دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢٢٠٥
| ابوسعد مخزومی جلد: ٥ شماره مقاله:٢٢٠٥ |
اَبوسَعدِمَخزومي، عيسي بن خالدون وليد (د ح ٢٣٠ق/٨٤٥م)، شاعر بغدادي، اطلاع ما
از زندگي وي به چند روايت ناهمگون و گاه متناقض منحصر است. بر اساس پاره اي روايات،
وي از نسل حارث بن هشم بن مغيرة مخزومي است (ابن قتيبه، ١/٤١٨؛ جاحظ، رسائل، ٢/٥٨،
الحيوان، ١/٢٦٢؛ مرزباني، ٩٨). گفته اند كه او خود نيز نسب خويش را به قبيلة بني
مخزوم برمي كشيد، اما برخي در مخزومي بودن وي ترديد كرده اند (ابن معتز، ٢٩٦).
ابوسعد گويا توانسته بود به دربار خلفاي عباسي راه يابد. زيرا علاوه بر شعري كه در
مدح مأمون سروده است (مرزباني، همانجا)، روايات موجود نيز ـ چنانكه خواهيم ديد ـ
به رابطة او با دربار اشاره كرده اند. عمدة شهرت ابوسعد از رويارويي و ارتباط
خصمانة او با دعبل بن علي خزاعي پديد آمده است: اين دو شاعر در محيط پرهياهو، بي
بندو بار و هرزة شاعران نوخاسته و به بهانة عصيبت ميان اعراب عدناني و قحطاني با
يكديگر به نزاع برمي خيزند. دعبل. شاعر بزرگ شيعي، در قصيده اي مشهور، قبايل نزار
را ـ كه از اعراب شمالي جزير$ العرب بودند ـ هجو مي كند و در مقابل، اعراب جنوب، از
جمله قبيلة خزاعه را كه خود نيز به آن تعلق داشته، مي ستايد. ابوسعد هم در حمايت از
اعراب شمالي به مقابله برخاسته، هجاي دعبلب را پاسخ مي دهد (ابوالفرج، ٢٠/١٦٤،
١٦٥؛ قس: بستاني، ٢/١٢١؛ شكعه، ٣٢٨؛ EI٢, S) اين مهاجرت و دشمني سرانجام به جايي
رسيد كه ابوسعد، مأمون را بر ضد دعبل برانگيخت و براساس روايات، از خليفه اجازة قتل
او را خواست، اما خليفه از اين كار سرباز زد و گفت: «اين مردي است كه بر ما تفاخر
كرده، پس تو نيز به همين سان بر وي تفاخر كن، اما دليلي براي كشتن او نيست» (ابوالفرج،
٢٠/١٧٤).
چون كار مهاجات ميان دو شاعر به اين حد رسيد، بنو مخزوم براي حفظ آبرو و از بيم
آنكه مبادا دعبل جملگي ايشان را يكباره هجا گويد، از ابوسعد تبري جسته، انتساب او
را به خويش انكار كردند و تصميم خود را طي عهدي، به همگان اعلام داشتند (همو،
٢٠/١٦٩ـ ١٧٠؛ بستاني، شكعه، همانجاها). ابوسعد از اين تصميم قوم خويش رنجيد و بر
انگشتري خود چنين حك كرد: «ابوسعد عبد بن عبد بريء من بني مخزوم» و بدين سان از
قومي كه آنان را به شدت مورد حمايت قرار داده بود، بيزاري جست (ابوالفرج، ٢٠/١٧٠؛
شكعه، همانجاها). اين ماجرا سبب شد كه برخي، از جمله دعبل وي را «دعّي» بني مخزوم
خواندند (جاحظ، البيان، ٣/١٥٨؛ ابن عبدربه، ٦/١٣٤؛ ابوعبيد بكري، ١/٥٧٨). پيداست كه
دعبل، بي اصل و نسبي او را بهانة خود قرار مي داد (ابوالفرج، ٢٠/١٧٤) و حتي جامة
پشمين سياه رنگ (كردواني) او را گواهي بر دعي بودن او مي دانست (ابن قتيبه، ابن
عبدبه، همانجاها؛ ابوالفرج، ٢٠/١٧٠، ١٧٨).
از جمله حكايتهايي كه دربارة دشمني اين دو شاعر در منابع آمده، يكي آن است كه دعبل
بچه هاي كوي و برزن را وامي داشت تا به دنبال ابوسعد روان شده، يكي از گزنده ترين
هجائيه هايي را كه سروده بود و به سبب رواني و كوتاهي وزن به آساني بر زبان مردم
كوچه و بازار جاري مي شده است، براي ابوسعد بخوانند (ابن معتز، ١٩٧؛ ابوالفرج،
٢٠/١٧٤؛ عباسي، ٢/٢٠٣؛ يماني، ١/٤٩). سرانجام هم دعبل از اين طريق بر حريف فائق
آمد، چه ابوسعد به منظورهايي از زبان گزنده و ستم رقيب خود، بغداد را در طلب
پناهگاهي امن ترك گفت و به ري وفت و باقي عمر را در همانجا ماند (ابن معتز،
همانجا).
دربارة شخصيت و رفتار وي، ابن معتز گويد كه ابوسعد ادعاي اصيل زادگي داشت و به كسوت
اشراف و بزرگ زادگان درمي آمد و خود را چون شجاعان مي آراست، اما در حقيقت اينگونه
نبود (ص ٢٩٧ـ٢٩٨). در عوض، ابن قتيبه (١/٢٨٧) پيش از نقل شعري از آثار او، وي را
شجاع مي خواند (نيز قس: همو، ١/٤١٨ـ٤١٩). با اين همه ملاحظه مي كنيم كه خود او در
شعري روان و دل نشين كه دعبل را بدان هجا گفته، پوشيدن لباسها و زره هاي گوناگون و
استفاده از وسايل رفاه و بزرگ منشي را بر دعبل خرده مي گيرد (ابوالفرج، ٢٠/١٦٦). به
رغم همة اين روايات، باز نبايد در اين هجاها، در جست و جوي چيزي بيش از رقابتها و
چشم و همچشميهاي شاعرانه گشت. جانب شوخي و حفظ نوعي شخصيت بي بند و بار كه در آن
زمان موجب نام آوري و گاه ثروت هم بود، بر جنبه هاي سياسي و قومي آنها غالب است.
داستاني كه ابوالفرج (٢٠/١٦٨ـ ١٧٠) مقل مي كند، بسيار پرمعني است. گويد ابوسعد خود
نزد دعبل رفت و سراسر روز را نزد او به شادكامي گذراند، اما هنگام خروج، هجايي
زهرناك كه ناموس دعبل را آماج ساخته بود، در ورقه اي از خود به جاي گذاشت و رفت.
گويي هر دو شاعر و حتي اطرافيان و به خصوص مأمون، اين بازيهاي بي خطر خنده آور را
دوست مي داشتند. از اين رو شاعر، رفتار دوستانه و مسالمت آميز رقيب را نپسنديد و
ترجيح داد در مقام دو دشمن زخم ديده باقي بمانند و دوست هم نگردند. حتي در زماني كه
مهاجات به شمشير آختن هم مي انجامد (همو، ٢٠/١٧٠)، باز نبايد خوانندة اين روايات،
ماجرا را چندان جدي تلقي كند. در ماجراهاي مهاجات، دو شاعر هيچ گاه تنها نمي مانند
و هميشه شاعري كه ا ونيز در جست و جوي مال و شهرت است، پا به ميدان مبارزه مي
گذارد. ميان ابوسعد و دعبل نيز، از حضور ابن ابي الشيص آگاهيم كه در دو قطعه ابوسعد
را هجو گفته است (همو، ٢٠/١٧٣).
در هر حال ابوسعد از هجاگوييها و هرزه دراييهاي خود بهرة كافي برده است، زيرا از يك
سو مي بينيم، به دزبا خليفه مأمون راه يافته و از سوي ديگر نامش، با آنكه شاعر درجه
دومي بيش نيست، جاويدان مانده است.
شعر او نمونة خوبي از شعر هجاسرايان خوش گذران عصر اول عباسي است. شاعر مي كوشد به
هيچ روي از از محدوة فرهنگ مجالس عيش و نوش يا فرهنگ عامة مردم پا فراتر ننهد. زنده
ترين و ملموس ترين الفاظ را برمي گزيند و در كوتاه ترين و آهنگين ترين اوزان مي نهد
تا تودة وسيع تري از مردم بتوانند شعرش را فراگيرند و به سهولت تكرار كند.
از آثار او چيز قابل ملاحظه اي باقي نمانده است و اگر دعبل نبود و ابوالفرج شرح حال
مفصلي شامل روايات مربوط به ابوسعد از او نقل نمي كرد، شايد از اين مقدار اندك هم
كمتر مي بود. اشعار وي كه به طور پراكنده در منابع آمده، عمدتاً در هجاي دعبل است
(جاحظ، البيان، همانجا، الحيوان، ١/٢٦٣؛ ابن معتز، ٢٩٦ـ ٢٩٨؛ ابوالفرج، ٢٠/١٢٤؛
عباسي، همانجا). قصيده اي نيز در هجاي اشعت بن جعفر خزاعي سروده كه به سبب آن ١٠٠
يا ٢٠٠ تازيانه خورده است (ابن معتز، ٢٩٥). همچنين شعري در رثاي حسن بن سهل سروده
كه در رسائل جاحظ آمده است (٢/٥٨، ٥٩). ابن نديم، ديواني در ١٥٠ برگ به وي
نسبت داده است (ص ١٨٩). نيز فرج رزوق پاره اي از اشعار او را جمع آوري كرده و با
نام ديوان ابي سعد مخزومي در بغداد
(١٩٧١م) منتشر ساخته است.
مأخذ: ابن عبدريه، احمد بن محمد، محمد العقد الفريد، به كوشش احمد امين و ديگران،
بيروت، ١٤٠٢ق/ ١٩٨٢م؛ ابن قتيبه، عبدالله بن مسلم، عيون الاخبار، به كوشش يوسف علي
طويل، بيروت، ١٤٠٦ق/ ١٩٨٦م؛ ابن معتز، عبدالله، طبقات الشعراء، به كوشش عبدالستار
احمد فراج، قاهره، ١٣٧٥ق/ ١٩٥٦م؛ ابن نديم، الفهرست؛ ابوعبيد بكري، سمط الآلي، به
كوشش عبدالعزيز يمني، قاهره، ١٣٥٤ق/ ١٩٣٦م؛ ابوالفرج اصفهاني، الاغاني، به كوشش علي
نجدي ناصف و محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، ١٣٩٢ق/ ١٩٧٢م؛ بستاني، بطرس، ادباء
العرب، بيروت، ١٩٧٩م؛ جاحظ، عمرو بن بحر، البيان و التبيين، به كوشش حسن سندويي،
قاهره، ١٣٥١ق/ ١٩٣٢م؛ همو، الحيوان، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، بيروت، ١٣٨٨ق/
١٩٦٩م؛ همو، رسائل، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٣٨٤ق/ ١٩٦٥م؛ شكعه،
مصطفي، الشعر و الشعراء، بيروت، ١٩٨٦م؛ عباسي، عبدالرحيم بن احمد، معاهد النتصيص،
بيروت، ١٣٦٧ق؛ مرزباني، محمد بن عمران، معجم الشعراء، به كوشش عبدالستار احمد فراج،
قاهره، ١٣٧٩ق/ ١٩٦٠م؛ بماني، نسم* السحر في ذكر من تشيع و شعر، نسخة عكسي موجود در
كتابخانة مركز؛ نيز:
EI٢, S.
نوري سادات شاهنگيان