پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٢٠ - ١ فرستادن كنيزكى براى امام عليه السلام
از شدت خشم برافروخته شده بود، به پيك گفت: نزد او بازگشته، به او بگو: به ميل و رضايتت تو را زندانى نكرديم و نيز به خواسته تو در خدمت تو نمىكوشيم. سپس كنيزك را نزد او بگذار و روانه شو. پيك هارون، كنيزك را نزد امام عليه السّلام برد و پيام هارون را به اطلاع امام عليه السّلام رساند و خود بازگشت.
[هارون كه تا اينجا به خواسته خود رسيده بود] يكى از غلامان خود را به زندان فرستاد تا از وضع كنيزك آگاه شود. چون غلام وارد زندان شد، كنيزك را ديد كه به درگاه خداى خويش سر به سجده نهاده، مىگويد: قدوس، قدوس.
غلام، شتابان نزد هارون بازگشته، او را از حال كنيزك باخبر كرد. هارون گفت: به خدا سوگند، موسى بن جعفر او را افسون كرده است، او را نزد من بياوريد.
كنيزك را درحالىكه مىلرزيد و چشم به آسمان دوخته بود و ذكر و تسبيح خدا مىگفت، نزد هارون آوردند. هارون از او پرسيد: تو را چه شده است؟ چرا اينگونه شدهاى؟
كنيزك گفت: حالى شگفت دارم. در كنار او بودم، شب و روز نماز گزارد.
چون از نماز خود فراغت يافت، به او گفتم: آيا كارى دارى تا برايت انجام دهم؟
امام گفت: چه كارى با تو دارم؟
گفتم: بدينجا فرستاده شدهام تا كارهايت را سامان دهم.
او با دست به سويى اشاره كرد و گفت: پس اينان چه كاره هستند؟
بدان سو كه او اشاره كرده بود نگريستم، بوستانى شاداب و پرشكوفه كه پايان آن به چشم نمىآمد، در برابر ديدگانم پديدار شد. فرشهايى از پارچههاى زربفت و زيبا در آن گسترانده شده بود و كنيزكان و غلامان زيباروى