دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٩٥٠
| ابو اسحاق کازرونی جلد: ٥ شماره مقاله:١٩٥٠ |
اَبواِسْحاقِ کازِرونی، ابراهیم بن شهریار بن زادان فرخ بن خورشید، معروف به شیخ
مرشد (٣٥٢-٤٢٦ق/٩٦٣-١٠٣٥م)، عارف، شاعر، مفسر، محدث و مؤسس سلسلۀ کازرونیه (یا
اسحاقیه). ابواسحاق در نُوَرد کازرون متولد شد (محمودبن عثمان، ٥٨؛ جامی، ٢٥٤). پدر
و مادر وی از زرتشتیانی بودند که پیش از ولادت او اسلام آورده بودند، اما نیای وی
زادان فرخ در کیش زرتشتی وفات یافت (محمودبن عثمان، ١١؛ نیز نک : عطار، ٧٦٣؛
زرکوب، ١٤٥). خانوادۀ ابواسحاق بسیار تنگدست بودند و از او میخواستند که برای
تأمین معاش، پیشهای بیاموزد، اما چون اشتیاق او به فرا گرفتن قرآن بسیار بود،
عاقبت پدر و مادر و جدش پذیرفتند که او سحرگاهان پیش از رفتن به کار، به درس قرآن
رود (محمود بن عثمان، ١٤؛ عطار، همانجا).
ابراهیم پس از تحصیل مقدمات علوم و مصاحبت با برخی از مشایخ فارس (نک : محمود بن
عثمان، ١٤، ٤٢-٤٨، ٦٠-٦٢) برآن شد که طریقت یکی از سه شیخ پرآوازۀ آن عصر را
برگزیند و عاقبت از میان حارث محاسبی، ابن خفیف (ﻫ م م) و ابو عمروبن علی به طریقت
ابن خفیف روی آورد (همو، ١٧-١٨؛ عطار، ٧٦٤) و احتمالاً پس از ٣٧١ق (سال وفات ابن
خفیف) از حسین اکار، مرید ابن خفیف، خرقه گرفت (محمودبن عثمان، ١٩-٢٥؛ قس: مایر،
«بیست ـ بیست و یک»). وی پیش از آنکه به شیراز نزد حسین اکار رود، خود در کازرون
شهرت و اعتباری یافته بود و چنانکه از مندرجات فردوس المرشدیه (محمود بن عثمان، ٢٠)
بر میآید، سفر او به شیراز نیز درواقع به خواهش مریدانش بوده است. احتمالاً همین
آوازه و اعتبار او در میان مردم کازرون موجب بیم و هراس بزرگان زرتشتی کازرون شده
بود.
روایت مسلمن شدن ٠٠٠‘٢٤ نفر از مردم آن شهر به دست او (همو، ٢٩، ٣٨٠؛ عطار، ٧٦٩؛
زرکوب، ١٤٦)، اگرچه اغراقآمیز مینماید، اما حاکی از محبوبیت وی در میان پیروان
ادیان دیگر است. در کازرون آن روزگار که عصر سلطۀ فرمانروایان آل بویه بر فارس بود،
زرتشتیان اندک نبودند و حتی حاکم شهر مردی به نام خورشید، از زرتشتیان آنجا بود که
بعدها به سبب سعایتی که از ابواسحاق نزد فخرالملک، وزیر آل بویه (د ٤٠٧ق) کرده بود،
به دست یکی از مریدان شیخ مسموم شد (محمود بن عثمان، ١٤٣-١٤٥). افزون بر خورشید،
میان ابواسحاق و دیلم مجوسی، شحنۀ کازرون، نیز کشمکشهایی درگرفت که عاقبت به نزاع
سختی میان مسلمانان و زرتشتیان شهر انجامید. ابواسحاق از این مهلکه جان به در برد،
اما ناچار شد که برای ادای توضیح به شیراز نزد فخرالملک برود (همو، ١٠٦-١٠٨). این
خصومتها همچنان ادامه یافت. بار دیگر مردی به نام شهزور بن خربام، تیری به سوی
ابواسحاق انداخت که بر در حجرۀ او فرود آمد، ولی به گفتۀ محمود بن عثمان، شهزور
بعدها مسلمان شد و در زمرۀ هواخواهان شیخ درآمد (ص ١١٦). دشمنی زرتشتیان، خصوصاً
صاحب منصبان و روحانیان زرتشتی، با ابواسحاق بیسبب نبوده است. وی سخت در تبلیغ و
ترویج اسلام و حتی جهاد با کفار کوشا بود و بدین سبب «شیخ غازی» لقب گرفته بود.
گویند که حتی پس از مرگ شیخ نیز همه ساله مردم کازرون، گروهی را با طبل و علم شیخ
به جهاد میفرستادند (همو، ١٨٠-١٨٥).
ابواسحاق در ٣٨٨ق/٩٩٨م همراه ابوبکر عبادانی به سفر حج رفت و در راه نزد مشایخ و
دانشمندان بصره، مدینه و مکه، از جمله ابوالحسن علی بن عبداللـه بن جهضم همدانی به
استماع حدیث پرداخت و در مراجعت از مکه نیز همراه شیخ خویش حسین اکار بود (همو،
٤٩-٥٧، ١١٣-١١٤؛ جامی، همانجا؛ خواندمیر، ٢/٣١٠).
ابواسحاق مریدان بسیار داشت. محمودبن عثمان فهرستی طولانی از اسامی ایشان را آورده
است (ص ٣٩٣-٤٠١). او با آنکه خود در طول زندگی هرگز همسری اختیار نکرد و از صحبت
زنان نیز پرهیز داشت (همو، ١٤٦، ٣٢٧-٣٢٨؛ عطار، ٧٦٧، ٧٧٠)، نام چند زن در میان
مریدان او به چشم میخورد (محمودبن عثمان، ٤٠١).
وی در میان وزیران و صاحب منصبان نیز دوستداران و مریدانی داشت (همو، ١١٥-١١٦،
٣٢٤-٣٢٥؛ جامی، ٢٥٤-٢٥٥)، چنانکه امیر دیلمی از جملۀ ایشان بود (محمودبن عثمان،
١٤٧؛ عطار، ٧٦٧-٧٦٨) و فخرالملک نیز که او را به شیراز فرا خوانده بود، خود برای
دیدار و دلجویی از وی به کازرون رفت (محمودبن عثمان، ١١١-١١٢). از بزرگان صوفیه نیز
کسانی چون ابوالحسن ابن سالیه (شیخ الشیوخ) با او مصاحبت داشتهاند (همو، ١١٠؛
فصیح، ٢/١٩٣).
در دیدار ابواسحاق با ابوسعید ابوالخیر و مکاتبه میان ایشان (محمودبن عثمان، ١٤٠؛
زرکوب، همانجا) جای تردید است (مایر، «پانزده»). در نامۀ دانشوران به مکاتباتی (به
صورت سؤال و جواب در مسائل عرفانی) میان ابواسحاق و ابنسینا هم اشاره شده است
(٨/٣٣)، اما محمود بن عثمان که ماقب او را به فارسی ترجمه کرده است، در اینباره
چیزی نمیگوید و در میان اثاری که از ابنسینا بر جای مانده، نیز چنین مکتوبی دیده
نشده است.
ابواسحاق در پی بیماری سختی که ٤ ماه ادامه یافت (محمودبن عثمان، ٧٥)، در نورد
کازرون درگذشت. به وصیت او فهرستی از نام تمامی کسانی که به دست وی مسلمان شده
بودند و نیز مسلمانانی که نزد او توبه کرده و حتی کسانی که به دیدار وی آمده و از
او طلب دعای خیر کرده بودند و همچنین تیری که شهزور زرتشتی به سوی او انداخته بود،
با خود او به خاک سپرده شد (همو، ٣٧٩؛ عطار، ٧٧٥).
از ابواسحاق جز روایتی در باب «اعتقادات» (محمودبن عثمان، ٣٥٦-٣٦٤)، و نیز
وصیتگونهای خطاب به ابوالفتح عبدالسلام بن احمد (همو، ٣٣٧-٣٥٥) و اشعاری به لهجۀ
کازرونی (همو، ٣٦٥-٣٧٤؛ نیز نک : افشار، «شصت و یک ـ شصت و شش»). چیزی بر جای
نمانده است.
کراماتی که در زمان حیات و نیز پس از مرگ وی به او نسبت دادهاند، حاکی از اعتقاد
عامۀ مردم به اوست (نک : محمودبن عثمان، ١٤٠-١٧٩، ٤٠٢-٤١٢؛ عطار، ٧٦٤-٧٦٨).
نمونههایی از سرسپردگی برخی از امیران و بزرگان به او و اشاراتی به تعظیم مرقد وی
در منابع آمده است. محمدشاه اینجو فرزند خویش را به تبرک نام شیخ، ابواسحاق نامید
(ابن بطوطه، ٢٠٧) و خواجوی کرمانی مثنوی روضه الانوار را در مرقد ابواسحاق سرود
(براون، III/٢٢٦). همچنین تربت شیخ را «تریاک اکبر» گفته اند (محمود بن عثمان، ٣١؛
عطار، ٧٦٣). ابواسحاق خود از نفوذ معنوی خویش آگاهی داشت، چنانکه گویند وصیت کرده
بود که «هرگاه شما را حادثهای پیش آید، تعرض به صندوق تربت من کنید تا آن بلیّه
مندفع گردد» (خواندمیر، ٢/٥٦٦). سلجوقشاه نیز از بیم لشکر مغول به تربت ابواسحاق
پناه برد و از وی طلب یاری کرد (همانجا). اعتقاد به تربت او چنان بوده است که به
گفتۀ ابن بطوطه حتی کسانی که در دریای چین به مسافرت میرفتند، از بیم دزدان دریایی
یا برای مصون ماندن در برابر توفان، تذرهایی به نام شیخ میکردند و چون کشتی به
سلامت به ساحل میرسید، نذر خود را به خانقاه او میدادند. هر کشتی به سلامت که از
هند یا چین میآمد، هزاران دینار از اینگونه نذور همراه خود میآورد (ص ٢١٧-٢١٨).
طریقتی که ابواسحاق بنیاد نهاد، از یک سو تا هند و بلاد چین و از سوی دیگر تا
آناتولی و بغداد گسترش یافت. این سلسله در آناتولی به اسحاقیه معروف شد و خانقاه
کازرونیه (ﻫ م) نیز در آنجا به ابواسحاق خانه شهرت یافت (همو، ٥٦٤؛ کوپرولوزاده،
١٨-٢٥؛ ویتک، ٢٥-٢٦؛ رضوی، I/١١٠-١١٢, ٣٠٨, ٣٩٨-٣٩٩, ٤٠٩-٤١٠). گسترش بسیار این
خانقاهها که از زمان خود ابواسحاق آغاز شده، احتمالاً با اعتقاد وی و بعدها روش
سلسلۀ کازرونیه مبنی بر اینکه باید از توانگران گرفت و به مستمندان داد، بیارتباط
نبوده است. او خود در اینباره میگوید: «طریق شیخ کبیر ]ابن خفیف[ آن بودی که
بستدی و بدادی... حق تعالی دعای من اجابت کرد و راه شیخ کبیر... مرا بنمود تا طریق
وی اختیار کردم...» (محمود بن عثمان، ١٧، جم(. منظور از ایجاد خانقاهها نیز همین
بود که مرکز و محلی برای دستگیری از مستمندان و برآوردن حوائج آنان باشد. به گفتۀ
زرکوب شیرازی، ابواسحاق خود ٦٤ خانقاه بنا کرد (ص ١٤٥؛ قس: مایر، «سی و هفت ـ سی و
هشت»). افزون بر اینها بنایی نیز به نام «تحت السراج» برای صوفیهای که از نقاط
مختلف برای دیدار وی به کازرون می آمدند، احداث کرده بود (محمود، ابن عثمان،
١٩٠-١٩٣؛ مایر، «سی و نه»).
مآخذ: ابن بطوطه، محمدبن ابراهیم، رحله، بیروت، ١٣٨٤ق/١٩٦٤م؛ افشار، ایرج، مقدمۀ
فردوس المرشدیه (نک : هم ، محمود بن عثمان)؛ جامی، عبدالرحمن بن احمد، نفحات
الانس، به کوشش مهدی توحیدیپور، تهران، ١٣٣٧ق؛ خواندمیر، غیاثالدین، تاریخ حبیب
السیر، تهران، ١٣٣٣ش؛ زرکوب شیرازی، احمد بن شهابالدین، شیرازنامه، به کوشش
اسماعیل واعظ جوادی، تهران، ١٣٥٠ش؛ عطار، فریدالدین، تذکرهالاولیاء، به کوشش محمد
استعلامی، تهران، ١٣٦٦ش؛ فصیح خوافی، احمدبن محمد، مجمل فصیحی، به کوشش محمود فرخ،
مشهد، ١٣٤٠ش؛ مایر، فریتس، مقدمۀ فردوس المرشدیه، به کوشش ایرج افشار، تهران،
١٣٥٨ش؛ نامۀ دانشوران ناصری، قم، ١٣٧٩ق؛ نیز:
Browne, E. G., A Literary history of Persia, Cambridge, ١٩٧٧; Köprüiüzāde, M.
Fu᾽ād, »Abū Ishāq Kāzerūnī und die Ishāqī-Derwische in Anatolien«, tr. P.
Wittek, Der Islam, Berlin, ١٩٣١, vol. XIX; Rizvi, Saiyid Athar Abbas, A History
of Sufism in India, New Delhi, ١٩٨٦; Wittek, P., tr. And note on »Abū Ishāq
Kāzerünī…« (vide: Köprülüzāde).
مینا حفیظی