بهشت و دوزخ از نگاه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٥١ - ١٧/ ١١ مردانى بهشتى
سپس شكم و سينه خود را برهنه ساخت و دست امام عليه السلام را بر شكم و سينهاش كشيد. آن گاه برخاست و خداحافظى كرد و رفت.
امام باقر عليه السلام به پيرمرد- كه باز مىگشت- نگريست. سپس رو به جمعيت كرد و فرمود: «هر كس دوست دارد كه به مردى از اهل بهشت بنگرد، به اين پيرمرد بنگرد».
هرگز مجلس اندوهى شبيه آن مجلس نديدم.
١١٠١ الكافى- به نقل از ابو بصير-: همسايهاى داشتم كه در دستگاه حكومت، كار مىكرد و از اين طريق، ثروتى به دست آورده و كنيزكانى آوازهخوان خريده بود.
همه را نزد خود جمع مىكرد و شراب مىخورد و باعث آزار و اذيّت من مىشد.
بارها به خودِ او شكايت كردم؛ امّا دست بر نداشت، و چون اصرار كردم كه دست از كارهايش بردارد، به من گفت: فلانى! من آدمى هستم كه [در بند حكومت،] گرفتار آمدهام و تو از اين گرفتارى، بر كنار و آسودهاى. اگر وضع مرا به آقايت بگويى، اميدوارم كه خداوند به واسطه تو، مرا هم نجات بخشد.
اين سخن او، در دلم اثر كرد و چون به خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم، ماجراى او را به ايشان گفتم. فرمود: «چون به كوفه باز گشتى، او نزد تو خواهد آمد. به او بگو: جعفر بن محمّد به تو مىگويد: كارى را كه دارى، رها كن. من نيز از جانب خدا بهشت را برايت ضمانت مىكنم».
چون به كوفه باز گشتم، او از جمله كسانى بود كه به ديدارم آمد. او را نزد خود نگه داشتم تا اين كه منزلم خلوت شد. سپس به او گفتم: فلانى! من حال تو را به امام صادق عليه السلام گفتم. ايشان به من فرمود: «چون به كوفه باز گشتى، او نزد تو خواهد آمد. به او بگو: جعفر بن محمّد به تو مىگويد: كارى را كه دارى، رها كن. من نيز از جانب خداوند، بهشت را برايت ضمانت مىكنم».
او گريست و گفت: عجب! امام صادق به تو چنين گفت؟
من برايش سوگند ياد كردم كه آنچه را گفتم، ايشان به من فرموده است. او گفت: بس است. و رفت.
چند روز بعد، در پى من فرستاد و مرا خواست. چون رفتم، ديدم كه پشت خانهاش برهنه نشسته است. به من گفت: اى ابو بصير! به خدا سوگند، هر چه در منزل داشتم، [به صاحبانش و يا در راه خدا] بدادم و اكنون چنانم كه مىبينى.