فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ١٢٨٠ - ع
جهان طبيعت دارد آنچه موجب شده است كه آنها را فيلسوف عقلى نه نامند اولا توجه آنها است در باب معرفت به ماده و جهان طبيعت و ثانيا جنبه مادى است كه براى نفس و خداى جهان قائلاند.
و بدين ترتيب در مسأله اصل الاصول همان رأى و نظر هراكليت را گويند و لكن از طرفى قائل به تناسخ نفوساند و معلوم نيست با وجود آنكه تناسخ نفوس مستلزم مجرد بودن آنها است آنان چگونه نفس را ماده و نار ميدانند.
اشارت رفت كه فارابى فيلسوف اسلامى قائل به اركان ششگانه بوده است كه عبارت باشند از نفس اول يا مبدأ الهى، اسباب ثانويه يا عقول، عقل فعال، نفس، صورت ماده معنويه مبدأ اول احديت مطلقه است و سواى آن متعدد و متكثراند از آن شش مبدأ سه مبدأ اول نه مادى و نه ذو علاقه بمادهاند و سه مبدأ اخير متعلق باجرام و اجسادند.
وى تعريف ارسطو را در مورد نفس برگزيده و گويد: نفس كمال اول جسم آلى ذى حياة بالقوة است و آن را صورت بدن ميداند و از اين جهت ميتوان استنباط كرد كه مانند ارسطو نفس را منطبع در بدن ميداند و لكن در جاى ديگر تصريح كرده است كه نفس عاقل جوهر انسان است و از عالم امر و عالم الهى و عالم ..
پديد مىآيد چنانكه در كتاب ثمرة المرضيه گويد. «ان الروح الذى لنا من جوهر العالم الامر» و از اين نظر ميتوان او را تابع افلاطون دانست زيرا از عبارات از آن كتاب در مورد نفس و بعضى تأليفات ديگر او معلوم ميشود كه وى ميان عالم حسى و عالم الهى امتياز گذارده است و ارواح و روحانيات را هابط و نازل از عالم ملكوت ميداند البته در مقام تحقيق و بررسى كلمات او ميتوان گفت كه وى در بعضى موارد از آراء و عقايد افلاطون و در بعضى ديگر از فلسفه ارسطو متأثر شده است و در مقام جمع ما بين آنها برآمده است و با توجه بدو نظر فوق ميتوان گفت كه وى ماده روحانيات را متراوش از عالم امر ميداند و لكن نشو و نماء آن را در بدن ميداند و اين نظر را اغلب كسانى كه قائلاند كه نفس جسمانية الحدوث است اظهار كردهاند.
وى عقيده به تناسخ نفوس را كه افلاطون و رواقيان گويند مردود ميداند و در مورد عقل بشرى گويد: عقل بشرى ملكهايست كه بالقوة مهياى آثار معقولات است چه آنكه معقولات مفارقه باشند يا غير مفارقه و عقل فعال دائما بر حقايق عالم تابش ميكند و موطن عقل فعال فلك قمر است و باعث افاضه عقل هيولانى است و شبيه به ضوء است كه صادر از آفتاب است و بدين طريق از فلوطن نيز متأثر شده است.
فارابى قوت متخيله را واسطه ميان حواس و عقل ميداند و گويد: عضو رئيسه در انسان قلب است كه مركز احساس، تخيل و شهوت است و محل صدور حرارت غريزى است و بعد از آن دماغ است.
قلب اولين مخلوق در بدن است.
حصول صورت در هر چيزى بر سه نوع است يكى حصول صورت در حس و