فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ١٢٧٢ - ع
نفس افعالى كه موصوف به خوبى و بدى و حسن و قبحاند و نام عقل بر اين سه باشتراك لفظى است در كتب اخلاق اطلاق بر مواظبت افعال تجربيه شده است و بنا بر اين كلمه عقل اطلاق بر امور فوق يعنى مواظبت بر افعال تجربيه و امورى كه بوسيله آنها خوب از بد جدا ميشود شده است.
انكساكورس گويد: در عالم وجود دو قوت ميباشد كه مدار كون و فساد بر آنها است و آن دو قوت متضاد يكديگراند و (حب و نفور- محبت و غلبت) اند و علاوه بر آن دو قوت قائل به عقل حاكم و ناظم و مدير بر اشياء است و بالاخره مراد از عقل در كلمات فلاسفه گاه عقل انسانى است يعنى موجود مجرد مدرك كليات و گاه عقولى كه باضافه نفوس مجرده جهان ما فوق و ما وراء طبيعت را تشكيل ميدهند ميباشد.
مراد آنها از عقل انسانى همان قوت مدركه كليات است كه نفس ناطقه نماند و در اين مورد دو نظر هست يكى آنكه عقل و نفس انسانى از عالم عقول و نفوس در ابدان نزول كرده و نظر ديگر آنكه نفوس جسمانية الحدوثاند و روحانية- البقاء و بدن محل و مقر تكميل نفوس است بنا بر نظر دوم نفوس در مرتبت كمال خود و اتصال به عقل فعال بمرتبت عقلى رسيده و عقل بالمستفاد ميشوند و بنا بر نظر دوم نيز مرتبت كمال قوت مدركه كليات را عقل گويند و در هر حال مراد از عقل انسانى همان قوت كمال نفس است «العقل ليس شيئا غير ادراك صور الموجودات من حيث هى فى غير الهيولى».
(تهافت التهافت ص ١٥ لا). «العقل الانسان انما هو ما يدرك من ادراكه من صور الموجودات و نظامها».
(تهافت التهافت ص ٢١٥).
«العقل ليس هو شىء اكثر من ادراكه الموجودات باسبابها» (تهافت التهافت ص ٥٣٢).
«و هذه القوى التى تدرك المعقولات جوهر بسيط و ليس بحسبم و لا يخرج من القوة الى الفعل و لا يصير عقلا تاما الا بسب عقل مفارق و هو العقل الفعال الذى يخرجه الى الفعل».
(عيون المسائل ص ١٧).
«و اذا ملت و اردت يا اخى ان تعرف ما العقل الانسانى فليس هو شيئا سوى النفس الانسانية التى صارت علامة بالفعل بعد ما كانت علامة بالقوة».
(از اخوان ج ١ ص ٣٥٠).
و فرق ميان علم و عقل آنكه علم عبارت از تصور چيزى است چنانكه هست و عالم كسى است كه چيزى را آن طور كه هست تصور كند و عقل جوهر بسيطى است كه مردمان چيزها را بدو اندر يابند. حيات نگاهدارنده جسد است و نفس ناطقه نگاهدارنده حيات است و عقل نگاهدارنده نفس ناطقه و شرفدهنده او است بشناخت جوهر خويش. (از جامع الحكمتين ص ٢٤٩) و اما عقل بمعنى مفارق و عقول مجرده طوليه و عرضيه بيان اثبات وجود آنها از اين قرار است كه فلاسفه بحكم قاعده «الواحد لا يصدر عنه الا الواحد» و اين اصل كه «ليس فى طباع الكثره بما هى كثرة ان يصدر عنه مبدعان معا بل واحدا فواحدا» و قاعده «ان البسيط الذى لا تركيب فيه اصلا لا يكون عله لشيئين» و اصل لزوم