پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ١٨٠ - شهادت امام جواد عليه السلام
بىحرمتى كنم، اما بر خود مسلط شده، خشم خود را فرو خوردم و او را تكريم كرده، جامههايى به او دادم. چون از پيش من رفت، برخاسته نزد پدرم رفتم و ماجرا را به او گفتم. پدرم كه كاملا مست بود، فرياد برآورد: اى غلام، شمشيرى براى من بياور. شمشير حاضر شد و پدرم سوار مركب گرديد و گفت: به خدا سوگند، او را خواهم كشت.
من كه چنين صحنهاى را مىديدم گفتم: «إنا لله و إنا اليه راجعون». خود و همسرم را گرفتار چه بلايى كردم؟ و بر گونه خود كوبيدن آغازيدم. پدرم بر او وارد شد و با ضربههاى مكرر شمشير او را قطعهقطعه كرد و آنجا را ترك گفت و من نيز گريزان و ترسان در پى او روان شدم. چون روز برآمد، نزد پدرم رفتم و به او گفتم: هيچ مىدانى ديروز چه كردى؟
گفت: چه كردم؟
گفتم: ابن الرضا را كشتى.
چشمان پدرم برقى زد و از هوش رفت. چون به هوش آمد، گفت: واى بر تو، چه مىگويى؟
گفتم: اى پدر، به خدا سوگند همان است كه گفتم. تو بر او وارد شدى و با ضربههاى پياپى شمشيرت او را كشتى.
پدرم از اين پيشامد سخت دچار اضطراب شد و گفت: ياسر خادم را بياوريد.
ياسر حاضر شد و پدرم به او گفت: واى بر تو، دخترم چه مىگويد؟
ياسر گفت: اى امير المؤمنين، او راست گفته است.
مأمون با شنيدن سخن ياسر با دست بر سينه و صورت خود مىكوفت و مىگفت: «إنا لله و إنا اليه راجعون». به خدا سوگند، هلاكت، بدنامى و رسوايى