دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢٣٢٧
| ابوعبدالله بصری جلد: ٥ شماره مقاله:٢٣٢٧ |
اَبو عَبْدُ اللهِ بَصْري، حسين بن علي كاغذي، معروف به جعل (د ٢ ذيحجة ٣٦٩ق/
١٩ ژوئن ٩٨٠ م)، متكلم معتزلي و فقيه حنفي. وي را از طبقة دهم معتزله به شمار آورده
اند (قاضي عبدالجبار، «طبقات»، ٣٢٥) و ابواسحاق شيرازي (ص١٤٣) از او با عنوان «رأس
المعتزله» ياد كرده است.
ابوعبدالله در بصره به دنيا آمد (ابن نديم، ٢٢٢). سال ولادتش به اختلاف،٢٩٣ق/٩٠٦ م
(خطيب، ٨/٧٣) و ٣٠٨ق/٩٢٠ م (ابن نديم، همانجا) ياد شده است. زندگي ابوعبدالله بجز
سالهاي نخست آن در بغداد گذشت (خطيب، همانجا؛ EI٢,S). مهم ترين استادان او در كلام
ابوعلي بن خلاّد بصري و ابوهاشم جبّايي بودند (قاضي عبدالجبار، همانجا) و مي توان
پنداشت كه وي محضر ان دو را در عسكر مكرم دريافته است (نك : همانجا؛ EI٢,S). از
ديگر استادان او در كلام ابوالقاسم ابن سهلويه و ابوجعفر سهكلام صيمري را نام برده
اند (ابن نديم، همانجا). وي زماني دراز نزد ابوالحسن كرخي فقه حنفي را فراگرفت
(همانجا؛ ابن مرتضي، ١٣٠) و استادش نيز در كلام از او بهره برد (همانجا؛ قاضي
عبدالجبار، همان، ٣٢٥، ٣٢٦). كرخي مسائل كلامي را به ابوعبدالله ارجاع مي نمود،
چنانكه يك بار پاسخ گويي به نامة عضدالدوله را كه در آن از مسألة اصابت رأي در
اجتهاد پرسيده بود، به او واگذار كرد (همان، ٣٢٦؛ ابن مرتضي، ١٠٦).
ابوعبدالله دوران تحصيل را زاهدانه سپري كرد (قاضي عبدالجبار، همان، ٣٢٥ ـ ٣٢٦) و
با سخت كوشي بسيار بر ديگر شاگردان ابوهاشم جبايي پيشي گرفت (ابن مرتضي، ١٠٥). وي
در ٣٣٠ ق مجلس درس برپا داشت و تا پايان عمر به تدريس پرداخت (قاضي عبدالجبار،
همان، ٣٢٥). ابوعبدالله در بغداد درگذشت و ابوعلي فارسي ـ نحوي مشهور ـ كه زماني از
محضر او در كلام بهره گرفته بود (ابن جني، ١/٢٠٧)، بر جنازه ايش نماز گزارد. او را
در كنار استادش ابوالحسن كرخي در دروازة حسن بن زيد در بغداد به خاك سپردند (خطيب،
٨/٧٤).
از شاگردان معتزلي مذهب او دو تن مشهورترند: ابواسحاق بن عياش (قاضي عبدالجبار،
همان، ٣٢٨؛ ابن مرتضي، ١٠٧؛ نيز نك : ه د، ابواسحاق بن عياش) و قاضي عبدالجبار كه
مدتي دراز در محضر وي دانش آموخت و پس از آنكه به ري رفت، تا زماني كه به منصب قضا
رسيد، ارتباط آن دوبا نامه نگاري ادامه يافت (ابن كرامه، «شرح»، ٣٦٥، ٣٦٦؛ ابن
مرتضي، همانجا). از ديگر شاگردان وي شيخ مفيد بود كه تحصيل را نزد او آغاز كرد
(ابن ادريس، ١٦١، ١٦٢؛ وَرّام، ١/٣٠٢، ٣٠٣). با اينهمه دو اثر در ردّ و نقض آراء
ابوعبدالله با عناوين الرد علي ابن عبدالله البصري في تفضيل الملائكـة (نجاشي،
٤٠٢) و النقض علي ابي عبدالله البصي في المتعـة (همو، ٣٩٩) به شيخ مفيد نسبت داده
شده است. ابوعبدالله از زيديان نيز شاگرداني داشت كه از آن جمله اند: ابن داعي
ابوعبدالله محمد بن حسن علوي، ملقب به المهدي لدين الله (ابوطالب، ١٠٤ ـ ١٠٦)،
ابوالحسين احمد بن حسين بن هارون، ملقلب به المؤيد بالله (ابن كرامه، «جلاء»، ١٢٥)
و برادرش ابوطالب يحيي بن حسين بن هارون حسني، ملقب به الناطق بالحق (همو، «شرح»،
٣٧٧، «جلاء»، همانجا). از شاگردان وي اينان را نيز مي توان نام برد: ابوعبدالله
محمد بن احمد بن حنيف (همو، «شرح»، ٣٧٨). ابوالسحاق نصيبي (همانجا؛ ابوحيان،
مثالب، ١٣٧)، ابواحمد عبدالله بن محمد بن ابي علان (ابن كرامه، همانجا) و ابومسلم
طاهر بن محمد بن عبدالله (مافروخي، ٢٦).
ابوحيان توحيدي كه با ابوعبدالله از نزديك آشنا بود، توانيي وي را در تدريس ستوده و
به لحاظ آنكه طالبان دانش از عراق و خراسان و ديگر بلاد در مجلس درس او حضور مي
يافتند، اعتبار آن را در ميان محافل درسي بغداد بي مانند دانسته است (الامتاع،
١/١٤٠، مثالب، ١٤٢؛ نيز نك : ابن نديم، همانجا)، با اين همه ابوحيان به نكوهش او و
برخي از شاگردانش نيز پرداخته است (همان، ١٣٧، ١٤٢). وي از ميان شاگردان ابوعبدالله
از كساني همچون علي بن محمد واسطي، ابن ابي كانون، ابن ثلاج و ابومحمد فرغاني ياد
مي كند كه ابوعبدالله و اطرافيانش را سست عقيده و بدكردار يافتند و از او روي گردان
شدند (الامتاع، ١/١٤٠، ٢/١٧٥، مثالب، ١٤٠، ١٤١، ١٤٣). واسطي زماني ملازم خاص او بود
(عبدالقادر قرشي، ١/٢٦٠)، اما بعدها با او دشمني ورزيد و حتي ريختن آبروي او را
رواشمرد (ابوحيان، الامتاع، ٢/١٧٥، نثالب، ١٤٣). به ادعاي ابوحيان (همان، ١٤٠)
ابوعبدالله ٢٠ سال براي صاحب بغداد، اميرالامراي بغداد يا رئيس شرطة آنجا بوده است.
به گفتة همو (الامتاع، ١/١٤٠) برخوردار بودن ابوعبدالله از حمايت اصحاب و سازگاري
حوادث مانع از آن بود كه نقاط ضعف او از ارج اجتماعيش بكاهد. شايد بتوان موضع
ابوحيان را دربارة ابوعبدالله تا حدودي به كينه ورزي وي با صاحب بن عباد و وابستگان
او مربوط دانست (نك : ه د، ابوحيان توحيدي).
ابوعبدالله بصري با برخي از فرمانروايان آل بويه و وزراي آنان همچون ابومحمد مهلبي
(مق ٣٥٢ ق/٩٦٣ م) وزير معزالدوله مرتبط بود (همداني، ١/١٨٦؛ ابوحيان، همان،
٣/٢١٣). به گفتة همداني (١/١٩٢) معزالدوله پس از انصراف از دفع عمران بن شاهين و
بازگشت به بغداد، در آستانة مرگ، ابوعبدالله را طلبيد و بر دست او توبه كرد. همو
گاهي در موضوعات ديني از ابوعبدالله نكته مي آموخت (همو، ١/١٩٢ـ ١٩٣). عضدالدوله
نيز بارها با ارسال آزوقه او را نواخت (قاضي عبدالجبار، «طبقات»، ٣٧ـ ٣٢٨).
از مشرب ابوعبدالله در امامت و حرمتي كه زيديان براي او قائل شدهاند (نك : ابن
مرتضي، ١٠٥)، گرايش او را به شيعه مي توان دريافت. ابوعبدالله دوستدار علويان بود و
نسبت به پيشرفت علمي آنان اهتمام بسيار داشت (ابوطالب، ١٠٧). از جمله به ابن داعي
توجهي خاص نشان مي داد و گذشته از آنچه در مجالس عمومي تدريس به او مي آموختؤ درس
پيش گفته را در خانة او برايش بازگو مي كرد و مطالبي بر آن مي افزود (همو، ١٠٦).
ابوعبدالله همواره از ياران خود مي خواست براي رعايت حال ابن داعي در دو مسألة نص
بر امامت علي (ع) و ميراث ذوي القربي كه وي عقبدة مخالفت را در اين باره بر نمي
تافت، در حضور او سخني به ميان نياورند (همو، ١٠٨). در دوره اي كه زيديان با به
قدرت رسيدن معزالدوله (٣٣٤ ق) و در سايه حمايت او از جايگاه والايي برخوردار شدند،
طبيعي مي نمود كه تمايل ابوعبدالله به آنان براي او ماية اعتبار اجتماعي گردد و مي
توان همين مطلب را از انگيزه هاي او در نزديكي به زيديان محسوب داشت (نك : همو،
١٠٦ـ١٠٧). هنگامي كه ابن داعي در ٣٤٨ ق پيشنهاد علويان بغداد را براي تصدي نقابت
ايشان نپذيرفت، ابوعبدالله به درخواست علويان او را به پذيرش اين مقام راضي كرد
(همو، ٠٨ـ ١٠٩). به دنبال خروج ابن داعي در ٣٥٣ ق از بغداد به مقصد ديلميان،
ابوالحسن ابن ابي الطيب علوي، رئيس علويان بغداد، به سببي نامعلوم اهالي كرخ بغداد
را تحريك كرد تا به ضرب و شتم ابوعبدالله پرداختند و سپس مجمعي از بزرگان بغداد
مصلحت را در تبعيد وي ديدند، اما چون معزالدوله آگاه شد كه ماجرا بر سر استاد ابن
داعي است، از آن مانع گشت و ابوعبدالله را با نهايت اكرام به جايگاه خود بازگرداند
(همو، ١٠٧؛ ابوعلي مسكويه، ٢/٢٠٧).
به گفتة ابوحيان (همان، ١/١٤٠)، ابوعبدالله با آنكه در تدريس پرمايه بود، از بيم
شكست و خواري به مناظره تن درنمي داد. همو گزارش يكي از مجالس عزالدوله را در ٣٦٠ ق
آورده است كه در آن علي بن عيسي رماني شاگرد ابوبكر ابن اخشيد، ابوعبدالله را به
تكفير خود و تلاش در پراكندن شاگردانش متهم كرد و با سرسختي به مناظره اش فراخواند.
ابوعبدالله پس از كشمكش بسيار و با وساطت ابوالوفاء بوزجاني توانست از مواجهه با
رماني رهايي يابد (مثالب، ١٣٧ـ ١٣٩).
عقايد و آراء: ابوعبدالله را سرآمد بهشميان دورة خود شمرده اند. وي در بخش عمدة
ديدگاههايش پرو ابووهاشم جبايي است (نك : ابن نديم، همانجا). با اين همه در بسياري
از ابواب كلامي، آراء مستقلي داشته است. گرچه از آثار او چيزي بر جاي نمانده، اما
آراء او را به طور پراكنده در منابع مي توان يافت. قاضي عبدالجبار در المغني بنا به
گفتة خود (٢٠(٢)/٢٥٧) در ذكر اقوال كلامي استادانش از جمله ابوعبدالله از هيچ كوششي
فروگذار نكرده است. وي برخي از نوشته ها وامالي خود را در حضور ابوعبدالله تدوين مي
كرد (ابن كرامه، «شرح»، ٣٦٦). همو در پايان المغني (٢٠(٢)/٢٥٨؛ نيز نك : EI٢, S)
يادآور مي شود كه بخشهايي از اين كتاب را در زمان حيات استادش ابوعبدالله و نزد وي
املا كرده است.
يكي از وجوهي كه ابوعبدالله را از غالب متكلمان مكتب بصره متمايز مي كند، عقايد او
در باب امامت است. وي در كتابي مفصل دربارة تفضيل حضرت علي (ع) بر ديگر صحابة
پيامبر اكرم (ص) نوشت (نك : مانكديم، ٧٦٧؛ ابن مرتضي، ١٠٧؛ ابن ابي الحديد، ١/٨) .
به همين سبب او را مفضل نير لقب داده اند (مانكديم، همانجا). به گفتة مانكديم
(همانجا)، قاضي عبدالجبار پس از آنكه شرحي بر اين كتاب نگاشت، از موضع توقف دست
كشيد و به عقيدة تفضيل گراييد. در المغني قاضي عبدالجبار نيز مطالبي از اين كتاب
آمده است. از ديدگاه ابوعبدالله در اين زمينه مي توان به احاديثي استناد كرد كه بر
تفضيل دلالت قطعي دارند و در صحت آنها نيز جاي ترديد نيست (قاضي عبدالجبار، همان،
٢٠(٢)/١٢٠، ١٣١)، اما احاديثي كه افضل بودن برخي از ديگر صحابه را مي رساند، در حكم
خبر واحد است در برابر خبر مشهور و نبايد آنها را در برابر اين ادلة معتبر دانست
(همان، ٢٠(٢)/١٢٣). وي از راه «موازنه اعمال» نيز نشان داده است كه آنچه از روايات
نبوي در فضائل حضرت علي (ع) وجود دارد، در سنجش بارواياتي كه بيانگر فضائل هر يك از
صحابة ديگر است، هم از لحاظ كثرت و هم از از حيث اهميت فضائل برتري دارد (همان،
٢٠(٢)/١٢٠،١٢١). بايد دانست كه متكلمان براي تفضيل دو دجه عنوان كرده اند كه يكي
فزوني مناقب و ديگري اجر و منزلت نزد خداوند است و اين دو با يكديگر ملارمه اي
ندارند، اما ادله اي كه ابوعبدالله بر تفضيل آورده است، هر دو وجه را در برمي گيرد
(نك : همان، ٢٠(٢)/١١٢؛ ابن ابي الحديد، ٣/٢٦٤). وي در استناد به موازنه دنبال كار
ابوجعفر اسكافي را گرفته و به موارد تازه اي استدلال دست يافته است (نك : قاضي
عبدالجبار، همان، ٢٠(٢)/١٢١،١٢٢). ابوعبدالله در عين آنكه قائل به تفضيل علي (ع)
است، فعل كساني را كه با آگاهي از اين حقيقت، ابوبكر را به خلافت برگزيدند، در خور
مناقشه نمي دانسته است (نك : همان، ٢٠(١)/٢١٦، ٢٠(٢)/١٢٤؛ قس: ابوطالب، ١٠٨).
ابوحيان (مثالب، ١٤٣) از زبان ابوسليمان سجستاني فيلسوف، گفتاري را از ابوعبدالله
بصري آورده كه در شناخت انديشة وي سودمند است. ابوعبدالله در گفت و گويي خصوصي با
ابوسليمان با ابراز ترديد نسبت به اطمينان بخش بودن برهانهاي فلسفي اذعان مي كند كه
يافتة نهايي او «تكافؤ ادله» است (دربارة اين اصطلاح، نك : كرمر، ١٨٩-١٩٠) و توفيق
هر مكتب و رأيي به مدد بخت و شيوة بيان صاحبان آن بستگي دارد. اين ديدگاه او را مي
توان به نوعي شكّاكيت و گرايش به نسبيت تعبير نمود. موضوع شناخت از زمينه هايي است
كه ابوعبدالله بسيار بدان پرداخته است و تعدد آثاري كه در اين باره به او نسبت داده
اند، اهتمام خاص وي را به اين موضوع نشان مي دهد. فان اس (نك : EI٢,S) احتمال داده
است كه فعاليتهاي ابوالحسن علي ابن كعب انصاري كه از اخشيدية معاصر با وي بود و در
حلقة پيروانش از آراء جاحظ در باب شناخت و به ويژه رأي مشهور او دربارة معرفت فطري
جانبداري مي كرد، در اين مورد بر آراء ابوعبدالله تأثير گذارده است (دربارة برخي از
آراء ابو عبدالله در باب شناخت، نك : ابوحيان، المقابسات، ٢٢٣؛ قاضي عبدالجبار،
شرح، ١٩١ ـ ١٩٣، المغني، ١٢/١١، جم ، ابورشيد، المسائل، ٢٨٨ ـ ٢٨٩، ٢٩١، ٢٣٧).
در باب شيئيت معدوم، رأي ويژة ابوعبدالله در خور ذكر است. وي اين ديدگاه غالب
معتزله را مي پذيرد كه معدومات ممكنه پيش از آنكه به وجود آيند، ذاتها و حقايقي
هستند كه در عرصة عدم به واسطة صفاتشان از يكديگر قابل تمايزند (فخرالدين رازي، ٨٣
ـ ٨٤). از ديد او همچنانكه ذات ممكن معدوم را مي توان جوهر دانست، آن را به تحيز
نيز مي توان وصف كرد، اما جاي گرفتن و اشغال مكان به گونه اي كه شيء ديگر را از
بودن در آن مكان باز دارد، مشروط به هستي يافتن آن است (همو، ٨٤؛ ابورشيد، همان،
٣٧). در اين باره قول ديگر ابوعبدالله كه مورد انكار همفكرانش قرار گرفته، آن است
كه معدوميت براي ذات عدمي، صفت يا به تعبيري حال به شمار مي آيد، همچنانكه وجود نيز
در بيان ويژگيهاي كلي ذوات، صفت ذات موجود دانسته شده است (همو، في التوحيد، ٢٤٥،
٢٧٦؛ فخرالدين رازي، ٨٥؛ فرانك ٥٦-٥٧).
به گفتة قاضي عبدالجبار (شرح، ٥٤٨ ـ ٥٤٩)، ابوعبدالله بنياد خلقت را «فكر» مي
دانسته و براي تأييد قول خود، كاربرد قديم واژة «خلق» را به معناي اندازه گيري،
شاهد آورده است. به زعم او اگر لفظ خلق در قرآن نيامده بود، اطلاق آن بر فعل خدا
روا نبود (همانجا؛ همو، المحيط، ٣٣٢). اين قول كه خداوند اشياء را با فكر كردن در
آنها مي آفريند، با ديدگاه نوافلاطونيان دربارةوساطت لوگوس يا صورالهي در آفرينش
شباهت دارد (نك : بدوي، ١/٣٤٢؛ قس: EI٢,S). ابوعبدالله اصل «لطف» را نپذيرفته است
(قاضي عبدالجبار، المغني، ١٣/٦٧، ١٥٥، ١٤/٢١، ٦٢) و قول به ازلي بودن عالم را
چنانكه از عناوين برخي از كتابهايش برمي آيد (نك : بخش آثار در همين مقاله، شم ٩،
١٢،١٤)، انكار كرده است. ديگر آراء كلامي او را نيز در بخشهاي مختلف المغني قاضي
عبدالجبار و جز آن مي توان ديد.
ابوعبدالله در فقه بر مذهب حنفي و تحت تأثير استادش ابوالحسن كرخي بود (نك : ابن
نديم، همانجا؛ EI٢,S). از آرائ خاصي كه او در فروع فقهي داشته است، حكم به جواز
فارسي گزاردن نماز را مي توان قابل توجه دانست (نك : بخش آثار در همين مقاله، شم
١٨). اما ديدگاههاي ابوعبدالله در ابواب الفاظ و ادلة اصول فقه اهميت بسزايي دارد.
بسياري از آراء اصولي وي در منابع اهل سنت و اماميه و آثار برخي از شاگردان زيدي
مذهبش (نك : مادلونگ، ١٨٠) نقل شده است، از جمله، در حقيقت و مجاز (ابوالحسن بصري،
١٧ ـ ١٨؛ سراج الدين، ١/٢٢١ ـ ٢٢٢، ٢٥٨؛ كلوذاني، ٢/٢٤٩ ـ ٢٥٠)، مشترك لفظي
(ابوالحسين بصري، ١/٣٢٥ ـ ٣٢٦)، عام و خاص (همو، ١/٢٨٢؛ سيدمرتضي، ١/٣١٥؛ سراج
الدين، ١/٤٠٠؛ كلوذاني، ٢/١٤٣)، مجمل و مبين (همو، ٢/٢٣٠؛ سراج الدين، ١/٤١٥)،
مفهوم شرط (ابوالحسين بصري، ١/١٥٦٣؛ كلوذاني. ٢/١٩٠)، مفهوم وصف (ابوالحسين بصري،
١/١٦١ ـ ١٦٢)، حسن و قبح (قاضي عبدالجبار، المحيط، ٢٣٩؛ EI٢,S)، اجتهاد (قاضي
عبدالجبار، المغني، ١٧/٢٩٩ ـ ٣٠٠، ٣٠٣)، قياس (همان، ١٧/٣٣٥، ٣٣٧؛ ابوالحسين بصري،
٢/٧٥٣، ٨٠١)، نسخ (همو، ١/٤١٩،٤٣٧، ٤٥١، ٢/٨١٨؛ كلوذاني، ٢/٣٩٨ ـ ٣٩٩)، خبر واحد
(ابوالحسين بصري، ٢/٥٥٥، ٦٦٧)، دلالت فعل نبي (ص) (قاضي عبدالجبار، همان، ١٧/٢٦٠،
٢٦٦)، اجماع (همان، ١٧/٢٣٨؛ ابوالحسين بصري، ٢/٤٨٩ ـ ٤٩٠٠؛ سيد مرتضي، ٢/٦١٥؛ سراج
الدين، ٢/٨٠)، تعادل و تراجيح (كلوذاني، ٤/٢٣٦ ـ ٢٣٧).
آثار: ابوعبدالله در كلام و فقه نوشته ها و امالي بسياري داشته است (خطيب، ٨/٧٣).
در منابع اين آثار را به او نسبت داده اند كه هيچ يك از آنها در دست نيست:
الف ـ كلام: ١. الاصلح (قاضي عبدالجبار، همان، ١٣/٦٧، ١٤/٢١)؛ ٢. الاقرار؛ ٣.
الايمان (ابن نديم، همانجا)؛ ٤. تعليق بر نقض المعرفة ابوعلي جبايي (نك : ابن
كرامه، «شرح»، ٣٦٧؛ قاضي عبدالجبار، همان، ١٢/١٣١)؛ ٥. كتاب التفضيل (نك : متن
همين مقاله)؛ ٦. الجواب عن مسألتي الشيخ ابي محمد الرامهرمزي، ( ابن نديم، همانجا)؛
٧. جواز ردالشمس (ابن شهرآشوب، ٤٢)؛ ٨. العلوم (ابورشيد، المسائل، ٢٨٨)؛ ٩. الكلام
في ان الله تعالي لم يزل موجوداً و لاشيء سواه الي ان خلق الخلق (ابن نديم،
همانجا)؛ ١٠. المعرفـة (همانجا)؛ ١١. نقض بر السفيانية جاحظ (ابن ابي الحديد،
١٠/١٠١)؛ ١٢. نقض كتاب الرازي في انه لا يجوز ان يفعل الله تعالي بعد ان كان غير
فاعل (ابن نديم، همانجا)؛ ١٣. نقض كتاب الموجز ابوالحسن اشعري (ابوطالب،١٠٦؛ قاضي
عبدالجبار، المحيط، ٣٤٤)؛ ١٤. نقض كلام الراوندي في ان الجسم لايجوز ان يكون
مخترعاً لا من شيء (ابن نديم، همانجا).
ب ـ فقه و اصول: ١٥. كتاب الاشربـة و تحليل نبيذ التمر (همو، ٢٦١)؛ ١٦. الاصول
(قاضي عبدالجبار، «طبقات»، ٣٢٦)؛ ١٧. تحريم المتعـة (ابن نديم، همانجا)؛ ١٨. جواز
الصلاة بالفارسيـة (همانجا)؛ ١٩. شرح مختصر ابي الحسن الكرخي (همانجا)؛ ٢٠. الناسخ
و المنسوخ (داوودي، ١/١٥٦)؛ ٢١. نقض الفتيا (قاضي عبدالجبار، همانجا).
مآخذ: ابن ابي الحديد، عبدالحميد بن هبـةالله، شرح نهج البلاغـة، به كوشش محمد
ابوالفضل ابراهيم، قاهره، ١٣٧٨ق/ ١٩٥٩ م؛ ابن ادريس حلي، محمد بن احمد، النوادر، به
كوشش محمد علي موحد البطحي، قم، ١٣٦٦ ش؛ ابن جني، عثمان، الخصائص، به كوشش محمد علي
نجار، قاهره، ١٣٧١ق/ ١٩٥٢ م؛ ابن شهرآشوب، محمد بن علي، معالم العلماء، نجف، ١٣٨٠ق/
١٩٦١ م؛ ابن كرامة جشمي، محسن بن محمد، «جلاء الابصار»، اخبار الائمـة الزيديـة،
به كوشش مادلونگ، بيروت، ١٩٨٧ م؛ همو، «شرح العيون»، فضل الاعتزال و طبقات
المعتزلـة، به كوشش فؤاد سيد، تونس، ١٤٠٦ق/١٩٨٦ م؛ ابن مرتضي، احمد بن يحيي، طبقات
المعتزلـة، به كوشش ديوالد ويلتسر، بيروت، ١٣٨٠ق/١٩٦١ م؛ ابن نديم، الفهرست؛
ابواسحاق شيرازي، ابراهيم بن علي، طبقات الفقهاء، به كوشش احسان عباس، بيروت،
١٤٠١ق/ ١٩٨١ م؛ ابوالحسين بصري، محمد ابن علي، المعتمد، به كوشش محمد حميدالله و
ديگران،دمشق، ١٣٨٤ق/١٩٦٤ م؛ ابوحيان توحيدي، علي بن محمد، الامتاع و المؤانسـة،
به كوشش احمد امين و احمد زين، قاهره، ١٩٣٩ م؛ همو، مثالب الوزيرين، به كوشش
ابراهيم كيلاني، دمشق، ١٩٦١ م؛ همو، المقابسات، به كوشش محمد توفيق حسين، بغداد،
١٩٧٠ م؛ ابورشيد نيشابوري، سعيد ابن محمد، في التوحيد، به كوشش محمد عبدالهادي
ابوريده، قاهره، ١٩٦٩ م؛ همو، المسائل في الخلاف بين البصريين و البغداديين، به
كوشش معن زياده و رضوان سيد، بيروت، ١٩٧٩ م؛ ابوطالب حسني، يحيي بن حسين، «الافادة
في تاريخ الائمـة السادة»، اخبار الائمـة الزيديـة، به كوشش مادلونگ، بيروت،
١٩٨٧ م؛ ابوعلي مسكويه، احمد بن محمد، تجارب الامم، به كوشش آمدرز، قاهره، ١٣٣٢
ق/١٩١٤ م؛ بدوي، عبدالرحمن، مذاهب الاسلاميين، بيروت، ١٩٧١ م؛ خطيب بغدادي، تاريخ
بغداد، قاهره، ١٣٥٠ ق؛ داوودي، محمد بن علي، طبقات المفسرين، به كوشش علي محمد
عمر، قاهره، ١٣٩٢ ق؛ سراج الدين ارموي، محمود التحصيل من المحصول، به كوشش
عبدالحميد علي ابوزنيد، بيروت، ١٤٠٨ق/ ١٩٨٨ م؛ سيدمرتضي، حسين بن علي، حسين بن علي،
الذربعـة الي اصول الشريعـة، به كوشش ابوالقاسم گرجي، تهران، ١٣٤٨ ق؛ عبدالقادر
قرشي، الجواهر المضبئـة، حيدرآباد دكن، ١٣٣٢ ق؛ فخرالدين رازي، محمد بن عمر، محصل
افكار المتقدمين و المتأخرين، بيروت، ١٤٠٤ق/ ١٩٨٤ م؛ قاضي عبدالجبار بن احمد، شرح
الاصول الخمسـة، به كوشش عبدالكريم عثمان، قاهره، ١٣٨٤ق/ ١٩٦٥ م؛ همو، «طبقات
المعتزلـة»، فضل الاعتزال وطبقات المعتزلـة، به كوشش فؤاد سيد، تونس، ١٤٠٦ق/ ١٩٨٦
م؛ همو، المحيط بالتكليف، به كوشش عمر سيد عزمي، قاهره، الدار المصريـة للتأليف؛
همو، المغني، به كوشش محمد علي نجار و ديگران، قاهره، ١٣٨٥ق/ ١٩٦٥ م؛ كلوذاني،
محفوظ بن احمد، التمهيد في اصول الفقه، به كوشش مفيد محمد ابوعمشه و ديگران، مكه،
١٤٠٦ق. ١٩٨٥ م؛ مافروخي، مفضل بن سعد، محاسن اصفهان، به كوشش جلال الدين تهراني،
تهران، ١٣١٢ ش؛ مانكديم، احمد بن حسين، تعليقات شرح الاصول الخمسـة (نك : هم ،
قاضي عبدالجبار)؛ نجاشي، احمد بن علي، رجال، به كوشش موسي شبيري زنجاني، قم، ١٤٠٧
ق؛ ورام بن ابي فراس، تنبيه الخواطر و نزهـة النواظر (مجموعـة ورام)، قم، مكتبـة
الفقيه؛ همداني محمد بن عبدالملك، تكملـة تاريخ الطبري، به كوشش آلبرت يوسف كنعان،
بيروت، ١٩٦١ م؛ نيز:
EI٢; S; Frank, R.M., Beings and Their Attributes, Albany, ١٩٧٨; kraemer, JL.,
Humanism in the Renaissance of Ialam, Leiden, ١٩٨٦; Madelung, W., Der Imam
al-Qasim ibn Ibrahim, Berlin, ١٩٦٥.
محمد جواد انواري