فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ١٠٩٥ - ص
مؤمن كسى است كه با مردم معاشرت كند.
و نيز گفتهاند «المؤمن آلف و مألوف» (از مصباح الهدايه ص ٢٣٤).
رازى گويد: «اجتنب صحبة ثلاثة اصناف من الناس. العلماء الغافلين و القراء المداهنين و المتصوفه الجاهلين» (طبقات ص ١١٣).
و باز در خبر است كه هر مؤمنى كه با مردم معاشرت كند و تحمل اذيت آنها را بنمايد بهتر است از كسى كه گوشهگيرى كند.
و گفتهاند «صحبة اهل الصلاح تورث فى القلب الصلاح و صحبة اهل الفساد، تورث فيه الفساد» (طبقات ص ٣١٨).
ثقفى گويد: «من صحب الاكابر على غير طريق الحرمة حرم فوائدهم و بركات نظر هم و لا يظهر عليه من انوارهم شىء» (طبقات ص ٣٦٣).
در انسان كامل است: بدان كه صحبت اثرهاى قوى و خاصيتهاى عظيم دارد، هر سالكى كه به مقصد نرسيد و مقصود حاصل نكرد از آن بود كه به صحبت دانائى نرسيد، كار صحبت دانا هر كه يافت از صحبت دانا يافت اين همه رياضات و مجاهدات بسيار و اين همه آداب و شرايط بىشمار از آن جهت است تا سالك شايسته صحبت دانا گردد، و چون به صحبت درويشان رسى، بايد كه سخن كم بگويى، و سخنى كه از تو سؤال نكنند جواب نگويى (از انسان كامل ص ١١) و گفتهاند «من صحب الاحداث على شرط السلامة و النصيحة اداه ذلك الى البلاء فكيف بمن صحبهم على غير شروط السلامة» (طبقات ص ٣٩٦).
صِحَّت
- (اصطلاح فلسفى، اخلاقى، اصولى) صحت و مرض نيز از كيفيات نفسانى ميباشند و صحت را چنين تعريف كردهاند: صحت ملكه يا حالتى است كه از موضوع آن افعال سليمه صادر گردد «ملكة او حالة تصدر عنها الافعال من الموضوع لها سليمة» و يا «الصحة هيئة بها يكون بدن الانسان فى مزاجه و تركيبه بحيث يصدر عنه الافعال كلها صحيحة سليمة».
(از اسفار ج ٢ ص ٤٩ و رجوع شود بدستور ج ٢ ص ٢٣٢) در فقه و اصول مقابل بطلان است. لفظ صحت در اصول اطلاق بر دو معنى شود يكى ترتب آثار بر عمل در دنيا چنانكه گويند روزه صحيح است يا مسقط ذمه است ديگر ترتب آثار در آخرت و اصطلاح خاص آن در عبادات صحت بمعناى تماميت اركان و اجزاء و شرائط است كه مسقط قضاء و موافق با قواعد شريعت است.
صحت مقابل فساد هم آمده است و در صرف مقابل فساد هم آمده است و در صرف مقابل معتل هم بكار رود.
(از كشاف ص ٨٩٦- ٨٩٧ كفايه ج ١ ص ٣٥- موافقات ج ١ ص ٢٩١)
صِحَّتِ سَلب
- (اصطلاح اصولى) اصوليان در مبحث حقيقت و مجاز يكى از طرقى كه براى تشخيص حقيقت از مجاز ذكر كنند صحت سلب باشد بدين معنى كه گويند هر گاه بتوان معناى