دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢٣١٩
| ابوالعباس مرسی جلد: ٥ شماره مقاله:٢٣١٩ |
اَبوالعباس مُرسي، احمد بن عمر انصاري اسكنداني، ملقب به شهاب الدين (د ٦٨٦
ق/١٢٨٧م)، عارف و زاهد معروف سدة ٧ ق واز بزرگان طريقة شاذليه. وي در مرسيه در شرق
اندليس، به دنيا آمد و مقدمات علوم را در همان شهر فرا گرفت. در اوان نوجواني و در
روزگاري كه فشار مسيحيان براي تسخير آن نواحي شدت گرفته بود (نك : آسين پالاسيوس،
٢٣ـ٢٢)، همراه پدر و مادرش رهسپار سفر حج شد، ولي در راه دريا گرفتار طوفان شدند و
كشتي ايشان در آب فرورفت. پدر و مادر او در اين حادثه از ميان رفتند، ولي ابوالعباس
وبرادرش جمال الدين جان به سلامت بردند و سرانجام خود را به تونس رساندند. جمال
الدين در آنجا به تجارت مشغول شد و ابوالعباس به تحصيل علوم پرداخت و در همين اوقات
با ابوالحسن شاذلي كه به تونس آمده بود، ديدار كرد و مجذوب و مريد او شد (نك : ابن
عطاءالله، ١٤٧ ـ ١٤٨؛ شيال، ١٩٢ ـ ١٩٤). وي از تونس با ابوالحسن شاذلي به اسكندريه
رفت و تا پايان عمر او همواره در سفر و حضر ملازم او بود (نك : ابن عطاءالله، ١٤٤،
١٥٠ ـ ١٥١، ١٥٦، ١٨٣).
ابوالحسن شاذلي نسبت به او توجه خاص داشت و ظاهراً احساس نوعي يگانگي و نزديكي با
او مي كرد، چنانكه دختر خود را به عقد او درآورد (شيال، ٢٠١) و خطاب به او مي گفت:
«اي ابوالعباس، مصاحبت من با تو براي آن است كه تو من باشي و من تو باشم» و نيز
«…آنچه در اوليا هست در تو هم هست و آنچه در تو هست، در اوليا نيست» (ابن عطاءالله،
١٦٩). ابوالحسن شاذلي در اواخر عمر، ابوالعباس را خليفة خود قرار داد و امر ارشاد و
تزويج طريقت را به او واگذار كرد (نويري، ٥/٢٢٤؛ شيال، ٢٠٢ ـ ٢٠٣). بعد از وفات
ابوالحسن شاذلي (٦٥٦ق/١٢٥٨ م)، ابوالعباس جلسات درس و تعليم را بر همان شيوه اي كه
رسم و عادت پير و استاد او بود، در اسكندريه و چندي نيز در قاهره برپا داشت. در
مجالس او غالباً اهل علم نيز شركت مي جستند (همو، ٢٠٣)، زيرا در مكتب شاذلي ورود
به طريقت، مشروط به تحصيل معارف ديني و كسب علوم مختلف از فقه، حديث، تفسير و اخلاق
بود (نك : شعراني، لطائف، ١/٢٦)، چنانكه به گفتة ابن عطاءالله در جلسات درس حديث
از كتاب المصابيح، در اصول دين از الارشاد، در فقه از التهذيب و در تفسير از المحرر
الوجيز ابن عطيه استفاده مي كرد (ابن عطاء الله، ١٩٧).
ابوالعباس در علوم شريعت تبحر كامل داشت، چنانكه خود مي گفت: «فقها در آنچه دارند،
با ما شريكند، اما در آنچه ما داريم، با ما شريك نيستند» (همانجا). وي ساليان دراز
در اسكندريه مقيم بود (همو، ١٩٩) و به تحصيل و كسب و معرفت و ارشاد و تعليم مريدان
اشتغال داشت و سرانجام در همان شهر وفات يافت. مقبرة او در همان روزگار زيارتگاه
عامة مسلمانان بوده و بارها عمارت و مسجد مربوط بدان تجديد بنا و تعمير شده است
(نك : شيال، ٢١٠ ـ ٢١٢). وي پسري به نام جمال الدين داشته كه بعضي از اخبار و
اقوال مربوط به او از طريق همين جمال الدين نقل شده است (نك : ابن عطاءالله، ١٨٨،
١٩٠). دختر ابوالعباس نيز همسر ياقوت عرشي (شاگرد و مريد او) بوده است (شعراني،
همان، ١/١٤٨). چند تن از صوفيان معروف آن روزگار، چون ياقوت عرشي و شرف الدين محمد
بوصيري، صاحب قصيدة معروف «برده» در ستايش رسول اكرم (ص)، و نيز نجم الدين اصفهاني
و ابن عطاءالله اسكندراني از شاگردان و مريدان او بودند (نك : ابن عطاءالله، جم).
محمد بوصيري قصيده اي در مدح ابوالعباس سروده (همو، ٣٣٣) و ابن عطاءالله نيز در
آثار خود همه جا بزرگي مقام و كمالات روحاني او را ستوده است.
ابوالعباس مانند استادش ابوالحسن شاذلي از تأليف و تصنيف پرهيز داشت. ابوالحسن
شاذلي مي گفت كه آثار من شاگردان منند (همو، ٣٧) و ابوالعباس معتقد بود كه «علوم
اين طايفه علوم تحقيق است و عقول خلق تحمل آن را ندارد» (همانجا). بسياري از اقوال
و عقايد او را شاگردش ابن عطاءالله در آثار خود آورده و خصوصاً در كتاب لطائف المنن
كه نيم اول آن در مناقب ابوالحسن شاذلي و نيم بعدي در ذكر احوال و اقوال و آراء
ابوالعباس مرسي است، علاوه بر بيان كرامات و مراتب كمال او در علم و زهد و رياضت،
به نقل تأويلات او از برخي از آيات (باب الخامس) و احاديث (باب السادس) و اقوال
صوفيه (باب الساب) پرداخته و بعضي از اشعار و نيز «احزاب» وادعية او را درج كرده
است.
روش ابوالعباس مرسي در تصوف جون مشايخ ديگر طريقة شاذلي جمع ميان علم و ذوق بود و
طريقت را بر شريعت مبتني مي دانست. در مجالس درس وي چنانكه گفته شد، هم كتابهاي
فقه، حديث و تفسير تدريس مي شد و هم كتابهاي عرفاني، خصوصاً احياء العلوم غزالي،
ختم الاولياء تزمذي، كتاب الرعاية محاسبي، قوت القلوب مكّي و كتاب المواقف نفزي
(همو، ١٧٨ ـ ١٩٢؛ شعراني، طبقات، ٢/١٤، ١٩).
ابوالعباس مريدان و شاگردان را به كار و كسب معاش ترغيب و توصيه مي كرد و از چشم
داشت به انعام و احسان ديگران برحذز مي داشت. از او روايت كرده اند كه مي گفت: «كسي
كه به نزد ما آيد، به او نمي گوييم كه پيوندهاي خود را ترك كن، بلكه چنان مي كنيم
كه رسول خدا مي كرد و هركس را به هر پيشه اي كه بود، قرار مي داد، ولي از او مي
خواهيم كهدر كار و پيشة خود امين و درستكار باشد، چنانكه رسول خدا فرمود» (ابن
عطاءالله، ١٨٩؛ شعراني، لطائف، ١/١٤٤)، اما در عين حال او خود روشني زاهدانه در
زندگي داشت و ابن عطاءالله در كتاب لطائف المنن (ص ١٩٧ ـ ٢٢٧) فصلي را به بيان زهد
و ورع و بلندي همت او اختصاص داده است.
ابوالعباس از ملاقات با صاحبان مقام سخت پرهيز داشت و در اين باره روايات و
داستانهايي نقل كرده اند (نك : همو، ١٩٩؛ شيال، ٢٠٦). گويند كه وقتي حاكم اسكندريه
پيام فرستاد كه قصد زيارت او را دارد و مي خواهد كه مريد او شود، شيخ نپذيرفت و
گفت: «من كسي نيستم كه بازيچه شود» (ابن عطاءالله، همانجا). در بعضي از مآخذ آمده
است كه سلطان يعقوب، پادشاه مراكش، پس از توبه از قتل برادر خود، مي خواست كه دست
ارادت به شيخ ابومدين مغربي بدهد، اما شيخ كه عازم تلمسان بود، پيام فرستاد كه علاج
تو در دست شيخ ابوالعباس مرسي است. گفته اند كه سلطان يعقوب، ابوالعباس را به نزد
خود خواند و شيخ به مراكش نزد سلطان يعقوب رفت. سلطان نخست براي آزمايش او دستور
داد كه دو خروس بريان يكي كشته و يكي خفه كرده، پيش شيخ نهادند. شيخ دريافت و به
خادم گفت: «اين يكي را بردار كه مردار است». سلطان يعقوب مريد او شد و از سلطنت
كناره گرفت و سرانجام از بركت وجود شيخ و تربيت او به راه خير و صلاح هدايت شد (نك
: شعراني، همان، ٢/٩٢ ـ ٩٣؛ جامي، ٥٧٠ ـ ٥٧١). اين داستان كه ظاهراً نخستين بار در
روض الرياحين يافعي آمده است (ص ٤٢٨ ـ ٤٢٩)، اساس تاريخي ندارد، زيرا اولاً وفات
ابومدين در ٥٩٣ق، يعني ٩٣ سال پيش از وفات ابوالعباس بوده و ابوالعباس در اين زمان
هنوز ولادت نيافته بود، ثانياً به تصريح ابن عطاءالله، شيخ به طور مؤكد و آشكار از
ديار با سلاطين و صاحبان مقام اجتناب مي كرد و حتي در مواردي براي آنكه مجبور به
اين امر نشود، شبانه از شهر بيرون مي رفت (ابن عطاءاله، همانجا؛ شعراني، طبقات.
٢/١٥). علاوه بر اينها يافعي نام اين شخص را ابوالعباس «مريني» آورده (نك : ص ٤٢٩)
كه ظاهراً در نسخه ها به «مرسي» تحريف شده است و جامي و ديگران آن را به اين صورت
ديده اند. به هر حال اينكه آسين پالاسيوس اين واقعه را دور از احتمال نمي دانند (ص
٣١-٣٢)، وجهي ندارد و ممكن است كه آنچه ابن عطاءالله دربارة شيخ نقل كرده و گفته
است كه وي هرگاه دست به سوي طعام شبهه ناك دراز مي كرد، ٦٠ رگ در دستش مي جنبيد (ص
١٧٨)، موجب پيدايش اين داستان شده باشد.
شاذليه سلسلة طريقت خود رابه حسن بن علي (ع) مي رساندند و ابوالحسن شاذلي را از
اعقاب آن حضرت مي شمرده اند (نك : ابن بطوطه، ٢٥). ابوالعباس مرسي مي گفت: «طريقت
ما به مشرقيان و مغربيان منسوب نيستت، بلكه يكي پس از ديگري به حسن به علي بن ابي
طالب (ع) … مي رسد و او نخستين اقطاب است» (ابن عطاءالله، ١٦٥). ابوالعباس مرسي به
ترتيب مريدان و شاگردان خود توجه خاص داشت و اقوال بسيار از او در آداب مريدان و
شرايط آن نقل كرده اند (نك : شعراني، الانوار، ١/٤٩، ١٢٦، ١٢٧، ١٩٦ ـ ٢٠٠، ٢/٢٠ ـ
٢٣).
با وجود اينكه طريقة شاذليه با مكتب ابن عربي از جهاتي مربوط بوده و از لحاظ فضا و
محيط گسترش، به هم بسيار نزديك بوده اند، در افكار و آراء مشايخ اين طريقت، در
مسائل و موضوعات اساسي عرفاني، اثري از نطرية توحيد وجودي ابن عربي ديده نمي شود
(نك : عنيمي، ٥٦) و اين امر شايد به سبب تأثير شديد آثار كساني چون ترمذي، محاسبي،
قشيري و خصوصاً ابوحامد غزالي بر افكار ابوالحسن شاذلي و شاگردان مكتب او بوده است
و شاذلي خود با لحني بسيار ستايش آميز از اين اشخاص و تأليفات آنان ياد مي كند (نك
: ابن عطاءالله، ١٧٩ ـ ١٨٠)، ولي با اينهمه بعضي از مفسران آثار ابن عطاءالله
كوشيده اند كه پاره اي از اقوال ابن عطاءالله را كه از مريدان و پيروان افكار
ابواحسن شاذلي است، به شيوة صوفية توحيد وجودي تأويل و تفسير كنند (نك : شرقاوي،
١/١٥٢؛ نيز نك : غنيمي، ٣١٢ ـ ٣١٣).
اقوالي كه از ابوالعباس نقل شده است، غالباً در باب زهد، ورع، تقوي، تزكية نفس و
ترك و تجريد است و يا به وصف و بيان احوال و مقامات سير و سلوك اختصاص دارد، ولي
ظاهراً وي در تعليمات خود به رموز باطني و اسرار حروف توجه داشته است، چنانكه گفته
اند كه وي در جلسات خود از موضوعاتي چون عقل اكبر، اسم اعظم، اسماء و حروف، دوائر
اولياء، علوم اسرار، يوم مقادير، شأن تدبير و علم مشيت و نظير اينگونه مطالب سخن مي
گفته است (نك : شعراني، طبقات، ٢/١٤ ـ ١٥).
مآخذ: ابن بطوطه، محمد بن ابراهيم، رحلـة، بيروت، ١٣٨٤ق/ ١٩٦٤ م؛ ابن عطاءالله،
احمد بن محمد، لطائف المنن، به كوشش عبدالحليم محمود، قاهره، ١٩٧٤ م؛ جامي،
عبدالرحمن، نفحات الانس، به كوشش محمود عابدي، تهران، ١٣٧٠ ش؛ شرقاوي، عبدالله،
«شرح الحكم العطائيـة»، در حاشية غيث المواهب نفزي، بولاق، ١٢٩٧ ق؛ شعراني،
عبدالوهاب بن احمد، الانوار القدسيـة، به كوشش طه عبدالباقي سرود و محمد عبد شافي،
بيروت، ١٤٠٥ق/ ١٩٨٥ م؛ همو، الطبقات الكبري، قاهره، ١٣٧٤ ق/١٩٥٤ م؛ همو، لطائف
المنن و الاخلاق، قاهره، ١٣٥٧ ق؛ شيال، جمال الدين، اعلام الاسكندريـة، قاهره،
١٩٦٥ م؛ عنيمي، تفتازاني، ابوالوفاء، ابن عطاءالله السكندري و تصوفه، قاهره، ١٣٨٩ق/
١٩٦٩ م؛ نويري، محمد بن قاسم، الالمام، به كوشش اتيين كومب و عزيز سوريال عطيه،
حيدرآباد دكن، ١٣٨٨ ق/١٩٦٨ م؛ يافعي، عبدالله بن اسعد، روض الرياحين، قبرس، مؤسسة
عمادالدين؛ نيز:
Asin Palacios, M., ”Los origenes de la escuela sadili? y sus principales
representantes“, Al-Andalus, ١٩٤٥, vol.X.
فتح الله مجتبائي