عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٢١٠ - دعايى عجيب كنار خانه حق
و از خداى مهربان چهار هزار درهم درخواست مىكند. حضرت نزد او رفت و فرمود: اين چهار هزار درهم را براى چه مىخواهى؟ گفت: كيستى؟ فرمود:
على بن ابيطالبم. گفت: يا على! دعايم مستجاب شد. اگر مستجاب نشده بود مرا به تو راهنمايى نمىكردند، اكنون چهار هزار درهم را به من عطا كن؛ زيرا هزار درهمش را مىخواهم به قرضى كه به مردم دارم بپردازم، و هزار درهمش را مىخواهم مغازهاى جهت كسب و كار تهيه كنم، و هزار درهمش را مىخواهم سرمايه داد و ستد قرار دهم، و با هزار درهمش ازدواج كنم.
حضرت فرمود: سفرى به مدينه بيا تا آن را به تو بپردازم؛ زيرا در اينجا به اندازهاى كه به تو بپردازم درهم و دينار ندارم.
آن مرد پس از مدتى به مدينه آمد. در ميان كوچه كودكانى را ديد كه با يكديگر بازى مىكردند، به يكى از آنان گفت: خانه على كجاست؟ آن كودك به او گفت:
خانه على را براى چه مىخواهى؟ گفت: على بر عهده گرفته كه چهار هزار درهم به من بپردازد. كودك گفت: دنبال من بيا تا تو را به خانه على برم.
در راه به كودك گفت: نامت چيست؟ گفت: حسين. گفت: با على چه نسبتى دارى؟ گفت: فرزند اويم. چون به خانه رسيدند حضرت حسين وارد خانه شد و به پدر گفت: مردى عرب جهت گرفتن چهار هزار درهم خدمت شما آمده.
حضرت كه در آن زمان جز باغى در اختيار نداشتند، آن را به دوازده هزار درهم فروختند، چهار هزار درهمش را به آن مرد نيازمند دادند و باقى مانده آن را كنار مسجد به تهيدستان واگذار نمودند[١].
|
دمى با تو بودن كه جان جهانى |
بود خوشتر از يك جهان زندگانى |
|
هنگامى كه قوم يونس آگاه شدند يونس آنان را ترك كرده و به ديار ديگر
[١] - امالى صدوق: ٤٦٧، المجلس الحادى والسبعون، حديث ١٠؛ بحار الانوار: ٤١/ ٤٤، باب ١٠٣، حديث ١.