دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢٢٨٣
| ابو طاهر خاتونی جلد: ٥ شماره مقاله:٢٢٨٣ |
اَبو طاهِرِ خاتوني، حسين بن حيدر بن حسين خاتوني بَجْلي، ملقب به موفق الدوله،
معين الملك و معين الدين (لغت فرس، ٤١؛ ابن ابي اصيبعه، ١/٢٧٦؛ ابيوردي، ٥٦، ٢١٨،
٢٣٣؛ عمادالدين، تاريخ، ١٠٢؛ ابن فوطي، ٦٥٩)، شاعر، كاتب و مستوفي سدة ٦ق/ ١٢ م و
از بزرگان دولت سلجوقي. در بعضي از مآخذ متأخرتر لقب او كمال الدين ضبط شده است
(اوحدي، ٢٠؛ هدايت، ١/١٤١). نام پدر وي نيز در برخي از منابع، علي (عوفي، لباب،
١/١٢٧) و محمّد (ابن ابي اصيبعه، همانجا) آمده است. سبب شهرت او به خاتوني، ظاهراً
آن است كه چندي متصدي امور و مستوفي گوهر خاتون، همسر محمد بن ملكشاه سلجوقي بوده
است (نفيسي، ٨٧؛ نيز نك : هدايت، همانجا).
از اينكه بعضي از منابع او را به ساوه منصوب داشته و نسبت او را «ساوي» نوشته اند
(عمادالدين، خريدة، ٩٤ ب؛ ابن فوطي، همانجا)، چنين برمي آيد كه محل تولد او
احتمالاً ساوه بوده است. از ابياتي كه در حدود ٥١١ ق سروده و در آن به ٧٠ سال خدمت
در دربار سلطان اشاره كرده است (عماد الدين، تاريخ، ١٠٣)، مي توان تولد او را به
حدود ٤٤٠ق/ ١٠٤٨ م دانست (نك : اقبال، ١٢).
از دوران كودكي و جواني ابوطاهر اطلاعي در دست نيست، اما چنانكه از اشارات منابع
برمي آيد، وي نخست با شغل دبيري در خدمت ملكشاه سلجوقي (حك ٤٦٥ ـ ٤٨٥ ق) بوده
(ظهيرالدين، ٣٢؛ راوندي، ١٣١)، سپس به دربار محمد بن ملكشاه (حك ٤٩٨ ـ ٥١١ ق)
پيوسته و مستوفي و كارگزار همسر او بوده و سرانجام روزگاري نيز در ملازمت سنجر (حك
٥١١ ـ ٥٥٢) به سر برده است. بنابراين مي توان گفت كه ابوطاهر از ابتداي كار خود تا
پايان عمر در دربار سلجوقيان خدمت نموده و به كار دبيري و خدمت ديواني مشغول بوده
است (عماد الدين، همان، ١٠١ ـ ١٠٢).
در ٥٠٤ ق كه وزارت سلطان محمد بن ملكشاه به خطير الملك ميبدي داده شد، مقامهاي
دربار و ديواني به كساني واگذار شد كه همگي افرادي نالايق و فاقد علم و ادب بودند.
ابوطاهر كه از اين انتصابات افسرده خاطر بود، ابياتي در هجو آنان سرود. اين گروه كه
او را مانع اعمال و مقاصد خود مي دانستند و خود را از زبان تند او در امان نمي
ديدند، درصددد برآمدند كه وي را از دربار دور كنند. پس خطير الملك او را به منصبي
فروتر از مقامش به گرگان فرستاد. ابوطاهر كه منصب جديد را كمتر از مرتبة خويش مي
ديد، زبان به هجو معاندان و شكايت از روزگار گشود. در پس سعايت دشمنان، خطير الملك
وزير او را به افراط و تفريط در كارها متهم ساخت و به ٠٠٠’١٠٠ دينار جريمه محكوم
كرد و پس از كسب اجازه از سلطان وي را از گرگان فرا خواند و كلية دارايي او را ضبط
و مصادره كرد. ابوطاهر كه بر اثر مصادرة اموالش به تنگدستي دچار شده بود، در پي
سرودن اشعاري كه در آن هجو وزير را نيز گنجانده بود، دست توسل به دامان يار قديم
خود، كمال الملك علي بن احمد سميرمي زد (همان، ١٠١ ـ ١٠٣). كمال الملك، ظاهراً در
اين ايام رياست ديوان اشراف سلطان محمد را به عهده داشتها ست و از اشعاري كه
ابوطاهر پس از عزل و حبس خطير الملك (در ٥١١ ق) سروده، چنين برمي آيد كه وي تا اين
تاريخ نيز دستي دركار داشته و ابوطاهر از حمايت وي برخوردار بوده است (نك : اقبال،
١١ ـ ١٢).
دانسته هاي ما دربارة زندگي و پايگاه اجتماعي ابوطاهر به همين مطالب محدود مي شود؛
نيز مي دانيم كه در جامع شهر ساوه كتابخانه اي بزرگ به ابوطاهر منسوب بوده (قزويني
رازي، ١٢؛ قزويني، ٣٨٧؛ ابن ابي اصيبعه، همانجا؛ ابن فوطي، ٨٤٥ ـ ٨٤٦) و صاحب النقض
به وجود شمار بسياري از كتابهاي شيعه در اين كتابخانه اشاره كرده است (قزويني رازي،
همانجا). به گفتة ابن ابي اصيبعه و ابن فوطي (همانجاها) وي كتابخانة ارزشمند خود را
وق جامع ساوه نموده بود. اين كتابخانة معتبر احتمالاً در حملة مغول به ساوه (٦١٧
ق/١٢٢٠ م) از ميان رفته است (اقبال، ١٥؛ نيز قس: ياقوت، ٣/٢٤).
ابوطاهر نزد معاصران خود احترام و اعتبار خاصي داشته و بزرگاني چون ابومظفر محمد
ابيوردي (ص ٥٦ ـ ٥٨، ٢١٧ ـ ٢١٨، ٢٣٢ـ ٢٣٣) و ناصح الدين ابوبكر احمد ارجاني ٠ص ٣٠٢
ـ ٣٠٥) اديبان و شاعران آن روزگار در اشعار خود او را مدح گفته اند.
از تاريخ درگذشت وي نيز آگاهي چنداني در دست نيست. سياق كلام انوشروان بن خالد (د
٥٣٢ ق) كه تاريخ عمادالدين كاتب بر اساس يادداشتهاي وي تنظيم شده است، دربارة
ابوطاهر به گونه اي است كه گويي از شخصي متوفي سخن مي راند (عمادالدين، همان، ١٠١ ـ
١٠٢)، از اين رو ظاهراً ابوطاهر پيش از ٥٣٢ق/ ١١٣٨ م، تاريخ درگذشت نوشروان بن
خالد، درگذشته است. همچنين از مطالب دولتشاه (ص ٦٢) چنين برمي آيد كه وي د ر اوايل
حكومت مسعود بن محمد بن ملكشاه (حك ٥٢٩ ـ ٥٤٧ ق) زنده بوده است.
عمادالدين كاتب از ابوطاهر با عنوان «استاد الموفق» ياد نموده و برخي از اشعار وي
را نقل كرده و مي گويد كه وي «سخرياتي» به زبان عربي و فارسي و اشعاري در هجو صاحب
منصبان ساخته است (نك : خريدة، ٩٤ ب ـ ٩٦ ب، قس: تاريخ، ١٠٢، ١٠٨؛ ظهيرالدين، ٣٤؛
راوندي، ١٣٦). از ابوطاهر خاتوني ديواني برجاي مانده است، ولي در تذكره ها و برخي
از كتابهاي ادب، لغت و تاريخ ابياتي از او نقل شده است (نك : لغت فرس، همانجا؛ شمس
قيس، ١٢٢، ٢٨٦؛ يواقيت العلوم، ٢٦١؛ حمدالله مستوفي، ٨٧؛ شمس منشي، ٢٢٥؛ اوحدي،
همانجا). برخي از اشعار فارسي ابوطاهر خاتوني را عمادالدين كاتب به عربي ترجمه كرده
است (نك : تاريخ، ١٠١ ـ ١٠٣، ١٠٨). دولتشاه سمرقندي نيز در تذكرة الشعراء از دو
كتاب او نام مي برد و از آنها مطالبي نقل مي كند: يكي كتاب مناقب الشعراء كه ظاهراً
كتابي بوده است در احوال شاعران پارسي گو؛ از اشارة دولتشاه (ص ٤٧ ـ ٤٨) چنين برمي
آيد كه ابوطاهر در اين كتاب به نقد و ارزيابي آثار شعرا نيز توجه داشت است. ديگري
تاريخ آل سلجوق بوده كه به ذكر احوال سلاطين و امراي اين سلسله اختصاص داشته و
متضمن مشاهدات شخصي ابوطاهر بوده است (نك : همو، ٥٣، ٦٢). ظهيرالدين نيشابوري گويد
كه شكارنامة ملكشاه سلجوقي را كه در آن شرح هنرنماييهاي سلطان در شكار آمده بوده،
به خط ابوطاهر ديده است (ص ٣٢). اين كتاب كه راوندي (ص ١٣١) و رشيدالدين (٢/٢٩٤)
نيز بدان اشاره كردهاند، ظاهراً از تأليفات ابوطاهر خاتوني بوده است، ولي اكنون از
هيچ يك از اين تأليفات چيزي در دست نيست.
آنچه به نام ابوطاهر خاتوني باقي مانده است، رسالة كوتاهي است به زبان عربي با
عنوان تنزيز الوزير الزير الخنزير، در لعن و ذكر مثالب نصيرالملك (محمد بن مؤيد
الملك بن نظام الملك)، وزير سلطان محمد بن ملكشاه، با عباراتي كوتاه و مقطع و مسجع،
هر يك مختوم به يكي از حروف تهجي (از الف تا ياء) كه استادي و مهارت نويسنده را در
زبان عربي نشان مي دهد، ولي نكتة مهمي در بر ندارد (نك : اقبال، ١٨؛ نفيسي، ٨٨).
از اين رساله نسخه اي در كتابخانة مجلس موجود است (اقبال، همانجا؛ شوار، مجموعة شم
٦٣٣).
بنابر تحقيقات عباس اقبال در مجلة يادگار (ص ٧ ـ ١٨)، معين الدين ابوطاهر خاتوني
همان كسي است كه در تذكره ها و برخي تواريخ به نام معين اصم يا معين الدين اصم از
او ياد شده است. محمد عوفي در لباب الالباب او را به عنوان «الصدر الاجل معين الدين
الحسين بن علي الاصم الكاتب» ذكر كرده و به نامه اي كه سلطان سنجر به انشاي او به
قصر روم نوشته و ضمن تهديد قيصر، آزادي اسراي مسلمان نواحي آمِد و ميافارفين را از
او خواسته، اشاره نموده است (١/١٢٧). عوفي در كتاب ديگر خود جوامع الحكايات (ص ٢٧٦
ـ ٢٧٨)، متن فريادنامة اسيران مسلمان و عين نامه اي را كه به انساي معين اصم به
قيصر نوشته شده، آورده و در لباب الالباب دربارة آن چنين گفته است: «آنكه گفته اند
كه يك نامه كار لشكري كفايت كند، اين است» (١/١٢٨). علاوه بر اين نامه كه چندين بار
به چاپ رسيده است (نك : اقبال، ١٧؛ ارمغان، ٢٢٨ ـ ٢٣٠)، در تذكره ها اشعاري نيز به
نام معين اصم نقل شده است (نك : عوفي، لباب، همانجا؛ اوحدي، ٩٦١ ـ ٩٦٢).
از اشعاري كه عوفي (همان، ١/١٢٧) به نام او كرده است، چنين برمي آيد كه شهرت او به
«اصم» به سبب سنگيني گوشش بوده است و ظاهراً در دورة سلطنت سنجر، يعني در اواخر عمر
به اين نام معروف شده است. ذكر درگيري و مشاجرة او با محمد بن سليمان كاشغري كه از
٥١٦ تا ٥١٨ ق، وزارت سلطان سنجر را برعهده داشت، در تواريخ آمده است. از اينكه
سنجر، محمد بن سليمان را به سبب اهانت به معين الدين موردعتاب قرار داده و او را به
عذر خواهي وادار كرده بود، معلوم مي شو دكه معين الدين نزد سلطان مقام و منزلت خاص
داشته است (نك : منشي كرماني، ٦٢؛ عقيلي، ٢٣٧؛ خواندمير، ١٩٢ ـ ١٩٣). معين الدين
فرزندي به نام سعدالدين داشته كه در زمان فرمانروايي سلطان مسعود بن محمد بن ملكشاه
(٥٢٩ ـ ٥٤٧ق) در ديوان انشائ خدمت مي كرده است (قمي، ٧٦ ـ ٧٧).
مآخذ: ابن ابي اصيبعه، احمد بن قاسم، عيون الانباء، به كوشش آوگوست مولر، قاهره،
١٢٩٩ق/ ١٨٨٢ م؛ ابن فوطي، عبدالرزاق بن احمد، تلخيص مجمع الآداب (كتاب اللام و
الميم)، به كوشش عبدالقدوس قاسمي، لاهور. ١٣٥٩ ق/ ١٩٤٠ م؛ ايبوردي، محمد بن احمد،
ديوان، بيروت، ١٣١٧ ق؛ ارجاني، احمد بن حسين، ديوان، به كوشش احمد ازهري، بيروت،
مطبعة جريده؛ ارمغان، ١٣٣٨ ش، شم ٤ و٥؛ اقبال، عباس، «ابوطاهر خاتوني و معين
الملك اصم»، يادگار، تهران، ١٣٢٦ ش، س ٤، شم ٥؛ اوحدي بلياني، محمد، عرفات،
العاشقين، نسخة خطي كتابخانة ملك، شم ٥٣٢٤؛ حمدالله مستوفي، نزهـة القلوب، بمبئي،
١٣١١ ق؛ خواندمير، غياث الدين بن همام الدين، دستور الوزرا، به كوشش سعيد نفيسي،
تهران، ١٣٥٥ ش؛ دولتشاه سمرقندي، تذكرة الشعراء، تهران، ١٣٣٨ ش؛ راوندي، محمد بن
علي، راحـة الصدور، به كوشش محمد اقبال، تهران، ١٣٣٣ ش؛ رشيدالدين فضل الله، جامع
التواريخ، به كوشش احمد آتش، تهران، ١٣٦٢ ش؛ شمس قيس رازي، محمد، المعجم في معايير
اشعار العجم، به كوشش محمد قزويني، تهران، ١٣٣٨ ش؛ شمس منشي، محمد بن هندوشاه، صحاح
الفرس، به كوشش عبدالعلي طاعتي، تهران، ١٣٥٥ ش؛ شورا، خطي؛ ظهيرالدين نيشابوري،
سلجوقنامه، تهران، ١٣٣٢ ش؛ عقيلي، حاجي بن نظام، آثار الوزراء، به كوشش جلال ابدين
حسيني ارموي، تهران. ١٣٣٧ ش؛ عمادالدين كاتب، محمدبن محمد، تاريخ دولـة آل سلجوق،
اختصار بنداري اصفهاني، بيروت، ١٤٠٠ق/ ١٩٨٠ م؛ همو، خريدة القصر (قسم شعراي فارسي)،
نسخة خطي كتابخانة نور عثمانية استانبول، شم ٣٧٧٤؛ عوفي، محمد، جوامع الحكايات،
تهران، ١٣٣٥ ش؛ همو، لباب الالباب، به كوشش ادوارد براون، تهران، ١٣٦١ ش؛ قزويني،
زكربا بن محمد، آثارالبلاد، بيروت، دارصادر؛ قزويني رازي، عبدالجليل، النقض، به
كوشش جلال الدين حسيني ارموي، تهران. ١٣٣١ ش؛ قمي، نجم الدين، تاريخ الوزراء، به
كوشش محمد تقي دانش پژوه، تهران، ١٣٦٣ ش؛ لغت فرس، منسوب به اسدي طوسي، به كوشش
محمد ربير سياقي، تهران، ١٣٥٦ ش؛ منشئ كرماني، ناصرالدين، نسائم الاسحار، به كوشش
جلال الدين حسيني ارموي، تهران، دانشگاه تهران؛ نفيسي، سعيد، تاريخ نظم و نثر در
ايران، تهران، ١٣٤٤ ش؛ هدايت، رضا قلي خان، مجمع الفصحاء، به كوشش مظاهر مصفا،
تهران، ١٣٣٦ ش؛ ياقوت، بلدان؛ يواقيت العلوم و دراري النجوم، به كوشش محمد تقي دانش
پژوه، تهران، ١٣٦٤ ش.
بخش ادبيات