دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢٠٦١
| ابوحامد غرناطی جلد: ٥ شماره مقاله:٢٠٦١ |
بوحامِدِ غَرناطي،،محمدبن سليمان بن ربيع مازني
قيسي(٤٧٣ـ٥٦٥/١٠٨٠ـ١١٧٠م)،جهانگرد و جغرافينگار.كنية او را ابوعبدالله،ابوبكر و
ابومحمد نيز گفتهاند(ذهبي،٣٩؛صفدي،٣/٢٤٦؛فران،١٧).برخي نام پدر وي را عبدالرحيم يا
عبدالرحمن نوشتهاند(ذهبي،فران،همانجاها؛صفدي،٣/٢٤٥؛پالنثيا،٣١٢).
ابوحامد جهانگردي واقعي به شمار ميرفت،ولي احساس خود را نه به صورت سفرنامه،بلكه
بنا بر رسم كهم همراه با مطالبي پيرامون شگفتيها ارائه كرده
است(كراچكوفسكي،IV/٢٩٩).تمايلات و گرايشهاي ابوحامد غرناطي را درجة نخست از
نوشتههاي خود او ميتوان دريافت.وي در ٥٠٨ق/١١١٤م نخستين سفر خود را به مصر آغاز
كرد و به اسكندريه رسيد.در قاهره و اسكندريه به محضر دانشمنداني چون ابوعبدالله
رازي،ابوصادق مرشد بن يحيي مديني و ديگران راه يافت(مقري،٢/٢٣٥)و سپس به ميهن خود
بازگشت،ولي مدتي دراز در آنجا نماند و در ٥١١ق براي بار دوم سرزمين خود را ترك گفت
و چنين به نظر ميرسد كه ديگر بازنگشت.اينبار از طريق ساردني و سيسيل به اسكندريه
و سپس به قاهره رفت.پيرامون تاريخ سفر ابوحامد غرناطي به بغداد و اقامت او در آن
شهر اشكالي به نظر ميرسد.كراچكوفسكي مينويسد:«در ٥١٦ق/١١٢٢م او را در بغداد
مييابيم.وي چهارسال در آن شهر به سر برد و از حمايت وزير فرهنگپرور مشهور،يحيي بن
هيبره برخوردار شد و يكي از آثار خود را به وي تقديم نمود»(همانجا).اشكال مزبور در
آن است كه عونالدين ابوالمظفر يحيي بن هيبره در ٥١٦ق سمت وزارت نداشته
است.ميدانيم كه يحيي بن هبيره وزير مقتفي و پسرش مستنجد،دو خليفة عباسي،بود.مقتفي
در ٥٣٠ق/١١٣٦م و مستنجد در ٥٥٥ق/١١٦١م به خلافت رسيدند(ابناثير،١١/٤٢،٢٥٦).يحيي بن
هبيره كه در خانوادهاي برزگرتولد يافته بود،هنوز در ٥١٦ق سمت وزارت
نداشت(ابنطقطقي،٤١٩-٤٢٥).ابناثير سال آغاز وزارت يحيي ابنهبيره را ٥٤٤ق/١١٤٩م
نوشته است(١١/١٤٦).ابوحامد در ٥٤٥ق بار ديگر به بغداد رفته(GAL,S,I/٨٧٨)و چه بسا در
اين سفر بوده كه از حمايت وزير نامبرده برخوردار شده است.
ابوحامد در ٥٢٤ق/١٣٠م به ايران سفر كرد و از اردبيل ديدن نمود.سال بعد،از طريق
درياي مازندران به مصب رود ولگا رسيد.در ٥٣٠ق در سرزمين بلغارهاي كرانة ولگا سكني
گرفت و طي اين مدت سهبار به ديار خوارزم سفر كرد.گمان ميرود به سبب وجود ارتباط
ميان بلغار و بالكان وي به مجارستان رفته باشد(كراچكوفسكي،همانجا).ابوحامد سال ٥٤٥ق
را در مجارستان به سر برد.در آنجا خانه داشت و پسرش حامد با دو دختر مسلمان از
اهالي محل ازدواج كرد و چنين به نظر مي رسد كه مدتي در آن سرزمين اقامت گزيده
باشد(ابوحامد،١٩٥؛كراچكوفسكي،IV/٢٩٩-٣٠٠).وي در ٥٥٥ق،سال مرگ مقتضي خليفة عباسي،به
بغداد بازگشت(حميده،٣٦٨).گمان بسيار ميرود كه در اين دوران از حمايت يحيي بن هبيره
بهرهمند شده،كتاب المُغْرب را به دستور او نوشته و به او تقديم داشته باشد.وي در
٥٥٧ق به موصل رفت و كتاب تحفة الالباب و نخبة الاعجاب را در موصل به درخواست حامي و
مشوق خويش ابوحفص اردبيلي نوشت(GAL,S,I/٧٨٣-٧٨٤,٨٧٨).بروكلمان اين شخص را اردبيلي
دانسته،ولي گابريل فران(ص٢٨٤)او را ابوحفص(ابوجعفر)عمر بن محمد اربيلي معرفي كرده و
كراچكوفسكي نيز او را اربيلي نوشته است(IV/٣٠٠).
ابوحامد غرناطي چندين اثر به رشتة تحرير كشيده است.المغرب عن بعض عجائب المغرب،تحفة
الالباب و نخبة الاذهان في عجائب البلدان،عجائب المخلوقات و تحفة الكبار في اسفار
البحار از جملة تأليفات اوست.(حميد،٣٧٠).شهرت دو اثر نخستين از ديگر آثار وي بيشتر
است. تحفة الالباب در ميان آثار ابوحامد از همه مشهورتر است.اين كتاب كه داراي نسخ
متعددي بوده،از طريق پژوهش و ترجمة گابريل فران دانشمند فرانسوي شهرت يافته است.از
مقدمة كتاب ميتوان دريافت كه اين اثر در ٥٥٧ق در موصل تأليف شده است.در كتاب از
ابوحفص عمر بن محمد ياد شده،ولي ذكري از زادگاه او به ميان نيامده
است(ابوحامد،٣٤-٣٥)و شايد همين امر سبب شده كه بعضي او را از مردم اربيل و برخي از
اهالي اردبيل بدانند. تحفة الالباب و ديگر نوشتههاي ابوحامد اثر جغرافينگاران
متقدم را نيز ميتوان مشاهده كرد.بنابر نظر بارتولد،پس از سدة ١٠م در زمينة
جغرافياي اسلامي آثاري به صورت تلفيقي با استفاده از نوشتههاي ديگران تدارك و
تأليف ميشد.اينگونه آثار در بخش غربي جهان اسلام رواج داشت.وي در اين زمينه از
ابوحامد غرناطي ياد كرده است(I/٨٠).
تحفة الالباب شامل چهاربخش است:بخش نخست پيرامون جهان و ساكنان آن است،بخش دوم شرح
مؤلف دربارة شگفتيهاي سرزمينهاي مختلف و بناهاي عجيب آن است،بخش سوم شرحي است
پيرامون درياها و جانوران عجيب آن و اينكه در بعضي جزاير انواع گونهگون نفت و آتش
وجود دارد و بخش چهارم شرحي دربارة مقابر و گورهاي مردگان و استخوانهاي به
گورخفتگان تا روز رستاخيز است(ابوحامد،٣٦).مطالب ارائه شده در تحفة الالباب اندك
وگاه نامنظم است.از متن كتاب به سهولت مي توان دريافت كه مؤلف تمايل بسياري به نقل
شگفتيها داشته است.بيان مطالب جاذب و هنرمندانه است.ابوحامد از كساني كه اخبار در
اختيار او گذاردهاند،با دقت ياد كرده و در مواردي نيز به ذكر مشاهدات خود پرداخته
است.گرچه وي در وسعت بخشيدن به اطلاعات خويش كوشش بسيار كرده،ولي بسياري از مطالبي
كه به نقل از ديگران آورده است،به سبب علاقه و گرايش او به شگفتيها و نيز زودباوري
وي،از اهميت چنداني برخوردار نيست(كراچكوفسكي،IV/٣٠١).با اين وصف كوشش وي براي كسب
اطلاع از ديگران شايان توجه است.ابوحامد در ٥١٢ق،هنگامي كه در مصر ميزيست،با شخصي
به نام ابوالعباس حجازي كه ٤٠سال از عمر خود را در چين و هند به سر برده
بود،پيرامون شگفتيها و انواع جانوران آن سرزمينها به گفت و گو نشست(ص١٠٦).وي در
بغداد به هنگام گفت و گو با ابوالقاسم بن حاكم صقلي(سيسيلي)كه از شيوخ و زهاد
مسلمان آن سرزمين بود،پيرامون مواد مذاب آتشفشاني جويا شد(همو،١٠٤-١٠٥).از سوي ديگر
مشاهدات شخصي او كه حدود يكسوم مطالب كتاب را تشكيل ميدهد،اهميتي ويژه
دارد(كراچكوفسكي،همانجا).
توجه ابوحاتم به بناهاي مختلف سبب شده است كه اطلاعات ارزشمندي از وي به جاي
ماند.او ستون هركولس را پيش از ويراني آن در ٥٣٩ق/١١٤٥م مشاهده كرده بود(همانجا)و
از كساني بود كه برج ديدباني دريايي اسكندريه را به صورتي كامل مشاهده نموده و
مشخصات آن را متذكر گرديده است(ابوحامد،٧٠-٧٢).او در عينالشمس واقع در نزديكي
قاهره ستون يادبودي را مشاهده كرده بود كه بعدها در ٥٥٥ق
فروريخت(همو،٧٣-٧٤؛كراچكوفسكي،همانجا).مطالبي كه ابوحامد دربارة اهرام مصر نوشته و
خود شاهد و ناظر آن بوده و حتي به درون يكي از آنها-كه گويا هرم خوفو
باشد-رفته،شايان دقت است(ابوحامد،٧٤-٧٧).از مطالب جالب و ارزشمندِ ديگر كتاب ذكر
ايوان كسري در مداين و شرح مشخصات آن است(همو،٨٠).ابوحامد در ٥٢٤ق/١١٣٠م به ابهر
رفت و در خانة قاضي ابيالسري بن عطاء بن اسحاق شيرازي كه بنا به نوشتة او مردي
دانشمند،درستكار و بخشنده بود،فرود آمد.وي پيرامون كرامات عارفان و شگفتيهاي آن
ديار مطالبي به رشتة تحرير كشيده است(صص٨١-٨٢).
مطالب ابوحامد دربارة سرزمين داغستان در خور توجه است.او مشروحتر از ديگر
جغرافينگاران به ذكر مطالب پيرامون داستان شمشير مسلمة بن عبدالملك پرداخته و
متذكر گرديده است كه مردم دربند در روزگار مسلمه كه از سوي هشام بن عبدالملك خليفة
اموي بدانجا فرستاده شده بود،اسلام آوردند.ابوحامد مردم داغستان را ٧٠قوم نوشته است
كه هريك گويش ويژة خود را دارند.بنا به نوشتة او مسلمه هنگام خروج از آن ديار
٠٠٠،٢٤ خانوار عرب را از موصل،دمشق،حمص،تدمر،حلب و ساير بلاد شام و جزيره در آن
سرزمين جاي داد.امير طبرسلان كه ابن خردادبه او را طبرسرانشاه ناميده
است(ص١٢٤)،ابراز نگراني كرد كه پس از خروج مسلمه داغستان راه ارتداد در پيش
گيرند،ولي مسلمه شمشير خود را از غلاف بيرون كشيد و گفت تا زماني كه اين شمشير در
ميان شماست،كسي از اين امتها به ارتداد روي نميآورد.پس محرابي از سنگ ساختند و اين
شمشير را درون آن آويختند.ابوحامد ميافزايد كه تا اين زمان شمشير در آن سرزمين
باقي است و مردم آن را زيارت ميكنند(صص ٨٣-٨٤).اما وجود عناوين ايراني چون
طبرسرانشاه از سوي امراي داغستان را ميتوان با نفوذ فرهنگ ساساني مرتبط دانست،زيرا
بسياري از فرمانروايان آن سرزمين چون فيلانشاه،ليرانشاه و عنوان ايراني
داشتند(ابنخردادبه،همانجا).
مطلب جالب ديگري كه ابوحامد ذكر كرده،مربوط به زرهگران است كه وي زريهكاران نوشته
است.اينان كارشان ساختن ابزار كارزار چون زره،جوشن،كلاهخود و ديگر انواع سلاح و
لباس رزم بود(ص٨٤).اين منطقه اكنون قبهچي ناميده ميشود(بارتولد،III/٤٠٩).تني چند
از مؤلفان از جمله بلاذري(صص٢٧٧،٢٩٣)و مسعودي(١/٢١٥)دربارة اين قوم مطالبي بيان
داشتهاند،ولي اخبار شگفتيآور مربوط به مراسم تدفين مردم اين ناحيه را نخستين بار
ابو حامد غرناطي به رشتة تحرير كشيده است.بعدها زكرياي قزويني اين بخش را از
ابوحامد نقل كرده است.در نوشتة اين دو مؤلف اندك تفاوتي وجود دارد.قزويني مراسم
مزبور را به صورتي محشورتر نوشته است.بارتولد ميگويد:نسخهاي كه از كتاب ابوحامد
به ما رسيده،مختصر است.چه بشا قزويني نسخة كامل آن را در اختيار داشته
است(IV/١٢٢).ابو حامد مي نويسد:هر گاه يكي از آنان در ميگذشت،اگر مرد بود،او را در
خانهاي زير زميتي به مردان تحويل ميدادند.آن مردان اعضاي بدن مرده را قطع و گوشت
و استخوان و مغز ميت را جدا ميكردند.آنگاه گوشت مرده را در يك جا گرد ميآوردند تا
طعمة زاغان سياه شود و خود با تير و كمان ميايستادند و مانع نزديكي پرندگان ديگر
مي شدند تا نتوانند به گوشت مرده دست يابند.اگر زن ميبود،نيز جسد او را به مردان
زيرزمين ميسپردند تا استخوانها و گوشت او را جدا كنند،اما گوشت زنان مرده را طعمة
زغنها ميكردند و خود با تير و كمان مانع نزديكي پرندگان ديگر مي
شدند(صص٨٤-٨٥).قزويني اين مطالب را در كتاب را در كتاب خود با تفاوتهايي از ابو
حامد نقل كرده است.همو از وجود دو خانه به نامهاي«بيتالرجال»و«بيت النساء»نام برده
كه چون سردابه بوده است.وي مينويسد كخ جسد مردان را به بيتالرجال و جسد زنان را
به بيتالنساء حمل ميكردند.مطلب ديگر آنكه پس از جدا كردن گوشت،استخوانهاي مردگان
را درون كيسهها مينهادند.اگر مرده از اغنياءبود،استخوانش را در كيسة حرير و اگر
از فقرا بود در كيسهاي پنبهاي جتي ميدادند.بر هر كيسه نام صاحب استخوان،نام
والدين و تاريخ تولد و مرگ او را مي نوشتند وكيسه را در آن خانهها
ميآويختند(ص٥٩٥).بدين ترتيب گمان ميرود نظر بارتولد مقرون به واقعيت باشد كه
معتقد است قزويني نسخة كاملتري از كتاب را در اختيار داشته است.از مطالب تاريخي
بسيار مهمي كه اوحامد در كتاب خود آورده است،مطلب مربوط به شهر
سخسين(سقسين)است.متأسفانه محل اين شهر همچنان نامعلوم مانده است،ولي ابوحامد،تنها
مؤلف اسلامي كه از آن ديدن كرده است(ص١١٥)،ما را بر آن ميدارد كه تصور كنيم اين
شهر در نزديكي مصبرود ولگا قرار داشته و از ديرگاه بازرگاني حائز اهميت بوده
است(بارتولد،II(١)/٥٨٨).ابوحامد مينويسد كه خوارزمشاه علاءالدوله ـكه احتمالاً
مقصود او اتسز بوده است ـ٤٠سال كوشيد تا سخسين را به تصرف آورد،ولي گويا توفيق
نيافت(صص٨٧ـ٩١).بار تولد ميگويد:هيچيك از خوارزمشاهان ٤٠سال فرمانروايي
نكردهاند(I I(١)/٥٨٩).وي در ادامه سخن متذكر گرديده كه سخسين را تنها مغولان در
٦٢٦ق/١٢٢٩م به تصرف آوردند.اين نكته از رويدادنامههاي روسي مستفاد ميشود كه در
آنها از سخسينياني كه نزد بلغارها گريختند،به عنوان قومي خاص ياد شده
است(همانجا).وستبرگ١گمان كرده ككه سخسينيان همان خزرانند كه نامي ديگر
داشتهاند.ماركوارت با اتكاء به نوشتة زكرياي قزويني كه مطالبي از قول ابوحامد
غرناطي آورده،چنين اظهار كرده است كه اهالي سخسين از ٤٠ قبيلة غز بودهاند.در كتاب
قزويني از ٤٠ قبيلة غز ذكري رفته است.ولي در متن ابوحامد اين مطلب ديده نشده و
مسألة منشأ قومي اهالي سخسين همچنان حل نشده باقي مانده است(بار
تولد،همانجا)،ماركوارت در مورد محل سخسين با وستبرگ همداستان شده،چنين اظهار عقيده
كرده است كه سخسين در محل اِتِل تختگاه پيشين خزران بنا شده بود،ولي وي اين نظر
وستبرگ را كه سخسين نام ديگري از خزر است و سخسيان همان خزران هستند و اين نام جديد
آنان بوده است،مردود ميشمارد(ص٥٦).كراچكوفسكي ضمن تأييد نظر بارتولد احتمال ميدهد
كه محل شهر سخسين در ملتقاي روديائيك٢ يا ولگا با درياي مازندران بوده باشد(I
V/٣٠٢).گر چه اطلاعات ابوحامد پيرامون كشورهاي اروپا از ديدگاه كمّي با نوشتههاي
بعضي جغرافينگاران برجستة اسلامي قابل قياس نيست،ولي با اين وصف در نوشتههاي او
اطلاعاتي ارزشمند و گرانبها ميتوان يافت.از آن جمله است نوشتة او دربارة آلمانها
كه نامشان زير عنوان نمس٣ آمده است(همو،IV/٣٠١).مطالب او دربارة مجارها نيز قابل
توجه است.اين مطالب سبب گرديده كه لويتسكي٤ دانشمند لهستاني ظهور و موقعيت مسلمانان
مجارستان را به گونهاي نو در اثرخود پيرامون مجارها و مسلمانان مجار مورد بررسي
قرار دهد.از مطالب عمدة ديگر كتاب ابوحامد شرح مربوط به شهرهاي روم است كه در آن
بيشتر به قسطنطنيه توجه شده است.مؤلف بارها كوشيده است كه روم را با قسطنطنيه يكسان
معرفي كند(كراچكوفسكي،همانجا).يكي ديگر از مطالبي كه ابوحامد آورده،شايعات مربوط به
مزار شريف واقع در قرية خير نزديك بلخ است كه خود آن را از داستانهي شگفتي دربارة
آرامگاه اميرالمؤمنين عليبن ابي طالب(ع)دانسته و به ذكر مشروح آن پرداخته
است(صص١٤٥ـ١٤٨).نوشتههاي ابوحامد دربارة منطقة مسير وسطي وسفلاي رود ولگا و اقوام
ساكن شمال قفقاز در خور توجه است.وي چندين بار نيز به خوارزم سفر كرد.
در اروپا و روسيه،دربلو١،فرن٢ و شارموايا٣ از جمله دانشمنداني بودند كه به
نوشتههاي ابوحامد غرناطيتوجه نمودند.درن٤ يكي از دانشمنداني است كه نسبت به
نوشتههاي ابوحامد توجه وافر مبذول داشته است،ولي پيش از او دربلو در ١٧٧٦م دربارة
او به لختصار سخن گفته بود(فران،١٥-١٦؛كراچكوفسكي،IV/٣٠٢).دو كتابتحفة الالباب و
المغرب بارها مورد پژوهش محققان قرار گرفته و با ترجمه و حواشي به چاپ رسيده است.
تحفة الالباب را گابريل فران با ترجمه و تفسير در«مجلة آسيايي٥»(١٩٢٥)و المغرب را
دوبلر٦ همراه با ترجمة اسپانيايي و تحقيقي ارزشمند در مادريد(١٩٣٥م)به طبع رسانيده
است( ).
در تاريخ ادب جغرافيايي نميتوان مقام ابوحامد غرناطي را از ياد برد.وي شهرتي
فراوان يافت،نكتههاي ويژة كيهاننگاري را با شگفتيها درميآميخت و همين شيوه
خوشايند نسلهاي بعد شد.خوانندگان نوشتههاي او را با ميل و رغبت ميخواندند و
كاتبان نسخههايي از آن را مينوشتند.مطالبي از نوشتههاي او را در آثار
كيهاننگاران و جغرافينگاراني چون قزويني،بنوردي،مقريزي و ابنعيسي ميتوان
يافت.نه تنها جغرافينگاران،بلكه جانورشناسان و اديبان نيز از آثار او بهره
گرفتهاند(فران،١٧-١٨).ابوحامد ذوقيات نسلهاي بعدي را به درستي پيشبيني كرد و
مطالب كيهاننگاري را با عناصري از شگفتيها درهم آميخت و همين امر سبب شهرت او
شد(كراچكوفسكي،IV/٣٠٢-٣٠٣).
مآخذ:ابناثير،الكامل؛ابنخردادبه،عبداللهبن عبدالله،المسالك و الممالك،به كوشش
دخويه،ليدن،١٨٨٩م؛ابنخلكان،وفيات؛ابن طقطقي،محمدبن علي،الفخري،به كوشش
درنبورگ،پاريس،١٨٩٤م؛ابوحامد غرتاطي،محمدبن سليمان،تحفة الالباب،(نكـ:فران در مآخذ
لاتين)؛اصطخري،ابراهيم،مسالك و ممالك،به كوشش ايرج افشار،تهران،١٣٤٧ش؛بلاذري،احمدبن
يحيي،فتوحالبلدان،به كوشش عبدالله انيس الطباع،بيروت،١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛پالنثيا،آنخل
گنثالت،تاريخ الفكر الاندلسي،به ترجمة حسين مؤنس،قاهره،١٩٥٥م؛حميده،عبدالرحمن،اعلام
الجغرافيين العرب،دمشق،١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ذهبي،محمدبن احمد،المختصر المحتاج اليه من تاريخ
ابن تادبيثي،بيروت،١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛زيدان،جرجي،تاريخ آداب اللغة العربية،به كوشش
شوقيضيف،قاهره،١٩٥٧م؛سمعاني،عبدالكريم بن محمد،الانساب،حيدرآباد
دكن،١٣٩٩ق/١٩٧٩ك؛صفدي،خليل بن ابيك،الوافي بالوفيات،به كوشش
ددرينگ،دمشق،١٩٥٣م؛قزويني،زكريا بن محمد،آثار البلاد،بيروت،١٣٨٠ق/١٩٦٠م؛مسعودي،مروج
الذهب،به كوشش يوسف ابعد داغر،بيروت،١٩٦٥م؛مقري،احمدبن محمد،نفح الطيب،به كوشش
احسان عباس،بيروت،١٣٨٨ق/١٩٦٨م؛نيز:
Bartold,V.V.,"Dagestan",Sochinenhya,Moscow,١٩٦٥,vol.III;id,"Eshche
osamarkandskikh ossuariyakh",ibid,moscow,١٩٦٦,vol.IV;id,"Ocherk istorii
Turkmenskogo naroda",ibid,Moscow,١٩٦٣,vol.II(١);id,"Turkestan
vepokhumongolskogonashestviya",ibid,Moscow,١٩٦٣;vol.I; ;Ferrand,G.,"Le Tuhfat
al-alban",JA,Paris,١٩٢٥,vol.CCVII;GAL,S;Krachkovskii,I.Yu.,"Arabskaya
geograficheskaya literatura",Izbrannyee
sochineniya,Moscow/Leningrad,١٩٥٧,vol.IV;Marquart,J.,Ober das volkstum der
Komanen,Leipzig,١٩١٤.
عنايتالله رضا