دانشنامه بزرگ اسلامی
 
١٨٣٨ ص
١٨٣٩ ص
١٨٤٠ ص
١٨٤١ ص
١٨٤٢ ص
١٨٤٣ ص
١٨٤٤ ص
١٨٤٥ ص
١٨٤٦ ص
١٨٤٧ ص
١٨٤٨ ص
١٨٤٩ ص
١٨٥٠ ص
١٨٥١ ص
١٨٥٢ ص
١٨٥٣ ص
١٨٥٤ ص
١٨٥٥ ص
١٨٥٦ ص
١٨٥٧ ص
١٨٥٨ ص
١٨٥٩ ص
١٨٦٠ ص
١٨٦١ ص
١٨٦٢ ص
١٨٦٣ ص
١٨٦٤ ص
١٨٦٥ ص
١٨٦٦ ص
١٨٦٧ ص
١٨٦٨ ص
١٨٦٩ ص
١٨٧٠ ص
١٨٧١ ص
١٨٧٢ ص
١٨٧٣ ص
١٨٧٤ ص
١٨٧٥ ص
١٨٧٦ ص
١٨٧٧ ص
١٨٧٨ ص
١٨٧٩ ص
١٨٨٠ ص
١٨٨١ ص
١٨٨٢ ص
١٨٨٣ ص
١٨٨٤ ص
١٨٨٥ ص
١٨٨٦ ص
١٨٨٧ ص
١٨٨٨ ص
١٨٨٩ ص
١٨٩٠ ص
١٨٩١ ص
١٨٩٢ ص
١٨٩٣ ص
١٨٩٤ ص
١٨٩٥ ص
١٨٩٦ ص
١٨٩٧ ص
١٨٩٨ ص
١٨٩٩ ص
١٩٠٠ ص
١٩٠١ ص
١٩٠٢ ص
١٩٠٣ ص
١٩٠٤ ص
١٩٠٥ ص
١٩٠٦ ص
١٩٠٧ ص
١٩٠٨ ص
١٩٠٩ ص
١٩١٠ ص
١٩١١ ص
١٩١٢ ص
١٩١٣ ص
١٩١٤ ص
١٩١٥ ص
١٩١٦ ص
١٩١٧ ص
١٩١٨ ص
١٩١٩ ص
١٩٢٠ ص
١٩٢١ ص
١٩٢٢ ص
١٩٢٣ ص
١٩٢٤ ص
١٩٢٥ ص
١٩٢٦ ص
١٩٢٧ ص
١٩٢٨ ص
١٩٢٩ ص
١٩٣٠ ص
١٩٣١ ص
١٩٣٢ ص
١٩٣٣ ص
١٩٣٤ ص
١٩٣٥ ص
١٩٣٦ ص
١٩٣٧ ص
١٩٣٨ ص
١٩٣٩ ص
١٩٤٠ ص
١٩٤١ ص
١٩٤٢ ص
١٩٤٣ ص
١٩٤٤ ص
١٩٤٥ ص
١٩٤٦ ص
١٩٤٧ ص
١٩٤٨ ص
١٩٤٩ ص
١٩٥٠ ص
١٩٥١ ص
١٩٥٢ ص
١٩٥٣ ص
١٩٥٤ ص
١٩٥٥ ص
١٩٥٦ ص
١٩٥٧ ص
١٩٥٨ ص
١٩٥٩ ص
١٩٦٠ ص
١٩٦١ ص
١٩٦٢ ص
١٩٦٣ ص
١٩٦٤ ص
١٩٦٥ ص
١٩٦٦ ص
١٩٦٧ ص
١٩٦٨ ص
١٩٦٩ ص
١٩٧٠ ص
١٩٧١ ص
١٩٧٢ ص
١٩٧٣ ص
١٩٧٤ ص
١٩٧٥ ص
١٩٧٦ ص
١٩٧٧ ص
١٩٧٨ ص
١٩٧٩ ص
١٩٨٠ ص
١٩٨١ ص
١٩٨٢ ص
١٩٨٣ ص
١٩٨٤ ص
١٩٨٥ ص
١٩٨٦ ص
١٩٨٧ ص
١٩٨٨ ص
١٩٨٩ ص
١٩٩٠ ص
١٩٩١ ص
١٩٩٢ ص
١٩٩٣ ص
١٩٩٤ ص
١٩٩٥ ص
١٩٩٦ ص
١٩٩٧ ص
١٩٩٨ ص
١٩٩٩ ص
٢٠٠٠ ص
٢٠٠١ ص
٢٠٠٢ ص
٢٠٠٣ ص
٢٠٠٤ ص
٢٠٠٥ ص
٢٠٠٦ ص
٢٠٠٧ ص
٢٠٠٨ ص
٢٠٠٩ ص
٢٠١٠ ص
٢٠١١ ص
٢٠١٢ ص
٢٠١٣ ص
٢٠١٤ ص
٢٠١٥ ص
٢٠١٦ ص
٢٠١٧ ص
٢٠١٨ ص
٢٠١٩ ص
٢٠٢٠ ص
٢٠٢١ ص
٢٠٢٢ ص
٢٠٢٣ ص
٢٠٢٤ ص
٢٠٢٥ ص
٢٠٢٦ ص
٢٠٢٧ ص
٢٠٢٨ ص
٢٠٢٩ ص
٢٠٣٠ ص
٢٠٣١ ص
٢٠٣٢ ص
٢٠٣٣ ص
٢٠٣٤ ص
٢٠٣٥ ص
٢٠٣٦ ص
٢٠٣٧ ص
٢٠٣٨ ص
٢٠٣٩ ص
٢٠٤٠ ص
٢٠٤١ ص
٢٠٤٢ ص
٢٠٤٣ ص
٢٠٤٤ ص
٢٠٤٥ ص
٢٠٤٦ ص
٢٠٤٧ ص
٢٠٤٨ ص
٢٠٤٩ ص
٢٠٥٠ ص
٢٠٥١ ص
٢٠٥٢ ص
٢٠٥٣ ص
٢٠٥٤ ص
٢٠٥٥ ص
٢٠٥٦ ص
٢٠٥٧ ص
٢٠٥٨ ص
٢٠٥٩ ص
٢٠٦٠ ص
٢٠٦١ ص
٢٠٦٢ ص
٢٠٦٣ ص
٢٠٦٤ ص
٢٠٦٥ ص
٢٠٦٦ ص
٢٠٦٧ ص
٢٠٦٨ ص
٢٠٦٩ ص
٢٠٧٠ ص
٢٠٧١ ص
٢٠٧٢ ص
٢٠٧٣ ص
٢٠٧٤ ص
٢٠٧٥ ص
٢٠٧٦ ص
٢٠٧٧ ص
٢٠٧٨ ص
٢٠٧٩ ص
٢٠٨٠ ص
٢٠٨١ ص
٢٠٨٢ ص
٢٠٨٣ ص
٢٠٨٤ ص
٢٠٨٥ ص
٢٠٨٦ ص
٢٠٨٧ ص
٢٠٨٨ ص
٢٠٨٩ ص
٢٠٩٠ ص
٢٠٩١ ص
٢٠٩٢ ص
٢٠٩٣ ص
٢٠٩٤ ص
٢٠٩٥ ص
٢٠٩٦ ص
٢٠٩٧ ص
٢٠٩٨ ص
٢٠٩٩ ص
٢١٠٠ ص
٢١٠١ ص
٢١٠٢ ص
٢١٠٣ ص
٢١٠٤ ص
٢١٠٥ ص
٢١٠٦ ص
٢١٠٧ ص
٢١٠٨ ص
٢١٠٩ ص
٢١١٠ ص
٢١١١ ص
٢١١٢ ص
٢١١٣ ص
٢١١٤ ص
٢١١٥ ص
٢١١٦ ص
٢١١٧ ص
٢١١٨ ص
٢١١٩ ص
٢١٢٠ ص
٢١٢١ ص
٢١٢٢ ص
٢١٢٣ ص
٢١٢٤ ص
٢١٢٥ ص
٢١٢٦ ص
٢١٢٧ ص
٢١٢٨ ص
٢١٢٩ ص
٢١٣٠ ص
٢١٣١ ص
٢١٣٢ ص
٢١٣٣ ص
٢١٣٤ ص
٢١٣٥ ص
٢١٣٦ ص
٢١٣٧ ص
٢١٣٨ ص
٢١٣٩ ص
٢١٤٠ ص
٢١٤١ ص
٢١٤٢ ص
٢١٤٣ ص
٢١٤٤ ص
٢١٤٥ ص
٢١٤٦ ص
٢١٤٧ ص
٢١٤٨ ص
٢١٤٩ ص
٢١٥٠ ص
٢١٥١ ص
٢١٥٢ ص
٢١٥٣ ص
٢١٥٤ ص
٢١٥٥ ص
٢١٥٦ ص
٢١٥٧ ص
٢١٥٨ ص
٢١٥٩ ص
٢١٦٠ ص
٢١٦١ ص
٢١٦٢ ص
٢١٦٣ ص
٢١٦٤ ص
٢١٦٥ ص
٢١٦٦ ص
٢١٦٧ ص
٢١٦٨ ص
٢١٦٩ ص
٢١٧٠ ص
٢١٧١ ص
٢١٧٢ ص
٢١٧٣ ص
٢١٧٤ ص
٢١٧٥ ص
٢١٧٦ ص
٢١٧٧ ص
٢١٧٨ ص
٢١٧٩ ص
٢١٨٠ ص
٢١٨١ ص
٢١٨٢ ص
٢١٨٣ ص
٢١٨٤ ص
٢١٨٥ ص
٢١٨٦ ص
٢١٨٧ ص
٢١٨٨ ص
٢١٨٩ ص
٢١٩٠ ص
٢١٩١ ص
٢١٩٢ ص
٢١٩٣ ص
٢١٩٤ ص
٢١٩٥ ص
٢١٩٦ ص
٢١٩٧ ص
٢١٩٨ ص
٢١٩٩ ص
٢٢٠٠ ص
٢٢٠١ ص
٢٢٠٢ ص
٢٢٠٣ ص
٢٢٠٤ ص
٢٢٠٥ ص
٢٢٠٦ ص
٢٢٠٧ ص
٢٢٠٨ ص
٢٢٠٩ ص
٢٢١٠ ص
٢٢١١ ص
٢٢١٢ ص
٢٢١٣ ص
٢٢١٤ ص
٢٢١٥ ص
٢٢١٦ ص
٢٢١٧ ص
٢٢١٨ ص
٢٢١٩ ص
٢٢٢٠ ص
٢٢٢١ ص
٢٢٢٢ ص
٢٢٢٣ ص
٢٢٢٤ ص
٢٢٢٥ ص
٢٢٢٦ ص
٢٢٢٧ ص
٢٢٢٨ ص
٢٢٢٩ ص
٢٢٣٠ ص
٢٢٣١ ص
٢٢٣٢ ص
٢٢٣٣ ص
٢٢٣٤ ص
٢٢٣٥ ص
٢٢٣٦ ص
٢٢٣٧ ص
٢٢٣٨ ص
٢٢٣٩ ص
٢٢٤٠ ص
٢٢٤١ ص
٢٢٤٢ ص
٢٢٤٣ ص
٢٢٤٤ ص
٢٢٤٥ ص
٢٢٤٦ ص
٢٢٤٧ ص
٢٢٤٨ ص
٢٢٤٩ ص
٢٢٥٠ ص
٢٢٥١ ص
٢٢٥٢ ص
٢٢٥٣ ص
٢٢٥٤ ص
٢٢٥٥ ص
٢٢٥٦ ص
٢٢٥٧ ص
٢٢٥٨ ص
٢٢٥٩ ص
٢٢٦٠ ص
٢٢٦١ ص
٢٢٦٢ ص
٢٢٦٣ ص
٢٢٦٤ ص
٢٢٦٥ ص
٢٢٦٦ ص
٢٢٦٧ ص
٢٢٦٨ ص
٢٢٦٩ ص
٢٢٧٠ ص
٢٢٧١ ص
٢٢٧٢ ص
٢٢٧٣ ص
٢٢٧٤ ص
٢٢٧٥ ص
٢٢٧٦ ص
٢٢٧٧ ص
٢٢٧٨ ص
٢٢٧٩ ص
٢٢٨٠ ص
٢٢٨١ ص
٢٢٨٢ ص
٢٢٨٣ ص
٢٢٨٤ ص
٢٢٨٥ ص
٢٢٨٦ ص
٢٢٨٧ ص
٢٢٨٨ ص
٢٢٨٩ ص
٢٢٩٠ ص
٢٢٩١ ص
٢٢٩٢ ص
٢٢٩٣ ص
٢٢٩٤ ص
٢٢٩٥ ص
٢٢٩٦ ص
٢٢٩٧ ص
٢٢٩٨ ص
٢٢٩٩ ص
٢٣٠٠ ص
٢٣٠١ ص
٢٣٠٢ ص
٢٣٠٣ ص
٢٣٠٤ ص
٢٣٠٥ ص
٢٣٠٦ ص
٢٣٠٧ ص
٢٣٠٨ ص
٢٣٠٩ ص
٢٣١٠ ص
٢٣١١ ص
٢٣١٢ ص
٢٣١٣ ص
٢٣١٤ ص
٢٣١٥ ص
٢٣١٦ ص
٢٣١٧ ص
٢٣١٨ ص
٢٣١٩ ص
٢٣٢٠ ص
٢٣٢١ ص
٢٣٢٢ ص
٢٣٢٣ ص
٢٣٢٤ ص
٢٣٢٥ ص
٢٣٢٦ ص
٢٣٢٧ ص
٢٣٢٨ ص
٢٣٢٩ ص
٢٣٣٠ ص
٢٣٣١ ص
٢٣٣٢ ص
٢٣٣٣ ص
٢٣٣٤ ص
٢٣٣٥ ص
٢٣٣٦ ص
٢٣٣٧ ص
٢٣٣٨ ص
٢٣٣٩ ص
٢٣٤٠ ص
٢٣٤١ ص
٢٣٤٢ ص
٢٣٤٣ ص
٢٣٤٤ ص
٢٣٤٥ ص
٢٣٤٦ ص
٢٣٤٧ ص
٢٣٤٨ ص
٢٣٤٩ ص
٢٣٥٠ ص
٢٣٥١ ص
٢٣٥٢ ص
٢٣٥٣ ص
٢٣٥٤ ص
٢٣٥٥ ص
٢٣٥٦ ص
٢٣٥٧ ص

دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢١٦٠

ابودلف عجلی
جلد: ٥
     
شماره مقاله:٢١٦٠

اَبودُلَفِ عِجلي، قسام بن عيسي بن ادريس بن معقل عجلي كرجي (د ٢٢٥ يا ٢٢٦ ق/ ٨٤٠ يا ٨٤١م)، از امراي برجستة عصر اول عباسي كه در شعر و ادب و موسيقي و نيز جنگاوري و بخشندگي پرآوزه شد.
زندگي:
خاندان ابودلف از تيرة بني عجل ـ شاخه اي از بني بكر بن وائل ـ بودند كه گفته اند در نبرد ذوقار كه ميان عربها و ايرانيان روي داد، در كنار بني شيبان ـ تيرة ديگري از بني بكر بن وائل ـ ايرانيان را بشكستند (طبري، ٢/٢٠٥ به بعد). هم از اين روي روايت ابن رسته (ص ٢٠٧) كه اينان را از عباديان (مسيحيان) اهل حيره و از جمله جهابذة آنجا دانسته است، درست نمي نمايد، خاصه كه بر اساس روايتهايي كه از زندگي خاندان ابودلف در بصره و كوفه ياد كرده اند (مثلاً همانجا؛ سمعاني ١١/٦٦)، در دورة‌ اسلامي نيز نخست در همان نواحي حيره اقامت داشتند؛ اما روايات موجود دربارة آغاز كار ادريس ابن معقل، نياي ابودلف و برادر او عيسي بن معقل، نخستين كساني از اين خاندان كه به روزگار امويان برآمدند، خالي از تناقضهايي نيست . بلاذري (٣/١١٨ ـ ١١٩) بدون اشاره به پيشينة اين دو، از حبس آنان توسط يوسف بن عمر ثقفي والي اموي عراق، به سبب خودداري از ارسال ماليات ياد كرده است؛ اما از روايت نويسندة اخبار الدول‌ـة العباسي‌ـة برمي آيد كه عيسي بن معقل در آن وقت در ايالت عراق عجم مي زيسته و لابد املاكي داشت هك بنا به شكايت عاملان خراج اين منطقه و دستور والي به همان دليل پيشين دستگير و در كوفه زنداني شده است (ص ٢٥٩، ٢٦٠).
از ميان نويسندگان متقدم، فقط ابن فقيه (ص ٣٦١) اشاره كرده كه ادريس بن معقل مردي عطار و مال فروش بود و با خاندانش به همدان رفت و ثروتي اندوخت و املاكي خريد (نيز نكـ: ابن حزم، ٣١٣). برخي روايتهاي ديگر حاكي از آن است كه عيسي بن معقل در نواحي اصفهان راهزني مي كردو به همين سبب به دستور خالدين عبدالله قسري، امير عراق، دستگير و در كوفه زنداني دش (اخبار الدول‌ـة، ٢٥٣).
سمعاني اين راهزني را به عيسي بن ادريس پدر ابودلف نسبت داده و آورده كه وي سپس از آن كارها روي گردان شد و خاندانش را گرد آورد و كرج (شهري بوده است نزديك اراك كنوني) را آباد ساخت و همانجا مقام گزيد (همانجا)، در حالي كه ابن رسته (همانجا) بر آن است كه ادريس در انديشة خروج بر امويان بود، اما جرأت آن كار را در كوفه نيافت و به بصره رفت و سپس در ايالت جبال ايران (عراق عجم) سكني گرفت. روايت ديگري هم در دست است حاكي از آنكه عيسي بن معقل، عامل خالادين عبدالله قسري بود و چون يوسف بن عمر ولايت عراق يافت، او و برادارش ادريس را در زمره عمّال خالد در كوفه به حبس افكند (ابن اثير، ٥/٢٥٥؛ بلعمي، ٢/١٠٠٨).
بنابر روايتهايي، ابومسلم خراساني كه از پيش در خدمت عيسي و ادريس مي زيست، در همين كوفه باداعيان عباسي آشنا شد (اخبار الدول‌ـة، ٢٦٠) و پس از گريز پسران از زندان، به عباسيان پيوست (ابن خلكان، ٣/١٤٦). چه، گفته اند كه ابومسلم از كودكي در خاندان بني عجل مي زيست (اخبار الدول‌ـة،٢٦٤ ـ ٢٦٥) و به روايتي از بندگان آنان بود و با فرزندان عيسي بن معقل كه گفته اند وي توسط بكير بن ماهان به عباسيان گرويده بود (بلعمي، همانجا)، رشد يافت و به مكتب رفت (اخبار الدول‌ـة، ٢٥٧ ، ٢٥٨). عيسي بن معقل پيش از آنكه به كوفه برده شود، ابومسلم را به نيابت از خود بر املاك و ضياع خويش گماشت و او پس از برداشت محصول و جمع مال به كوفه نزد عيسي آمد (همان، ٢٥٩ ـ ٢٦٠) كه با عاصم بن يونس عجلي برادرزادة خود كه به جرم تمايل به عباسيان گرفتار شده بود، در زندان به سر مي برد (ابن اثير، همانجا) و ابومسلم در آنجا با دعوت عباسي ارتباط يافت. گفته اند كه سپس ادريس بن معقل او را به ابوسلمة خلال فروخت (اخبار الدول‌ـة، ٢٦٣؛ قس: ابن خلدون، ٣/(١)/ ٢١٨، ٢١٩).
از زندگي عيسي پسر اين ادريس و پدر ابودلف بجز آنچه سمعاني (همانجا) آورده، اطلاع چنداني در دست نيست. برخي از روايتهاي مربوط به ابومسلم و ابودلف را از او نقل كرده اند. بنا برا يكي از اين روايات، در املاك عيسي بن معقل، معلّمي، به نام عبدالرحمن بن مسلم مي زيسته كه فرزندان بني عجل و ابومسلم نزد او دانش آموختند ابومسلم نام و كنية خود را از او برگرفت (اخبار الدول*، ٢٦٥). جز اين، خبري از ايام رشد و تحصيل ابودلف، تا روزگار خلافت هارون الرشيد در دست نيست. در اين زمان وي جواني بيش نبود كه خليفه او را عامل جبال كرد و به موجب همين روايت تا پايان عمر در اين شغل ماند (مرزباني ، ٢١٦).
ابودلف پس از مرگ هارون و آغاز نزاع ميان امين و مأمون، به طرفداري از امين برخاست و در ١٩٥ق/ ٨١١م به دستور او همراه با علي بن عيسي بن ماهان به پيكار طاهر بن حسين رفت (طبري، ٨/٣٩١، ٣٩٢). چون ابن ماهان كشته شد، ابودلف به همدان بازگشت. طاهر به استمالت او برخاست و به بيعت با مأمونش خواند. ابودلف كه بيعت امين را در گردن داشت، از شكستن آن ابا كرد، ولي پذيرفت كه بي طرفي اختيار كند. طاهر به همين بسنده كرد و ابودلف به كرج رفت و همانجا اقامت گزيد (ابن اثير، ٦/٤١٣). اين گوشه گيري مي بايست ساليان دراز ادامه يافته باشد. چه، از آن پس تا وقتي كه مأمون به ري رفت (٢١٤ق/ ٨٢٩م) از زندگي او خبري در دست نيست، اما چون مأمون به ري رسيد، ابودلف را نزد خويش فرا خواند. بني عجل كه او را بيمناك ديدند، همه از او پشتيباني كردند،‌ اما ابودلف نزد مأمون رفت و امان يافت و نيكوييها ديد (همو، ٦/٤٣١، ٤١٤). با اينهمه مأمون هنوز با ا دل صاف نكرده بود، چنانكه بعدها به اتهام راهزني در منطقة جبال آهنگ كشتن او كرد و ابودلف در ابياتي كه براي خليفه سرود، خود را پشتيبان او و كشندة دشمنانش خواند و نه تنها آزاد گرديد كه به امارت همان منطقه نيز منصوب شد (ابن عبدربه، ٢/١٧٢).
روايت مافروخي به گونة ديگر است. به گفتة او (ص ١٢، ١٣) مأمون او را از اصفهان به شام تبعيد كرد و ابودلف در آنجا اشعاري در وصف و آرزوي خير براي اصفهان و اظهار تأسف از دوري از آنجا سرود. مافروخي از بقية داستان اطلاعي به دست نداده و اساساً هيچ يك از نويسندگان متقدم اين روايت او را تأييد نكرده اند. اشعاري هم كه وي به ابودلف در اين باب نسبت داده، مي بايست مربوط به ايام امارت او بر دمشق باشد. به هر حال از آن پس كه مأمون با ابودلف بر سر لطف آمد، وي را به خود نزديك كرد. روايات متعددي حاكي از رفت و آمد ابودلف به دربار خليفه و مباحثه دربارة شعر ابودلف و شاعران ديگر در دست است (مثلاً ابن عبدربه، ٣/٥٢؛ ابوالفرج، ٢٠/٢٣).
از فعاليتهاي ابودلف در اين ايام فقط از «غزاي» او با ديلميان ياد شده است (قدام‌ـة بن جعفر، ٣٧٨). درباره راه يافتن ابودلف به دربار معتصم، ابوالفرج روايتي نقل كرده كه شگفت مي نمايد. به گفته او (٨/٢٥١ـ٢٥٢)، ابودلف از نديمان واثق پسر معتصم بود و در مجالس او به شعر و موسيقي شهرتي يافته بود. هم از اين طريق معتصم بدو علاقه مند شد و او را به همنشيني خود برگزيد. در حالي كه مي دانيم او سالها در درباره مأمون زيسته بوده، بعيد است كه معتصم پيش از خلافت، او را نشناخته و با ويژگيهاي او آشنا نبوده باشد. به هر حال گفته اند ابودلف در اين روزگار نيز جنگ با ديلميان را ادامه داد و دژهايي را گشود بر آن مناطق خراج بست (قدامه، همانجا). وي از فرماندهان برجسته سپاه معتصم به سپهسالاري افشين اشروسني در پيكار با بابك خرم دين بود. پس از پايان جنگ، افشين كه گفته اند به سبب حسد بر شجاعت و فضلش او را خوش نمي داشت (تنوخي، الفرج، ٢/٦٩، ٧٠، المستجاد،١٤٨)، فرصتي مي جست كه تا بر او دست يابد. وي سرانجام ابودلف را گرفت و حاضرش آورد تا به قتلش رساند. خبر به معتصم رسيد و قاضي احمدبن ابي دؤاد را كه از نزديكان او و ابودلف بود، بي درنگ براي نجات ابودلف نزد افشين فرستاد و ابن ابي دؤاد با تهديد افشين، او را رهانيد و نزد خليفه برد (ابوالفرج، ٨/٢٥٠،٢٥١)؛ اما بنا به روايت تنوخي (الفرج، ٢/٦٦ـ٦٨)، افشين همواره خليفه را بر ضد ابودلف تحريك مي كرد تا معتصم خود ابودلف را به افشين سپرد. ابودلف نيز از ابن ابي دؤاد ياري خواست و او بي اذن خليفه، نزد افشين شتافت و خود را نماينده معتصم خواند و ابودلف را نجات داد.
از آن پس تا حدود ٢ سال بعد كه ابودلف درگذشت، اطلاعي از او در دست نيست. گفته اند مرگ وي در بغداد پس از يك بيماري شديد بود (ابن خلكان، ٤/٧٧؛ نكـ : خطيب، ١٢/٤١٦،٤٢٢، ٤٢٣؛ مرزيابي، همانجا؛ مسعودي، ٤/٦٠؛ ابن خلكان، ٤/٧٨؛ ابن فضل الله، ١٠/٨٥). برخي از نوسندگان از امارت ابودلف بر دمشق در ايام معتصم ياد كرده اند (ذهبي، العبر، ١/٣١٠؛ ابن حجه، ١٢٥). به روايت صفدي (ص٨٦)، يك بار معتصم بر ابودلف خشم گرفت و خواست اموالش را مصادره كند، اما به پايمردي عبدالله بن طاهر از اين كار چشك پوشيد و او را ولايت دمشق داد. اين امارات به احتمال، پيش از داستان او با افشين و حتي پيش از جنگ با بابك بوده است. صفدي كه از اوليان دمشق از آغاز تا روزگار خود در شعري نام برده، از ابودلف نيز در زمره آنان ياد كرده است (ص١٣٩).
ابودلف از بخشندگان و شجاعان مشهور عرب بود (ابن عبدربه، ١/٣٠٧؛ ابن ابي طاهر، ٦/٢٤٣ـ٢٤٥؛ ابن معتز، ١٧١،٣٨٢) و در اين باره داستانها نقل كرده اند (مسعودي، ٤/٦٢؛ ابن زيبر، ابوالفرج، ٨/٢٥٥ـ٢٥٧، ١٦/٤٠٤ـ٤٠٥؛ ابن معتز، ١٧٧،١٧٨) و به اين دو صفت در ادب عرب، به او مثل مي زند (مثلاً ذهبي، دول الاسلام، ١/٩٨). او خود مردي اديب و شاعر و موسيقي داني برجسته بود (مرزباني، همانجا؛ ابولفرج، ٨/٢٤٨،٢٥٢؛ مسعودي، همانجا) و نيز به ستايشگران خود صله هاي كلان مي داد و در اين باب حتي با مأمون رقابت مي ورزيد (ابوالفرج، ٨/٢٥٥ـ٢٥٧، ٢٠/٢٣). شاعراني چون ابوتمام و علي بن جبله او را ستايش كرده اند (صولي، ١٢١؛ طبري، ٨/٦٥٩). همچنين با ادبياتي چون بديع الزمان در دست است (نكـ : احدب، ١٠٠ـ١٠٤) و اديب و متكلمي برجسته چون ابوعلي محمد قطرب را به تعليم فرزندان خود برگماشت (ابن نديم، ٥٨). با اين همه برخي چون بكر بن نطاح به هجو او پرداخته اند (ابن ابي عون، ٣٩٠). در باب مذهب ابودلف گفته اند كه شيعي و اهل غلو بود (ابن خلكان، همانجا)و چون يكي از فرزندانش مخالفت و عداوت آشكار كرد، او را دشنامها داد و براند (مسعودي، ٤/٦٢ ـ ٦٣).
اما بخش عمده اي از شهرت ابودلف به سبب شهري است به نام كرج يا كره كه آن را آباد ساخت و «كرج ابودلف» و نيز به طوري مطلق «بلد» نام گرفت (ياقوت، ١/٧١٧) و ابودلف را به همين سبب كرجي خوانده اند. گفته اند آن شهر را اصلاً نياي او ادريس بن معقل بنا كرد (سمعاني، همانجا) و عيسي بن ادريس آن را توسعه داد و كرج ناميد (ابن فقيه، ٣٦١) و ابودلف آن را به كمال رسانيد (يافعي، ٢/٩٠). به ابودلف آثاري نسبت داده اند، همچون: البزادة و الصيد؛ السلاح؛ سياسي‌ـة الملوك؛ النزه؛ الجوارح و اللعب بها (ابن نديم، ١٣٠ ، ٣٧٧؛ ابن خلكان، ٤/٧٤).
در منابع از اعضاي ديگر خاندان ابودلف. خاصه فرزندان او نيز ياد شده است. معقل بن عيسي برادر ابودلف نيز به جنگجويي و شاعري و موسيقي داني شهرتي داشت، اما همواره تحت الشعاع برادرش بود (ابوالفرج، ٢١/٩٢). برادر ديگرش خربان بن عيسي، اول كسي از اين خاندان بود كه در نوجواني در بلاد جبل بر خليفة بغداد شوريد، ولي ناكام ماند و كشته شد (مافروخي، ٤٠). از ميان نوادگان او، عبدالعزيز بن دلف نيز كه در كرج اقامت داشت، در نزاع خليفگان بغداد جانب مستعين را گرفت، ولي از موسي بن بغا، طرفار المعتز و امير ايالت جبال شكست خورد (٢٥٣ق/ ٨٦٧م) و گريخت. پسران او نيز چند بار در ايام پرآشوب نيمة دوم سدة ٣ ق در فارس و اصفهان دست به شورش زدند و گاه به امارت دست يافتند (ابن حزم، ٣١٣؛ ابن خلدون، ٣ (٣)٦٢٥، ٦٢٦). از ميان فرزندان ايشان، امير و اديب و محدث و شاعر و وزير و قاضي بسيار برخاست. از جملة آنان آل ماكولا (هـ م) را بايد نام برد كه در سدة ٥ ق/١١ مناصب وزارت و قضا يافتند.
مآخذ: در پايان مقاله.
شعر و ادب:
ابدولف علاوه بر جنگاوري و شهسواري، در شعر و ادب نيز مهارت داشت و همين امر سبب شده كه نام وي به عنوان يكي از شاعران نسبتاً بر جستة عصر عباسي در لابه لاي انبوهي از كتب كهن عرب نشيند. به گفتة ابن نديم (ص١٨٨) ديوان وي داراي ١٠٠ برگ يعني متجاوز از ٤٠٠٠ بيت بوده است (سامرائي، ٢/٤٢)، اما آنچه اينكه از سروده هاي وي برجاي مانه، در حدود ٢٤٠ بيت است و بيشتر در باب فخر، وصف و غزل است (همانجا). به مقتضاي روحية جنگاوري او، فخر و حماسه درشعرش بر ديگر معاني غالب است و بخش اعظم سروده هاي موجود او (حدود ١١٠ بيت) را تشكيل مي دهد.
وصف دلاوريها، رخدادهاي جنگي، اسبان تيزرو، شمشيرهاي برنده، گشاده دستيها و مهمان نوازيهايش كه گويي از عمق جان مايه مي گيرد، تصويري از زندگي سياسي اوست كه گاه حماسه سراييهاي شاعر جاهلي، عمروبن كلئوم را تداعي م يكند (ابودلف، ٥٦، ٦٦ ـ ٦٧، ٦٨؛ قس: زوزني، ١١٨ ـ ١٣٥). ابودلف در غزل، ديگر آن «دلاور صف شكني نيست كه از شنيدن نامش كوهها به لرزه افتند و فرو ريزند» (ص٦٥)، بلكه عاشق درمانده اي است كه «با يك غمزة دلدار به خاك مي افتد» و «به سلامي از يار قانع است تا درد جانگذارش را تسكين دهد» (ص ٦٤ ـ ٦٥). انگيزة سرودن بيشتر غزلياتش كه از حدود ٣٥ بيت تجاوز نمي كند، كنيزكي بغدادي است كه ابودلف سخت به او دل سپرده بود و چون كنيزك دعوت وي را براي رفتن به كرج نپذيرفت، اشعاري عاشقانه در فراقش سرود (ص ٨٧ ـ ٨٨؛ حصري، ٤/١٠٩٦). وي معشوق ديگري نيز به نام نيز به نام جنان داشته كه در باب او اشعاري زيبا سروده است (ابوالفرج، ٨/٢٤٩ ـ ٢٥٠؛ خطيب، ٢٢/٤٢٠ ـ ٤٢١). در اين غزليات بسياري از معاني و مفاهيم عاشقانة معمول تقليد شده و از آن سوز و گداز عاشقانه كه در سروده هاي شاعران عاشق پيشه به چشم مي خورد، نشاني نيست.
طولاني ترين سرودة او كه به دست آمده، قصيده اي است در ٢١ بيت كه آن را در شام خطاب به يزيد بن مخش كارگزار مأمون سروده است. در اين قصيده وي از دوري وطن سخت ناليده، از زندگي در شام اظهار ناخشنودي مي كند (ص ١٠٢ ـ ١٠٤). در بخش ديگري از اشعار او كه به شكايت از پيري اختصاص يافته (١٢ بيت در ٤ قطعه)، شاعر از پديد آمدن موي سپيد بر سر و روي، سخت ناليده است (نكـ: ص ٥١، ٥٤، ٥٧، ٥٨).
وي اشعاري نيز در وصف شراب و مجالس عشرت دارد كه آنچه از آنها به دست آمده است، از حدود ١٠ بيت نمي گذرد (نكـ: ص ٦٠ ـ ٦١، ١١٢ ـ ١١٣، ١١٦). بقية اشعارش به مناسبتهاي مختلف از جمله سرزنش يكي از كارگزارانش، خطاب به عبدالله بن طاهر، خطاب به خالد بن يزيد كه گويي در رثاي اوست و اعتذاريه اي خطاب به مأمون كه دستور قتل وي را داده بود، اختصاص يافته است (ص ٦٩، ٧٨ ـ ٧٩، ٩١ ـ ٩٢، ٩٦).
گرچه بسياري از منابع كهن ابودلف را شاعري والا دانسته و اشعارش را ستوده اند (نكـ: مسعودي، ٤/٦٢؛ ابوالفرج، ٨/٢٤٨؛ ابن نديم، ١٣٠)، شعر او را بايد از نوع ايمران دانست كه آثار تكلف و تصنع و به خصوص تقليد (ابوالفرج،‌٢٤/١٢٩)، در آنها به خوبي آشكار است.
آنچه بيشتر باعث شهرت ابودلف شده و نام او را جاويدان ساخته، نه سروده هاي وي، بلكه مدايحي است كه شاعران والايي چون ابوتمام، دعبل خزاعي و علي بن جبله دربارة او سروده اند و نام او را در شمار ممدوحان و بخشندگان بزرگ عرب ثبت كرده اند (نكـ: دنبالة مقاله). ابودلف كه گويي رمز و راز بلند آوازگي و شهرت خود را در وجود شاعران مي ديد، مجالسي برپا مي ساخت كه در آنها شاعران معروف گرد هم مي آمدند و اشعار و مدايح خود را نزد وي مي خواندند. با هدايا و پاداشهاي كلاني كه او در اين راه نثار مي كرد، كمتر شاعري مي توانست دامن خود را از مديحه سرايي پاكيزه نگه دارد. از اين رو دربار او به كانون شعر و ادب آن روزگار مبدل شده بود و شاعران بسياري به آنجا آمد و شد داشتند (نكـ: ابن ابي طاهر، ٦/٢٤٤ ـ ٢٤٩). وي هر سال مبالغي هنگفت به شخصي به نام عبدالله بن عباس مي داد تا شاعراني را از اطراف و اكناف به دربار وي روانه سازد (نكـ: همو، ٦/٢٥٣ ـ ٢٥٤).
يكي از اين شاعران والا ابوتمام (هـ م) است كه با ابودلف دوستي نزديك و ديرپا داشت. البته از آغاز آشنايي و ورود ابو تمام به دربار ابودلف اطلاعي در دست نيست. شايد اين آشنايي پس از مرگ محمد بن حميد و مرثيه سرايي ابوتمام براي او، آغاز شده باشد. اين مرثيه كه يكي از مشهورترين مراثي عرب است، چنان ابودلف را شيفته كرد كه اين جملة معروف را گفت: «اي كاش اين مرثيه را در مرگ من گفته بودي» (صولي، ١٢٤ ـ ١٢٥؛ ابوالفرج، ١٦/٣٩٠؛ ابن خلكان، ٢/١٤).
ابودلف، ابوتمام را سخت عزيز مي داشت و پاداشهاي كلان به اومي بخشيد. مشهورترين سرودة ابوتمام در مدح ابودلف قصيدة بائيه اي است كه در حضور جمعي از اشراف و بزرگان عرب و عجن برخواند و ابودلف دردم ٥٠٠٠٠ درهم به او بخشيد (صولي، ١٢١ ـ ١٢٤). ٤٥ بيت از اين قصيده در ديوان ابوتمام (ص ٤١ ـ ٤٣) گرد آمده است. به درستي روشن نيست كه ابوتمام چه مدت در دربار او به سر برده است. تنها معلوم است كه يك بار بين آن دو كدورتي پيش آمد و ابودلف از شاعر سخت رنجيد و شاعر به ناچار اسحاق بن ابي ربعي، كاتب ابودلف، را واسطه قرار داد تا از او نزد ابودلف شفاعت كند (همو، ٢١٢). ابوتمام اشعاري نيز در سرزنش ابودلف سروده و در آن از بي اعتنايي ممدوح نسبت به خود سخت ناليده است و از اينكه ماهها در انتظار پاداش نشسته و جز بي مهري از ممدوح چيزي نديده، زبان به گله گشوده است. چه بسا پس از اين ماجرا ابوتمام دربار و ي را فرو گذاشته باشد؛ به ويژه كه در ابياتي وي را تهديد كرده كه اگر به آنچه مي خواهد نرسد، به زودي دربارش را ترك خواهد گفت (ص ٣٥٢). مجموع ابياتي كه ابوتمام دربارة وي سروده، حدود ١٤٠ بيت است.
از ديگر مداحان ابودلف، علي بن جبله، معروف به عَكَوَّك است كه پيش از ١٧٠ ق به حضور ابودلف رسيده بود (ابوالفرج، ١٤/١٣٤)، او كه وصف گشاده دستيهاي ابودلف را شنيده بود، به كرج رفت و مديحه اي به وي تقديم داشت. در آغاز شاعران دربار وي را متهم به سرقت اين ابيات كردند، اما چون از عهده آزمون آنان به خوبي برآمد، تحسين همگان را برانگيخت و ابودلف ٣٠٠٠٠ و به گفته اي ١٠٠٠٠٠ درهم به او بخشيد (همو، ٢٠/١٥ـ١٩). از جمله مدايح بسياري كه اين جبله درباره وي سروده، همين قصيده مشهور است كه در آن با مبالغه بسيار ابودلف را ستوده است، تا آنجا كه «گردش روزگار و زندگي و مرگ انسانها را در دست او مي بيند» (ابن معتز، ١٧٢ـ١٧٣؛ ابوهلال، ١/٩٢ـ٩٣). اين قصيده كه در اصل شامل ٥٨ بيت بوده است (ابن خلكان، ١٣/٣٥)، باعث شهرت بسيار ابودلف شد، گرچه بعدها دردسر بسيار براي شاعر فراهم ساخت و به گفته اي باعث قتل وي شد. به روايت ابن معتز (همانجا) هنگامي كه مأمون اين قصيده را شنيد، سخت برآشفت و شاعر را كه به جزيره گريخته بود، خواست و سرانجام به حكم تكفير، زبانش را از قفا بيرون كشيد.
بكر بن نطاح (د٢٠٠ق) نيز از ديگر شاعران معروفي است كه مدايح بسياري به وي تقديم داشته و طولاني ترين قصيده اي كه در مدح وي و خاندانش سروده، ٩٠ بيت است (ابن معتز، ٢٢٠ـ٢٢٦). اين نطاح در اين قصيده به برخي جنبه هاي زندگي ابودلف از جمله جنگهاي وي اشاره كرده است.
از ديگر شاعراني كه به دربار وي آمد و شد داشته اند، دعيل خزاعي، ابويعقوب خريمي، رقاشي شاعر برمكي، جُعَيفران مُوَسوس، حسن بن رجا، ابن بواب، ابودلامه، ابوالشّيص، ابوالاسد و ابن باذان را مي توان نام بردكه درباره هركدام داستانهايي در منابع كهن آمده است. (نكـ : ابوالشّيص، ٦٣؛ قس: ابوالفرج، ١٦/٤٠٤؛ ابن ابي طاهر، ٦/٢٤٥ـ٢٤٧؛ ماني موسوس، ٣٣، ٧٤؛ ابن عبدريه، ٦/١٦٩، ٢٨٥؛ جاحظ، البخلاء، ٣٦٤، البيان، ٢/٢٨٢؛ ابن معتز، ٢٢٧، ٣٤٥ـ٣٤٦؛ ابوالفرج، ١٤/١٣٤، ٢٣/٤٣ـ ٤٤؛ تنوخي، المستجاد، ٢٣٥). اشعار اين شعرا درباره ابودلف منمحصر به مدح نيست و بسياري از آنان با اندكي كاستي يا تأخير در بذل و بخشش، زبان به هجو او مي گشودند. از جمله آنان خريمي، ابن باذان و ابن رجا را بايد نام برد.
ابودلف علاوه بر شعر و ادب در موسيقي و آوازه خواني نيز شهرت داشت و بسياري از اشعار خود و ديگر شاعران از جمله جرير را به آواز مي خواند. از همين رو برخي خليفگان عباسي به ويژه معتصم و فرزندش واثق وي را بسيار عزيز مي داشتند. به روايتي (ابوالفرج، ٨/٢٥١ـ٢٥٢)، هنگامي كه معتصم براي نخستين بار آواز وي را شنيد،‌ او را بسيار تحسين كرد و ٢٠٠٠٠ درهم به او بخشيد. ابودلف ظاهراً خنياگري را از موسيقي دانان معروفي چون اسحاق موصلي و ابراهيم بن مهدي كه با آنان روابط دوستانه داشت، فرا گرفته بوده است (نكـ : همو، ١٠/١١١، ١٢٠).
اشعار ابودلف توسط يونس احمد سامرائي در جلد دوم شعراء عباسيون گردآوري شده و در بيروت (١٤٠٧ ق/١٩٨٧م) به چاپ رسيده است، ولي اين مجموعه شامل همه اشعار وي نيست (به عنوان مثال نكـ : ابياتي كه ابن ابي طاهر آورده است: ٦/٢٥٥).
مآخذ: ابن ابي طاهر طيفور، احمد، كتاب بغداد،‌ به كوشش هانس كار بازل ١٩٠٨ م؛ ابن ابي عون،‌ ابراهيم بن محمد، التشبيهات، به كوشش محمد عبدالمعيدخان، كمبريج، ١٣٦٩ق/ ١٩٥٠م؛ ابن اثير، ابن حجه حموي، ابوبكر بن علي، ثمرات الاوراق، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، ١٩٧١م؛ ابن حزم، علي بن احمد، جمهزة انساب العرب، بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ ابن خلدون، العبر؛ ابن خلكان، وقبات؛ ابن رسته، احمد بن عمر، الاعلاق النفيسه، ليدن، ١٨٩١م؛ ابن زبير، رشيد، الذخائر و التحف، به كوشش نحند حميدالله، كويت، ١٩٥٩م؛ ابن عبدريه، احمد بن محمد، العقد الفريد، به كوشش احمد امين و ديگران، بيروت، ١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛ ابن فضل الله عمري، احمد بن يحيي، مسالك الابصار، به كوشش فؤاد سزگين، فرانكفورت، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ ابن فقيه، احمد بن محمد كتاب البدان، به كوشش دخويه،‌١٣٠٢ق/١٨٨٤م؛ ابم معتز، عبدالله، طبقات الشعراء، به كوشش عبدالرستار احمد فراج، قاهره، ١٣٧٥ق/ ١٩٥٦م؛ ابن نديم، الفهرست؛ ابوتمام، حبيب بن اوس، ديوان، به كوشش شاهين عطيه، بيروت، ١٣٨٧ق/١٩٦٨م؛ ابودلف عجلي، قاسم بن عيسي (نكـ : همو، سامرائي)؛ ابوالشيص، محمد بن عبدالله، ديوان، به كوشش عبدالله جبوري، بيروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ ابوالفرج اصفهاني، الاغاني، به كوشش علي سباعي و ديگران، قاهره دارالكتب؛ ابوهلال عسكري، حسن بن عبدالله، ديوان المعاني،‌به كوشش احمد سليمان معروف، دكشق، ١٩٨٤م؛ احدب، ابراهيم، كشف المعاني و اليبان، بيروت، مطبعه الكانوليكيه؛ اخبار الدوله العباسيه، به كوشش عبدالعزيز دوري و عبدالجبار مطلبي، بيروت، ١٩٧١م؛ بلاذري، احمد بن يحيي، انساب الاشرف، به كوشش عبدالعزيز دوري، بيروت١٣٩٨ق/١٩٧٨م؛ بلعمي، محمد بن محمد، تاريخ نامه طبري، به كوشش محمد روشن، تهران، ١٣٦٦ش؛ تنوخي، محسن بن علي، الفرج بعدالشده، به كوشش عبود شالجي، بيروت، ١٣٩٨ق/١٩٧٨م؛ همو، المستجاد، به كوشش محمد كرد علي، بغداد، ١٩٧٠م؛ جاحظ، عمرو بن بحر، البخلاء به كوشش طه حاجري، قاهره، ١٤٠٣ق؛ همو، البيان، التبيين،‌ به كوشش حسن سندوبي، ‌قاهره، ١٣٥١ق/١٩٣٢م؛ حصري، ابراهيم بن علي، زهرالاداب، به كوشش محمد محيي الدين عبدالحميد، قاهره، ١٣٧٣ق/١٩٥٣م؛ خطيب بغدادي، احمد بن علي، تاريخ بغداد،‌قاهره، ١٣٤٩ق؛ ذهبي، محمد بن احمد، دول الاسلام، حيدر آباددكن، ١٣٦٤ق؛ همو، العبر،‌به كوشش محمد سعيد زغلول، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ زوزني، حسين بن احمد، شرح المعقلات السبع، قم، ١٤٠٥ق؛ سامرائي، يونس احمد، شعراء عباسيون، بيروت،، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ سمعاني، عبدالكريم بن محمد،‌ الانساب،‌ حيدرآباد دكن، ١٣٩٨ق/ ١٩٨٧م؛ صفدي، خليل ابن ابيك،‌ امراء دمشق، به كوشش صلاح الدين منجد، بيروت، ١٩٨٣م؛ صولي، محمدبن يحيي، اخبار ابي تمام، به كوشش خليل محمد عساكر و ديگران، بيروت، ١٩٣٤م؛ طبري، تاريخ؛ قدام‌ـة بن جعفر، الخراج، به كوشش محمد حسين زبيدي، بغداد، ١٩٨١م؛ مافروخي، مفضل بن سعد، محاسن اصفهان، به كوشش سيد جلال تهراني، تهران، ١٩٣٣م؛ ماني موسوس، محمد بن قاسم، شعرماني الموسوس، به كوشش عادل عامل، دمشق، ١٩٨٨م؛ مرزباني، محمد بن عمران، معجم الشعراء، به كوشش عبدالستار احمد فراج، قاهره، ١٣٧٩ق / ١٩٦٠م؛ مسعودي، مروج الذهب، به كوشش محمد محيي الدين عبدالحميد، قاهره، ١٣٨٧ ق/ ١٩٦٧م؛ يافعي، عبدالله بن اسعد، مرآةالجنان، بيروت، ١٣٩٠ق/ ١٩٧٠م؛ ياقوت، بلدان. عنايت الله فاتحي نژاد