شرح برهان شفا - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٧١ - ـ موضوعِ مسئله علم
ماست، اتفاق مىافتد. مثلا مىپرسيم آيا صورت، جوهر است يا نه؟ در اينجا ما اگر حقيقت جوهر را بشناسيم و بدانيم كه جوهر يعنى «موجود لا فى موضوع» و بدانيم كه حقيقتاً موضوع چيست و صورت به چه معناست ـ كه على الفرض صورت، هيئتى براى ماده است كه ماده بدون آن قوام نمىيابد بلكه تقوّم ماده به آن است; و موضوع هر مادهاى است كه متقوم الذات باشد و يا هر قابلى كه متقوّم باشد بدون هيئتى كه در آن تحقّق مىيابد گرچه آن هيئت و يا جانشين آن نباشد، يا هيئت لازم باشد ولى بعد از تقوم أمرى كه ماده يا قابل است پديد آيد ـ (در اين صورت) مىدانيم كه صورت جوهر است و نياز به حد وسط نداريم. و امّا اگر تنها خيالى از صورت و جوهر در نزد ما باشد شروع به استدلال و اقامه قياس مىكنيم، بدون اينكه نيازى به قياس باشد.
توضيح
شيخ مىفرمايد ما اگر درست معناى صورت و معناى جوهر را بدانيم نيازى به بحث نداريم كه بفهميم صورت، جوهر است يا نه، بلكه بديهى خواهد بود كه صورت، جوهر است. اگر بدانيم كه جوهر يعنى چيزى كه نيازى به موضوع ندارد، و اگر بدانيم كه مراد از موضوع كه محلّ و معروضِ اعراض است يعنى چه، و اگر بدانيم كه صورت يعنى چه، ديگر جوهر بودن صورت براى ما نياز به اثبات ندارد.
صورت چيزى است كه در شىء ديگرى تحقق پيدا مىكند كه آن شىء در تقوّمش نياز به اين صورت دارد و اين صورت فعليت بخشِ به آن شىء است. بنابراين صورت مانند عرض نيست كه موضوع بطلبد و قوامش به موضوعش باشد. موضوع هم چيزى است كه خودش قوام داشته باشد و احتياج به چيزى كه حالّ در آن مىشود نداشته باشد مثل جسم كه بياض در آن حالّ است ولى قوامِ جسم به بياض نيست. اگر اينها را درست بفهميم، خواهيم دانست كه صورتْ متقوّم به موضوع نيست، پس «لا فى موضوع» است و اين همان معناى جوهر بودنِ صورت است.
متن
بَل المطلوباتُ و المسائلُ إذا كانت موضوعاتُها من الموضوع للصَّناعة، كانت محمولاتُها مِن أعراضها[١] الذاتيّة، و أجناسِ أعراضها و فصول أعراضها و أعراض أعراضها. فإنْ كانَت
[١] ضمير «ها» در اينجا و موارد بعدى به «موضوعاتها» بر مىگردد.