دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢٢٤٠
| ابونوبختی جلد: ٥ شماره مقاله:٢٢٤٠ |
اَبوسَهْلِ نو بَختي، اسماعيل بن علي بن اسحاق بن ابي سهل ابن نوبخت (٢٣٧ ـ شوال
٣١١ق/٨١٥ ـ ژانوية ٩٢٤ م)، متكلم نامدار امامي ساكن بغداد. وي از خاندان نوبختيان
بود كه چندين تن از آنان از زمان منصور عباسي در بغداد به عنوان منجم و مترجم كتب
پهلوي و نيز اديب و ادب پرور شناخته شده بودند (نك : ه د، آل نوبخت).
دربارة پدر ابوسهل و نيز آغاز زندگي او چيزي نمي دانيم. در منابع مهم رجال شناي
اماميه، به زمان تولد و مرگ وي اشاره اي نشده است و آنچه در اين باره آمده، منقول
از كتابهاي رجالي اهل سنت است. ابوسهل ظاهراً در بغداد متولد شد و همانجا باليد. از
مشايخ وي، نيز اطلاعي در دست نيست، تنها مرزباني يك تن را نام مي برد كه ابوسهل از
او اخبار ادبي روايت كرده است (الموشح، ٢٤٢). اگر چه ابوسهل با ثابت بن قرة صابي،
فيلسوف،منطقي و مترجم معروف (د ٢٨٨ق/٩٠١ م) مجالسي داشته است (نك : بخش آثار، در
همين مقاله)، نبايد نتيجه گرفت كه او نزد ثابت فلسفه مي آموخته است (نك :
ايرانيكا).
ابوسهل كلام و عقايد اماميه را نزد مشايخ آنان تحصيل كرده است، ولي به نظر نمي رسد
كه وي تنها از اين طريق با آراء اماميه در كلام آشنا شده باشد و احتمالاً بيش از
تحصيل نزد مشايخ به مطالعه و دقت در آثار آنان مشغول بوده است، چنانكه ظاهراً وي
نزد متكلمان معتزلي به كسب علم نپرداخته، بلكه خود از آثار آنان بهره برده است (نك
: مادلونگ، ١٦). گرچه ابوسهل زمان امامت امام هادي (ع) و نيز امام عسكري (ع) را درك
كرده است، اما جز حكايتي كه طوسي در الغيبـة (ص ٢٢٧) به قنل از خود ابوسهل آورده و
متضمن ملاقات و ي با امام عسكري (ع) است، دليلي بر اينكه وي از آن حضرت علم آموخته
باشد، درست نيست.
ابوسهل افزون بر علم كلام ـ كه شهرت او بيشتر به سبب آن است ـ در شعر دستي داشته و
از حاميان ادب بوده و كاتبي چيره دست به شمار مي رفته است (نجاشي، ٣١؛ صفدي،
٩/١٧١). وي با كساني چون ثعلب مراوده داشته و اخباري در ادب نقل كرده است (نك :
صولي، ٦٥؛ مرزباني، همان، ١٠٦، ٢٤٢؛ ابن منظور، ٢٩٣). از او ابياتي نيز نقل شده است
(نك : ابن رومي، ١/١٥٠؛ مرزباني، معجم، ٤٢٤؛ صفدي، ٩/١٧٢؛ ياقوت، ٤/١٥٩ ـ ١٦٠).
ابوسهل با ابن رومي و بحتري نيز مراوده داشته و خصوصاً از حاميان ابن رومي بوده
است، چنانكه آن دو نيز ستايشگر خاندان نوبخت و شخص ابوسهل بوده اند. در ديوان ابن
رومي اشعار بسيار در مدح ابوسهل ديده مي شود (نك : ١/١٥٤، ٢/٦١٥، جم )، گرچه گاه
آزمندي ابن رومي، رابطة آنان را تيره مي ساخته است و بنابر نوشتة مسعودي (٤/١٩٥)،
داستانهايي در اين باره وجود داشته است (نيز نك : ابن رومي، ١/٢٧٩ ـ ٢٨٧، ٤/١٦٦٠ ـ
١٦٦١،كه ابوسهل را هجو كرده است). رواياتي دربارة رابطة ابوسهل و بحتري نيز موجود
است: چنانكه از روايت صولي (همانجا) برمي آيد، ابوسهل و بحتري با يكديگر مجالسات
ادبي داشته اند. بحتري نيز گاه به مدح ابوسهل مي پرداخته است (بحتري، ٣/١٨٤٠). در
عين حال چنانكه ابوالفرج الصفهاني (٢١/٤٣) روايت كرده، بحتري شعر ابوسهل را نمي
پسنديده است.
ظاهراً ابوسهل در بيشتر ايام عمرش، داراي مقام دبيري بوده است. بنا به گفتة مرزباني
(همانجا)، ابوسهل يك چند در زمان وزارت قاسم ابن عبيدالله بن سليمان(٢٨٨ ـ ٢٩١ق)
توبيخ شد و به زندان افتاد كه سبب اين امر، به احتمال قوي سياست شيعي ستيزي وزير
بوده است. در دورة وزارت ابن فراتِ شيعي، ظاهراً ابوسهل از منزلت والايي برخوردار
بوده و در همين دوره مقامي نزديك به وزارت داشته است (نجاشي، همانجا).
در ربيع الآخر ٣١١، هنگامي كه مقتدر عباسي براي بار سوم، ابوالحسن علي بن محمد بن
فرات را به وزارت منصوب و حامد بن عباس و علي بن عيسي بن جراح را از مناصب دولتي بر
كنار كرد،ابن فرات كه با حامد به جهات گوناگون دشمني و اختلاف داشت، اندكي بعد از
تصدي مقام وزارت، اوبالعلاء محمد بن علي بَزوفَري وابوسهل نوبختي را مأمور كرد كه
به واسطه روندو به حساب حامد به عباس رسيدگي كنند و اموالي را كه وي به ديوان مديون
است، از وي بازپس گيرند. گفته شده است كه ابوسهل برخلاف آن ديگر با حامد به نرمي
برخورد كرد و از آنچه به آن مأمور بود، پا فراتر نگذاشت (نك : صابي، ٣٩ ـ ٤١؛
همداني، ١/٣٢ ـ ٣٣).
ابوسهل در بيشتر دورة غيبت صغري يكي از پيشوايان و حاميان بلند مرتبة امامية بغداد
بوده و در ميان عامة شيعيان امامي جايگاهي ويژه داشته است (نك : طوسي، همان، ٤٠١).
گرچه در اين دوره، پيشوايي اماميه به دست و كلاي امام عصر (ع) بوده، ولي به نظر مي
رسد كه با توجه به مناصب اداري و ديواني ابوسهل، وي نقش مهمي در پاسداري از شئون
سياسي و اجتماعي اماميه بر عهده داشته است. افزون بر اين، وي با بحثها و مناظراتي
كه با مخالفان اماميه در مسائل كلامي و اعتقادي داشته و تأليفاتي كه در دفاع از
عقايد اماميه مي نوشته است، مي توانسته در كنار سفيران امام عصر (ع) كه بيشتر
مأموريت حفظ و رهبري جامعة اماميه و سرپرستي نظام مالي آن را بر عهده داشتند، نقش
مهمي را ايفا نمايد. قرائن بسياري نشان مي دهد كه ابوسهل كاملاً از موضع وكلاي امام
عصر (ع) دفاع مي كرده است (نك : ابوسهل، ٩٠، ٩٣)، چنانكه ظاهراً در دورة سفارت
حسين بن روح نوبختي، با وي همكاري نزديكي داشته است. بنابر روايتي، ابوسهل و برخي
ديگر از بزرگان اماميه در هنگام مرگ ابوجعفر محمد بن عثمان عمري نزد وي حضور يافته
و وي آنان را از جانشيني حسين بن روح نوبختي پس از خود آگاه كرده است (طوسي، همان،
٣٧١ ـ ٣٧٢). در روايتي ديگر آمده است كه از ابوسهل سؤال شد كه چگونه امر سفارت به
غير او و به حسين بن روح سپرده شده است؟ ابوسهل پاسخ مي دهد كه چون مردي متكلم است
و با مخالفان رفت و آمد و مناظره دارد، بعيد نيست كه اگر از اقامتگاه امام (ع)
همچون ديگر سفرا اطلاع داشته باشد، آن را براي پاسخ به خصم آشكار سازد (همان، ٣٩١).
اين امر نشان مي دهد كه وي در ميان اماميه مقامي بلند داشته و كاملاً از سفارت حسين
بن روح دفاع مي كرده است.
ابوسهل با حلاج ـ كه خود را باب و نمايندة امام غايب (ع) معرفي مي كرد ـ به مخالفت
برخاست و چنانكه حكايت شده، دوبار او را كه به معتقد ساختن ابوسهل به دعاوي خويش بي
علاقه نبود، مورد استهزا قرار داد و كرامات او را به ريشخند گرفت و بدينسان در ميان
مردم نه تنها شخصيت حلاج را تخطئه كرد، بلكه انتساب او را به اماميه ـ كه حلاج خود
مدعي آن بود ـ بي اساس جلوه داد (قرطبي، ٨٧، ٩٤؛ تنوخي، ١/١٦١؛ طوسي، همان، ٤٠١ ـ
٤٠٢). عباس اقبال بر آن است كه ابوسهل با حلاج دو مناظره داشته و مناظرة دوم در
حدود سالهاي ٢٩٨ تا ٣٠١ق و در اهواز صورت گرفته است (ص ١١٦؛ براي تفصيل روابط
ابوسهل با حلاج، نك : همو، ١٠٠ ـ ١٠١، ١١٣؛ ماسينيون، I/٣٧٢-٣٧٧). نيز به گفتة ابن
نديم، ابوسهل، ابن ابي العزاقر شلمغاني را مورد استهزا قرار داد و دعاوي وي را بي
اعتبار ساخت (ص ٢٢٥). ولي به نظر مي رسد كه ابن نديم در نقل اين حكايات دچار اشتباه
شده و اين گزارش را با گزارش مربوط به حلاج خلط كرده است.
شاگردان وي: ابوسهل در كلام و ادب شاگرداني داشته است و برخي از آنان كلام او را به
آيندگان انتقال داده اند. جز فرزندش ابوالحسن علي كه نزد پدر علم و ادب فرا گرفته
(نك : صفدي، همانجا)، از كساني چون ابوبكر محمد بن يحيي صولي، ابوعلي حسين بن قاسم
كوكبي ثابت و احمد بن محمد حلوااني نيز نام برده اند (صولي، ١٢٠؛ مرزباني، الموشح،
٢٤٢؛ خطيب، ١٠/٥٤؛ نيز نك : طوسي، همان، ٢٧١)، ولي مهم ترين شاگردان ابوسهل كه نزد
وي كلام را فرگرفتند، اينان بودند: ١. ابوالحسين علي بن وصيف ناشئ اصغر (ابن نديم،
همانجا)؛ ٢. ابوالحسين محمد بن بشر حمدوني سوسنجردي (همو، ٢٢٦)؛ ٣. ابوالجيش مظفر
بن محمد بلخي (نجاشي، ٤٢٢).
اقبال به استناد گفتة ذهبي درگذشت ابوسهل را در شوال ٣١١ مي داند (ص ١٠٠). ممكن است
كه وي در بغداد در گذشته باشد، ولي احتمال وفات او در واسط نيز منتفي نيست، زيرا
حامد بن عباس كه ابوسهل براي حساب رسي اموال او به واسط رفته بود، در رمضان ٣١١
درگذشته و ظاهراً ابوسهل تا زمان مرگ او را در واسط به سر مي برده است (نك :
همانجا). گفته اند كه آرامگاه او در حرم كاظمين بوده است (نك :ايرانيكا). از
فرزندان ابوسهل دو پسرش علي و يعقوب اسحاق (مق ٣٢٢ق/٩٣٤م) شناخته شده اند (نك :
اقبال، ١٠٥، ١٨١ ـ ١٩٢). ابوسهل برداري داشته به نام ابوجعفر محمد كه او نيز متكلم
و بر مذهب كلامي ابوسهل بوده است (نك : ابن نديم، ٢٢٥؛ نيز نك : اقبال، ١٢٤). حسن
بن موسي نوبختي، متكلم مشهور امامي و مؤلف فرق الشيعـة و الآراء و الديانات، خواهر
زادة ابوسهل بوده است (نك : ابن نديم، همانجا).
كلام او: ابوسهل متكلمي بزرگ بود كه برمتكلمان امامية پس از خود تأثير بسيار گذارد.
ابن نديم او را از بزرگان شيعه خوانده و گفته است: وي مجلس درسي داشت كه جماعتي از
متكلمان در آن حضور مي يافتند (همانجا). نجاشي گويد كه ابوسهل، شيخ متكلمان امامي و
غيرامامي بوده است (ص ٣١). طوسي نيز در الفهرست او را شيخ و بزرگ متكلمان امامي در
بغداد و همچنين پيشواي نوبختيان خوانده است (ص ١٢؛ نيز نك : قزويني، ٨١، ١٨٦). از
رجال نويسان اهل سنت، ذهبي ضمن اينكه او را علامه خوانده، گفته است كه ابوسهل از
«غلات شيعه» و از مصنفان بزرگ آنان بوده است (١٥/٣٢٨؛ نيز نك : صفدي، ٩/١٧١).
همچنين ابن حجر عسقلاني او را از وجوه متكلمان معتزلي به شمار آورده است (١/٤٢٤؛
نيز نك : شهرستاني، ١/١٩٠).
در دورة ابوسهل نوبختي، گرچه محدثان بزرگي چون سعدبن عبدالله اشعري، محمد بن حسن
صفار قمي و اندكي بعد ابن همام اسكافي، علي بن حسين ابن بابوية قمي و محمد بن يعقوب
كليني حضور داشتند، ليكن در علم كلام، بيش از همه بايد از نقش نوبختيان كه ابوسهل
سرآمد آنان بود، سخن گفت. ابوسهل و ديگر متكلمان خاندان نوبختي با استفاده از ميراث
كلامي اماميه كه از دورة هشام بن حكم تا عصر آنان جريان داشت و نيز با بهره گيري از
مطالعاتي كه در فلسفة يوناني و همچنين آراء معتزليان داشتند (نك : مادلونگ، ١٦)،
مكتب كلامي نوين اماميه را با نگرشي خرد گرايانه بنيان نهادند و تعاليم اماميه را
در مسائل توحيد و عدل كه شباهت بسياري با تفكرات معتزله داشت، در يك نظام فكري جديد
پي ريزي كردند. در عين حال اختلاف نظرهايي كه ميان عقايد منقول از نوبختيان با
معتزله ديده مي شود (نك : همانجا)، نشان مي دهد كه برخلاف نظر مادلونگ (همانجا)،
چنين نبود كه نوبختيان و از جمله ابوسهل، آراء معتزليان در زمينة صفات و عدل خدا و
ديگر اصولي معتزلي را به هيچ جرح و تعديلي بپذيرد و در نظام انديشة آنان با مهم
ترين تفكرات معتزله از جمله «منزلـة بين المنزلتين» و «وعيد» باقي نمي ماند.
به هر روي، همين روش معتزلي گونة نوبختيان موجب شد كه معتزله ابوسهل و حسن بن موسي
نوبختي را از رجال خويش به شمار آورند و «اهل عدل و توحيد» بنامند و همچنين با
كساني چون هشام بن حكم بيگانه بدانند (نك : قاضي عبدالجبار، «طبقات»، ٣٢١، المغني،
٢٠(١)/٣٧ ـ ٣٨).
جزء آرائي كه كساني چون مفيد به نوبختيان نسبت داده اند (اوائل، ٧٢، ٧٥، جم ) و
طبعاً مي بايست به ابوسهل ـ كه بزرگ اين خاندان بوده است ـ نيز مربوط باشد، برخي
گرايشهاي كلامي او از بررسي عناوين آثارش به دست مي آيد. نظرگاه او دربارة حقيقت
انسان در بسياري از منابع كلامي پس از وي نقل و بررسي شده است. طبق گزارش اين
منابع، ابوسهل همچون هشام بن حكم از اماميه و معمّر از معتزله بر اين باور بود كه
حقيقت انسان عبارت است از روح لامكان و عاري از خصوصيات مادي و جسماني كه بر بدن
حكومت مي كند و مخاطب خداوند در «امر و نهي» و «وعد و وعيد» است. اين نظر كه همان
ديدگاه فلاسفه درباره روح است و نشان از تجرد نفس و روح دارد، برخلاف نظر مادي
گرايانة عمومي معتزليان است (نك : همو، «اجوبـة»، ٢١٧ ـ ٢١٨؛ سيد مرتضي، الذخيرة،
١٣ ـ ١٤؛ طوسي، تمهيد، ١٦٤؛ علامة حلي، ١٤٩؛ مقداد، ٣٨٩؛ مكدرموت، ٢٢٢-٢٢٨).
يكي از مهم ترين بخشهاي كلام ابوسهل، بحث امامت بوده كه در آن دوره نزد اماميه
اهميت بسياري داشته است. وي چنانكه سيد مرتضي بر اساس كتابهايش اظهار نظر كرده، در
وجوب امامت و اوصاف امام از طريق استدلالهاي عقلي به بحث مي پرداخته است، گرچه گاه
در تأييد آن ادله، به مضامين نقلي نيز استناد مي جسته است (الشافي، ١/٩٨؛ قس:
ابوسهل، ٨٨ ـ ٨٩، ٩٢). شسد مزتضي افزوده است كه ابوسهل در مسائل مربوط به امامت، به
همان طريقي كه پيش از وي ابوعيسي ورّاق و ابن راوندي استدلال مي كردند، به بحث مي
پرداخته و حتي بر ادله هاي افزون بر دليلهاي آن دو استناد مي كرده است (همانجا).
اين نكته نشان از قوت ابوسهل در بحثهاي كلامي دارد، زيرا در محافل كلامي آن روز
كتابهاي ابوعيسي و ابن راوندي در زمينة امامت، داراي اهميت بسياري بوده است (نك :
اقبال، ٨٦، ٩١). علاوه بر اين، ابوسهل در مباحث مربوط به امامت و ديگر مباحث كلامي،
از يافته هاي هشام بن حكم نيز بهرة بسيار مي برده است (نك : قاضي عبدالجبار،
تثبيت، ١/٢٢٥، قس: ٢/٥٥١).
از آنجا كه ابوسهل در دورة بسيار حسّاسي از حيان اماميه مي زيسته (دورة غيبت صغري)،
بخش زيادي از فعاليتهاي علمي خود را به بحث در زمينة مسألة امامت، به ويژه غيبت
امام دوازدهم (ع) مصروف داشته است. از اين رو او را از نخستين مؤلفان اماميه دانست
كه به اين بحث پرداخته اند. افزون بر اين، ابوسهل خود از كساني بوده كه در زمان
كودكي امام غايب (ع)، به ملاقات آن حضرت دست يافته است (نك : طوسي، الغيبـة، ٢٧٢
ـ ٢٧٣). بخشي از كتاب التنبيه في الامامة وي كه ابن بابويه در كمال الدين نقل كرده،
متضمن همين مباحث است. در قسمتي از اين كتاب كه در حدود ٢٩٠ق تأليف شده است (نك :
ص ٩٠)، ابوسهل در پاسخ مخالفتي فرضي كه با ادلة عقلي، ملزم به قبول «امام منصوص
عليه» شده است و دربارة شخص امام و نام او مي پرسد، مي گويد: اگر با ادله بر ما
ثابت شد كه بايد امامي از جانب خدا تعيين شود، بر ماست كه از وجود امام در هر عصري
به واسطة اخبار نقل شده، مطلع شويم. از ميان مسلمانان تنها شيعيان گفته اند كه امام
آنان از جانب خدا منصوص است و با توجه به اينكه آنان دولت و سيفي ندارند، داعي نقل
اخبار كذب در ايشان نيست، به ويژه آنكه امروزه شمار آنان بسيار است و به جهت اختلاف
«اوطان و همم» نمي توانند بر كذب اجماع كنند (ص ٨٩). اين روش استدلال، گرچه جدلي
است، ولي از ظرافتي خاص برخوردار است.
ابوسهل با اين استدلال كه اگر امام بر روي زمين نباشد، حجت خدا از ميان مي رود
وشرايع الهي به سبب نبودن پاسداران شريعت، تعطيل مي شود، بر وجود امام دوازدهم (ع)
در دورة غييبت استدلال مي نمايد (ص ٩٠). سپس با بيان اينكه امام (ع) از ترس دشمنان
به امر خداوند غايب شده است و با استدلال به وجود شخص امام در عالم و حضور باب و
سفير شناخته شدة آن حضرت، در ميان مردم، غيبت امام را نافي بقاي حجت نمي داند
(همانجا). ابوسهل، در اين كتاب تصريح مي كند كه امام را دو غيبت است كه يكي «اشدّ»
از ديگري است (همانجا). با عنايت به تاريخ تأليف كتاب و موضوع آن ـ كه كلام است، نه
حديث ـ اين مطلب بسيار جالب توجه است.
ابن نديم در شرح حال ابوسهل متذكر شده كه وي ديدگاهي خاص و بي سابقه دربارة اما
دوازدهم (ع) داشته است و آن ديدگاه را چنين بيان كرده كه امام در زمان غيبت، در
گذشته و پس از او فرزندش جاشين وي شده است و اين ترتيب يعي انتقال امامت از پدر به
پسر در طول دورة غيبت تا زماني كه مشيت خداوند بر ظهور امام غايب (ع) تعلق گيرد،
ادامه خواهد يافت (همانجا). با توجه به آرائي كه از ابوسهل در دست است، نسبت اين
سخن به وي نادرست به نظر مي رسد. اين احتمال كه شايد زماني وي بر اين عقيده بوده،
سپس از آن دست كشيده است، نيز نبايد منطقي باشد (نك : اقبال، ١١١؛ نيز نك : قاضي
عبدالجبار، همان، ٢٠(٢)/١٨٥، كه نظر عجيب ديگري دربارة امامت به ابوسهل نسبت داده
است).
به هر روي ابوسهل نقش بسيار مهمي در علم كلام امامية پس از خود دارد و شيخ مفيد
بزرگ ترين متكلم امامي در سدة ٤ و اوايل سدة ٥ق از طريق دو تن از استادانش به
نامهاي ناشئ اصغر و ابوالجيش بلخي با يك واسطه شاگرد ابوسهل نوبختي است. با اينكه
شيخ مفيد به واسطة همين استادان به نوبختان و جريان كلام اماميه مربوط مي شود، ولي
خود نزد مشايخ معتزلي كسب علم كرده و مستقلاً به بررسي عقايد و آراء آنان پرداخته
است. در عين حال نوبختيان و از جمله ابوسهل بيش از شيخ مفيد به آراء معتزلي نزديك
بوده اند (نك : مكدرموت، ١١-١٢, ٢٤-٢٥, ٣٩٥).
آثار: در منابع آثار بسياري به ابوسهل نوبختي نسبت داده شده (نك : ابن نديم،
همانجا؛ نجاشي، ٣١ ـ ٣٢؛ طوسي، الفهرست، ١٢ ـ ١٣) كه متأسفانه از آنها جز قسمتي از
كتاب التتبيه و ظاهراً يكي دو برگ از كتاب الانوار وي چيزي باقي نمانده است. آثار
وي را مي توان در ٦ بخش بدين ترتيب معرفي كرد:
الف ـ كتب مربوط به امامت: ١. الاستيفاء في الامامـة، كه ابن شهر آشوب (ص ٨) آن را
با وصف حسن ستوده و شايد آن را در اختيار داشته است. ٢. الانوار في تواريخ الائمـة
(ع) (نك : ابن بابويه، ٢/٤٧٤ وطوسي، الغيبـة، ٢٧١ ـ ٢٧٣، كه احتمالاً مطالبي از
همين كتاب نقل كرده اند). ٣. التنبيه في الامامـة. نجاشي گفته كه آن را نزد استادش
شيخ مفيد قرائت كرده است (ص ٣١). اين كتاب از لحاظ تاريخ دوره غيبت صغري حائز اهميت
است.٤. الجمل في الامامـة. ٥. الرد علي محمد بن الازهر في الامامـة. احتمالاُ
مراد از محمدبن ازهر، ابوجعفر محمد بن الازهر كاتب (د ٢٧٩ق) است كه از محدثان اهل
تسنن بوده است (نك : خطيب، ٢/٨٣ ـ ٨٤). ابن شهرآشوب از كتابي با عنوان اثبات
الامامـة ياد كرده (همانجا) كه احتمالاً همان الجمل في الامامـة است.
ب ـ رديه ها بر فرق شيعي غير اثنا عشري: ١. الرعد علي الطاهري في الامامـة، رديه
اي بر علي بن حسن بن محمد طاطري يكي از بزرگان واقفه كه كتابي در امامت داشته است
(نك : نجاشي، ٢٥٤ ـ ٢٥٥). كرده (ص ٣٢)، همين كتاب است. ٢. الرد علي الغلاة، كه با
توجه به حضور فعال گروههاي غالي در دورة حيات ابوسهل، ضرورت تأليف اين كتاب از جانب
وي بهتر شناخته مي شود.
ج ـ كتب مربوط به اصول فقه: ١. ابطال القياس، ٢. الرد علي عيسي بن ابان يا النقض
علي عيسي بن ابان في الاجتهاد. عيسي بن ابان (د ٢٢١ق) از فقهاي حنفي و معتقد به
قياس بوده است (نك : خطيب، ١١/١٥٧ ـ ١٦٠). ٣. نقض جتهاد الرأي كه ردي بر اجتهاد
الرأي ابن راوندي (ه م) بوده است. ٤. نقض رسالـة الشافعي، كه رديه اي بر الرسالة
شافعي در اصول فقه بوده است.
دـ رديه ها بر يهود و منكران رسالت: ١. الاحتجاح لنبوة النبي (ص). ٢. تثبيت
الرسالـة، ٣. الرد علي اليهود. ٤. نقض عبث الحكمـة. عبث الحكمـة از ابن راوندي
است كه در آن قول به الزام تكليف بر آدميان را باطل مي دانسته است (نك : اقبال،
٩٣) و ابوسهل در كتاب خود بر اين عقيدة ابن رواندي مي تازد.
ه ـ كتب مربوط به مسائل خاص كلامي: ١. الارجاء. ٢. التوحيد. ٣. حدث (حدوث) العالم.
٣. الحكايـة و المحكي. ٥. الخصوص و العموم و الاسماء و الاحكام. ٦. كتاب الخواطر.
٧. الصفات. ٨. كتاب في استحالـة رؤيـة القديم. ٩. الكلام في الانسان، كه احتمالاً
همان است كه نجاشي از آن با عنوان كتاب الانسان و الرد علي ابن الراوندي نام برده
است (همانجا). اين كتاب احتمالاً رديه اي بر كتاب الانسان ابن راوندي بوده است. ١٠.
كتاب المعرفـة؛ ١١. كتاب النفي و الاثبات.
و ـ رديه هها در زمينة مسائل كلامي (جز امامت و نبوت): ١. الرد علي ابي العتاهيـة
في التوحيد في شعره. از آنجا كه ابوالعتاهيه به نوعي خاص از انديشه هاي ثنوي تمايل
داشته و در اين زمينه اشعاري نيز سروده بوده است (نك : ه د، ، ابوالعتاهيه)،
ابوسهل به رد و انكار اين اشعار پرداخته و در اين كتاب افكار او را به نقد كشيده
است. ٢. الرد علي اصحاب الصفات. ٣. الرد علي من قال بالمخلوق (الرد علي المجيرة في
المخلوق). ٤. السبك، در نقض كتاب التاج ابن راوندي كه در آن ابن راوندي به اثبات
قدم عالم كوشيده بوده و ضرورت وجود صانع را انكار كرده بوده است. به نظر مي رسد كه
اين رديه و ديگر رديه هاي ابوسهل بر ابن راوندي، نقش مهمي در رد اتهامهات مخالفان
اماميه ـ كه ابن راوندي را «رافضي» معرفي مي كرده اند ـ داشته است. ٥. مجالس ثابت
بن قرة، كه ظاهراً متن مناظرات و مجالس علمي وي با ثابت بن قرة صابي (د ٢٨٨ق)
فيلسوف و منطقي معروف بوده كه خود نشان از گستردگي مطالعات و فعاليتهاي علمي ابوسهل
دارد. جالب توجه است كه در ضمن آثار ثابت از كتابي با عنوان جواباته عن مسائل سأله
عنها ابوسهل النوبختي ياد كرده اند (قفطي، ١١٨). ٦. مجالسه مع ابي علي الجبائي
بالاهوار. ابوسهل در اهواز با متكلم نامدار معتزلي، ابوعلي جبائي (د ٣٠٣ق) مناظراتي
داشته كه متن آن را در اين كتاب فراهم آورده بوده است. ٧. نقض مسألـة ابي عيسي
الوراق في قدم الاجسام.
به گفتة ابن حجر عسقلاني (١/٤٢٤) ابوسهل كتابي با عنوان المللل و النحل داشته كه
مفصل بوده و شهرستاني از آن بهره برده است، ولي به نظر مي رسد كه ابن حجر اشتباه
كرده و مقصودش چيزي جز الآراء و الديانات حسن بن موسي نوبختي نبوده است.
مآخذ: ابن بابويه، محمدبن علي، كمال الدين، به كوشش علي اكبر غفاري، تهران، ١٣٩٠ ق؛
ابن حجر عسقلاني، احمد بن علي، لسان الميزان، حيدرآباد دكن، ١٣٢٩ ـ ١٣٣١ ق؛ ابن
رومي، علي بن عباس، ديوان، به كوشش حسين نصار، قاهره، ١٩٧٣ ـ ١٩٧٧ م؛ ابن شهرآشوب،
محمد بن علي، معالم العلماء، به كوشش محمدصادق بحرالعلوم، نجف ١٣٨٠ق/١٩٦١م؛ ابن
منظور، محمدبن مكرم، «اخبار ابي نواس»، همراه الاغاني، ابوالفرج اصفهاني، به كوشش
محمد ابوالفضل ابراهيم و ديگران، قاهره، ١٣٩٣ق/ ١٩٧٣ م؛ اقبال آشيتاني، عباس،
خاندان نوبختي، تهران، ١٣١١ ش؛ بحتري، وليد بن عبيد، ديوان، به كوشش حسن كامل
صيرفي، قاهره، ١٩٦٤ م؛ تنوخي، محسن بن علي، نشوار المحاضرة، به كوشش عبود شالجي،
بيروت، ١٣٩١ق/١٩٧١ م؛ خطيب بغدادي، احمدبن علي، تاريخ بغداد، قاهره، ١٣٤٩ ق؛ ذهبي،
محمد بن احمد، سير اعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و ابراهيم زيبق، بيروت،
١٤٠٤ق/ ١٩٨٤م؛ سيد مرتضي، علي بن حسين، الذخيرة، به كوشش احمد حسيني، قم، ١٤١١ ق؛
همو، الشافي في الامامـة، به كوشش عبدالزهراء خطيب، تهران، ١٤٠٧ق/١٩٨٦م؛ شهرستاني،
محمد بن عبدالكريم، الملل و النحل، به كوشش عبدالعزيز محمد وكيل، قاهره،
١٣٨٧ق/١٩٦٨م؛ صايي، هلال بن محسن، الوزراء، به كوشش عبدالستار احمد فراج، قاهره،
١٩٥٨ م؛ صفدي، خليل بن ايبك، الوافي بالوفيات، به كوشش فان اس، بيروت، ١٣٩٣ق/١٩٧٣م؛
صولي، محمدبن يحيي، اخبار البحتري، به كوشش صالح اشتر، دمشق، ١٣٧٨ق/ ١٩٥٨م؛ طوسي.
محمدبن حسن، تمهيد الاصول، به كوشش عبدالمحسن مشكوة الديني، تهران، ١٣٦٢ ش؛ همو،
الغيبـة، به كوشش عبدالله تهراني و علي احمد ناصح، قم، ١٤١١ ق؛ همو، الفهرست، به
كوشش محمد صادق بحرالعلوم، نجف، ١٣٨٠ق/١٩٦٠ م؛ علامة حلي، حسن بن يوسف،
انورالملكوت، به كوشش محمد نجمي زنجاني، تهران، ١٣٣٨ ش؛ قاضي عبدالجبار همداني،
تثبيت دلائل النبوة، به كوشش عبدالكريم عثمن، بيروت، ١٣٨٦ق/١٩٦٦م؛ همو، «طبقات
المعتزلـة، به كوشش فؤاد سيد، تونس/الجزائر، ١٤٠٦ق/ ١٩٨٦ م: همو، المغني، به كوشش
عبدالحليم محمود و ديگران، قاهره، ١٣٨٠ق/١٩٦٠م؛ قرطبي، عريب بن سعد، «صلـة تاريخ
الطبري»، تاريخ طبري، ج ١١؛ قزويني رازي، عبدالجليل، نقض، به كوشش جلال الدين محدث،
تهران، ١٣٥٨ ش؛ قفطي. علي بن يوسف، تاريخ الحكماء، به كوشش يوليوس ليپرت، لايپزيگ،
١٩٠٣ م؛ مرزباني، محمدبن عمران، معجم الشعراء، به كوشش عبدالستار احمد فراج، قاهره،
١٣٧٩ق/١٩٦٠ م؛ همو، الموشح، به كوشش محب الدين خطيب، قاهره، ١٣٨٥ ق؛ مسعودي، علي بن
حسين، مروج الذهب، به كوشش يوسف اسعد داغر، بيروت، ١٣٨٥ق/ ١٩٦٦ م؛ مفيد، محمد بن
محمد، اوائل المقالات، به كوشش واعظ چرندايي و شيخ الاسلام زنجاني، تبريز، ١٣٧١ ق؛
همو، «اجويـة المسائل السرويـة»، عدة رسائل، قم، مكتبـة المفيد؛ مقداد بن
عبدالله سيوري، ارشاد الطالبين، به كوشش مهدي رجائي قم، ١٤٠٥ ق؛ نجاشي، احمدبن علي،
رجال، به كوشش موسي شبيري، زنجاني، قم، ١٤٠٧ ق؛ همداني، محمد بن عبدالملك، تكملـة
تاريخ الطبري، به كوشش البرت يوسف كنعان، بيروت، ١٩٦١ م؛ ياقوت، ادبا، نيز:
Iranica; Madelung, W., ”Imamism and Muetazilite? Theology“, Le Shlism? Imamtie,
Paris,
١٩٧٠; Massignon, L., La Passion de Husayn ibn Mansur Hallaj, Paris, ١٩٧٥; Mc
Dermott, M.J., The Theology of al-Shaikh al-Muftd, Beirut, ١٩٧٨.
حسن انصاري