بهشت و دوزخ از نگاه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٦٥ - ١٧/ ١٣ مردى از اهل بهشت كه هرگز نماز نخواند!
آن، كدام مرد است كه هرگز نمازى نخوانْد؛ امّا به بهشت رفت. اگر مردم، آن مرد را نمىشناختند، مىگفتند: او كيست؟ و ابو هريره مىگفت: بينواى بنى عبد الأشهَل، عمرو بن ثابت بن وَقْش.
حُصَين گفت: به محمود بن لُبَيد گفتم: داستان آن بينوا چه بوده است؟
گفت: او بر خلاف قومش از پذيرفتن اسلام، خوددارى مىكرد. چون جنگ احُد شد و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به احُد رفت، علاقه به اسلام در دلش افتاد و مسلمان شد و شمشيرش را برداشت و رفت تا به مسلمانان رسيد و به ميان جمعيت رفت و جنگيد تا آن كه بر اثر جراحات از پا افتاد.
زمانى كه مردان بنى عبد الأشهَل در ميدان جنگ به دنبال كشتگان خود مىگشتند، ناگهان به او برخوردند. گفتند: به خدا سوگند كه اين، همان بينواست. او كه با ما نيامده بود!؟ اصلًا به اين سخن (قرآن و اسلام)، اعتقاد نداشت!؟ پس علّت آمدنش را از خودِ او پرسيدند و گفتند: چه باعث شد كه به اين جا بيايى، اى عمرو؟ دلسوزى براى قومت، يا گرايش به اسلام؟
گفت: گرايش به اسلام. من به خدا و پيامبر او ايمان آوردم و مسلمان شدم.
سپس شمشيرم را برداشتم و با پيامبر خدا آمدم و جنگيدم تا به اين روز افتادم.
او لحظاتى بعد، در دستان آنها جان داد. ماجرا را به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گفتند.
فرمود: «او اهل بهشت است».
١١١٣ مسند ابن حنبل- به نقل از جرير بن عبد اللَّه-: با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رهسپار شديم و چون از مدينه بيرون رفتيم، سوارى را ديديم كه به سوى ما مىتازد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «گويا اين سوار با شما كار دارد». آن مرد سوار، به ما رسيد و سلام كرد. جواب سلامش را داديم. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «از كجا مىآيى؟».
گفت: از نزد زن و فرزند و عشيرهام. فرمود: «كجا مىروى؟». گفت: نزد پيامبر خدا. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «درست آمدهاى».
مرد گفت: اى پيامبر خدا! به من بياموز كه ايمان چيست؟ فرمود: «گواهى