فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ١١٣٣ - ابو ريحان گويد
نام شير شنيدند او را از چند صورت ديگر بساختند، چونانك يكى بازوى او از دو سر دو پيكر آمد و بازوى ديگر از سگ پيشين و بينى او از سرطان. وز آن صورت كه شير است بحقيقت دو چشم و پيشانى و كتف و كسيه نر او و بر سر دنبال او ضفيرهاى نهادند كه او را گيسو گويند، و ساقهاى او از دو سماك رامح و اعزل، تا آن صورت كه كردند قريب پنج برج بگرفت.
و ايشان پروين را چنان نهادند چون سرى با دو دست، يكى از آنكه گفتيم، و سر انگشتان حنا بر بسته ستارگاناند پيش او. و ميان كف الخضيب و ميان پروين ساعد و آرنج و با هو و ديگر دوش كواكباند اندرين بر خطى. و ديگر دستش را كفّ جذما خوانند اى گسسته، زيرا ك از آن دست خضيب كوتاهتر است. و اين كف از آن كواكب است كه بر سر قيطساند-. و ميان آن و ميان و ميان پروين ستارگانند بر سطرى.
و دبر ان را فنيق نام كردند اى اشتر بزرگ و گشن. و خردگان كه با وىاند قلايصاند، اى اشتران ماده. و دو سگ او دو ستارهاند خرد، يك بديگر نزديك ميان او و ميان پروين. و اين ميانه را ضيقه خوانند اى تنگى، و شوم ميدارند. و هر دو سر دو پيكر را ذراع مبسوطه نام كردند اى بازوى راست كرده. و هر دو ستاره سگ پيشين را ذراع مقبوضه خوانند، اى بازوى بهم آورده. و بزرگترين اين دو ستاره را شعرى شامى خوانند. و خردترين را مرزم خوانند. و هر كوكبى خرد كه با ديگرى بزرگ بود مرزمش نام كنند. و اين شعرى را نيز غميصا خوانند اى نخله چشم. و آن ستارگان كه برترين قيطساند ايشان را نعامات و بقر خوانند اى اشتر مرغان و گاوان. و آن يكى كه بر دنبال است با آن يكى كه بر دهان حوت جنوبى است ضفدعين خوانند اى دو چغز. و صورت جبار را جوزا نام كردند.
و كمر او را نطاق و نظام و نيز جوارى زيرا ك بر ردهاند. و پارهاى از ستارگان جوى را تخت نهادند مر جوزا را، و پارهاى از ستارگان خريگوش كرسى او. و آن بزرگ روشن كه بر دهان كلب الجبار است او را شعرى يمانى خوانند، كه گردش او سوى يمن است. و نيز عبور خوانند اى گذرنده، زيرا ك گفتند اين هر دو شعرى خواهران سهيلاند، و يمانى مجره را سوى او گذشت، و شامى ز آنسو بماند، همىگريست تا چشم او تباه شد. و اندر ستارگان سگ بزرگ كه جبار است دو ستاره است، نام ايشان محلّفين و محنّثين اى سوگنددهنده و سوگند شكننده، ازيراك آن كس كه سهيل را نيك نداند چون ايشان برآيند پندارد كه سهيل و مرزم اواند و بر آن سوگند خورد، باز چون سهيل پديد آيد وى حانث گردد.
و ستاره بر گردن مار باريك، او را فرد خوانند. و ستارگان كلاغ را خبا خوانند اى عرابيان، و نيز تخت سماك خوانند. و آنچ اندر تن مار باريك است نامشان شراسيف اى سر پهلوان. و از جمله آن هشت كه ايشان را أسپان خوانند و گرگان با ايشانند. و ستارگان قنطورس و شيرين را شماريخ خوانند اى خوشههاى خرما. و افسر جنوبى را قبّه خوانند، و