بهشت و دوزخ از نگاه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٥٩ - ١٧/ ١٢ زنانى بهشتى
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دستور داد آنچه را مىخواهد، به او بدهند. آن گاه به يارانش فرمود: «اين مرد، بينش آن را نداشت كه از من همان چيزى را بخواهد كه پيرزن بنى اسرائيلى از موسى عليه السلام خواست!». ياران گفتند: پيرزن بنى اسرائيل از موسى چه خواست؟
فرمود: «خداوند عز و جل به موسى وحى فرمود كه: چون خواستى مصر را به سوى سرزمين مقدّس در شام ترك گويى، استخوانهاى يوسف را هم از مصر با خود ببر.
موسى از قبر يوسف، جويا شد.
پيرمردى آمد و گفت: اگر كسى جاى قبرش را بداند، آن كس فلان پيرزن است.
موسى در پى او فرستاد. چون پيرزن آمد، موسى به او گفت: تو جاى قبر يوسف را مىدانى؟ گفت: آرى.
موسى گفت: آن را به من نشان بده. هر چه بخواهى، به تو مىدهم.
پيرزن گفت: آن را نشانت نمىدهم، مگر اين كه هر چه را من مىگويم، همان را به من بدهى.
موسى گفت: بهشت، از آنِ تو باشد.
پيرزن گفت: نه! من تعيين مىكنم.
خداوند عز و جل به موسى وحى فرمود كه: نگران مباش! بگذار او تعيين كند.
موسى به پيرزن گفت: هر چه تو حكم كنى.
پيرزن گفت: حكم من، اين است كه روز قيامت، با تو در همان درجهاى باشم كه تو هستى».
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «اين مرد، بينش آن را نداشت كه از من، همان چيزى را بخواهد كه آن پيرزن بنى اسرائيلى خواست!».
١١٠٩ امام صادق عليه السلام: خداوندِ بزرگ و والا، به موسى بن عمران عليه السلام وحى فرمود كه: «استخوانهاى يوسف عليه السلام را از مصر با خود ببر» و موعد آن را طلوع ماه، تعيين نمود.
موسى طاقت نياورد كه تا طلوع ماه، صبر كند و در جستجوى كسى بر آمد كه محلّ قبر را بداند. به او گفته شد: پيرزنى هست كه جايش را مىداند.
موسى در پى او فرستاد و پيرزنى زمينگير و نابينا را آوردند. موسى گفت: قبر يوسف را بلدى؟ گفت: آرى. موسى گفت: پس، جاى آن را به من بگو.
پيرزن گفت: نمىگويم، تا اين كه چند چيز را به من بدهى: پايم را خوب كنى، بينايىام را به من باز گردانى، جوانىام را دوباره به من بدهى و مرا در بهشت، با خودت قرار دهى.