت است: ١- حلالم كن. ٢- اين هديه را بپذير. ٣- هر زمان حاجتى داشتى نزد من آى تا حاجتت را روا كنم.
حلاج گفت: من دو حاجت از سه حاجتت را مىپذيرم و آن حلال كردن تو و قبول اين هديه است، ولى سومى را هرگز نمىپذيرم؛ زيرا كمال ناجوانمردى است كه درگاهى كه به خاطر ناله و زارى من تخت تو را سرنگون كرد رها كنم و به درگاه مخلوق ضعيف هيچ كاره روم!
پروردگارا! آرزويم اين است كه از گناهانم درگذرى و نسبت به آينده توفيق ترك گناهم دهى و زمينه بندگى و عبادت خالصانه را برايم فراهم آورى و اعضا و جوارحم را در راه خدمت به خود و خدمت به بندگانت بكار گيرى و قلبم را به سرمايه عشق و شيفتگى به خود بيارايى و بيمارىهاى فكرى و روحى مرا درمان