دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢٣٠٠
| ابو طيب مصعبی جلد: ٥ شماره مقاله:٢٣٠٠ |
اَبوطَيِّبِ مُصْعَبي، محمد بن حاتم (مق ح ٣٣٠ق/ ٩٤٢ م)، دبير، شاعر و وزير عهد
ساماني. از منابع كهن تنها تاريخ بيهقي گزارش قابل توجهي از كارهاي او در دربار
ساماني ارائه مي دهد. براساس اين گزارش بيهقي، اميرنصر بن احمد ساماني با بلعمي
وزير بزرگ خود و مصعبي كه صاحب ديوان رسالت بود، خلوتي كرد و از آنان براي اصلاح
خلق و خوي تند خود ـ كه موجب روي گردانيدن مردم از وي بود ـ چاره جويي نمود (نك :
ص ١٢٦ ـ ١٢٧). رايزني امير با مصعبي در كنار بلعمي، ميزان اهميت وي را در دربار
ساماني مي نماياند. ثعالبي نيز نفوذ او را بر امير نصر تأييد مي كند و دليل آن را
بسياري محاسن فضايل مصعبي مي داند (٤/٧٩). بيهقي (همانجا) او و بلعمي را در «همة
ادوات فضل» يگانة روزگار مي داند.
به گفتة ثعالبي (همانجا) وي از نديمان خاص امير بود و مدتي كوتاه وزارت او را نيز
بر عهده داشت. نفيسي بر اساس گزارش بيهقي معتقد است كه مصعبي هم از آغاز شهرياري
نصر بن احمد داراي مقام صاحب ديواني بوده و شايد در زمان احمد بن اسماعيل، پدر
امير نيز اين مقام را داشته است(ص ٣١٢). به هرحال، مصعبي در زمان خود از قدرت سياسي
فراوان برخوردار بوده و قصيده اي كه رودكي در مدح او گفته و عوفي (٢/٧) دو بيت آن
را نقل كرده است، حكايت از آن دارد كه وي پايگاهي بلند داشته و انعام و بخشش او به
شاعران مي رسيده است.
از قراين چنين پيداست كه مصعبي بر مذهب اسماعيليان مي رفته، يا دست كم با آنان به
مدارا رفتار مي كرده است. البته در زمان نصر بن احمد به دليل تمايل امير به مذهب
اسماعيلي و سپس درآمدن او به اين مذهب (نظام الملك، ٢٥٨)، طبعاً ميدان براي فعاليت
اسماعيليان باز بوده و رجال درباري نيز نمي توانسته اند نسبت به اين گروه بي اعتنا
بمانند.ا ز اين رو عجيب نيست اگر مصعبي به پاداش آنكه ابوحاتم بستي كتابي دربارة
قرمطيان تأليف كرد، به او قضاي سمرقند يا عمل سيستان را داده باشد (ياقوت، ١/٦١٩ ـ
٦٢٠؛ نفيسي، ٣١٤). نفيسي از اين كار مصعبي نتيجه مي گيرد كه او نيز مانند مخدوم
خود، نصر بن احمد، اسماعيلي بوده است (همانجا). قزويني نيز از حكايتي در تاريخ
سمرقند ياد مي كند كه در آن مصعبي به قرمطي بودن و زندقه متهم شده است (٧/٢٦٥؛ نيز
نك : مدرس رضوي، ٣٥٨). در قطعة مشهور مصعبي كه در تاريخ بيهقي (بيهقي، ٤٨٢) نقل
شده است، اين بيت ديده مي شود:
صـد و انـد سالــه يـكي مـرد غـرچــه
چــرا شصت و سـه زيـست آن مـرد تـازي
كه ناظر به مدت حيات پيامبر اكرم (ص) است، ولي اگر مراد از «مرد تازي» (يا به نقل
انجو شيرازي در فرهنگ جهانگيري، ذيل غرچه، »شاه تازي») علي بن ابيطالب (ع) باشد، مي
توان اجمالاً گرايش مصعبي را بر شيعة اسماعيلي تأييد كرد.
وزارت يافتن مصعبي چندان مورد اعتناي منابع تاريخي قرار نگرفته و از نظر سياسي با
اهميت تلقي نشده است، خاصه آنكه مدت وزارتش به گفتة ثعالبي (همانجا) كوتاه بوده و
با قتل او به پايان آمده است. برخي منابع معاصر فاصلة ميان عزل بلعمي و وزارت يافتن
ابوعلي جيهاني را به عنوان دورة وزارت مصعبي تعيين كرده اند (دايرة المعارف فارسي،
١/٣٢، ٧٨٤؛ صفا، ١/٣٩٣). بدين قرار، مرگ مصعبي در ٣٢٦ ق كه اين جانشيني صورت گرفت
(نك : ابن اثير، ٨/٣٧٨)، اتفاق افتاده است، اما به قرايني مصعبي احتمالاً آخرين
وزير اميرنصر بوده و در همان اوقات مرگ امير به قتل رسيده است. از جمله مي دانيم
كهدر جريان فرستادن ابوحاتم بستي به قضاي سمرقند، مردم شه ربه سبب كتاب قرمطيان او،
بر وي شوريدند و ابوحاتم در ٣٢٩ يا ٣٣٠ ق از سمرقند بازگشت (ياقوت، ١/٦١٩). اگر قول
٣٣٠ ق را در نظر بگيريم، با مرگ ابوعلي جيهاني (نك : بارتولد، ١/٥٢٥) و طبعاً خالي
ماندن جايگاه وزارت مصادف خواهد بود. همچنين ميان مرگ جيهاني و مرگ اميرنصر در ٣٣١
ق (گرديزي، ٣٣٨؛ ابن اثير، ٨/٤٠١)، فاصله اي وجود دارد كه معلوم نيست در آن مدت چه
كسي در رأس امور اداري كشور قرار داشه است (بارتولد، ١/٥٢٤ ـ ٥٢٥).
عباس اقبال احتمال مي دهد كه مصعبي در زمان وزارت خود و اواخر عهد امير نصر،
ابوحاتم بستي را به شغل قضا روانة سمرقند كرده باشد (ص ٤٠٧ ـ ٤٠٨) و با توجه به عدم
امكان اقامت ابوحاتم در سمرقند، مي توان رفتن و بازگشتن وي را مربوط به ٣٣٠ ق دانست
كه مي تواند آغاز دورة وزارت مصعبي هم بوده باشد. خاصه آنكه مصعبي از مخالفان
جيهاني بود و به هنگام وزارت يافتن وي، مخالفت خود را آشكار و مشكلاتي را تا حد
مختل شدن امور ايجاد كرده بود (گرديزي، ٣٣٩). از اين رو مصعبي مي توانست از مرگ
جيهاني و خالي شدن ميدان، بيشترين بهره را ببرد، اما بحراني كه از رمضان ٣٣٠
دامنگير حكومت نصر بن احمد شد و به قتل و نهب اسماعيليان انجاميد (نظام الملك، ٢٦٤؛
بارتولد، ١/٥٢٣)، بايد تمام نقشه هاي مصعبي را نقش بر آب كرده باشد. بر اين قراين و
دلايل بايد دو بيت شعر از ابوالحسن علي لحّام را افزود كه در هجو حاكم جليل اولين
وزير نوح بن نصر گفته شده و مضمون آن گوياي اين است كه حاكم پس از مصعبي به وزارت
رسيده است (نك: ثعالبي، ٤/١١٠؛ مدرس رضوي، ٣٥٧). بدين ترتيب، وزارت مصعبي مقارن
بحران و ضعف حكومت امير نصر بوده و كشته شدن او هم بايد نتيجة سياست ضد اسماعيلي
نوح بن نصر بوده باشد. گرديزي (ص ٣٣٨) تصريح مي كند كه با مرگ امير نصر كسي از
ياران او باقي نماند. اينكه در متن تاريخ گرديزي مسألة جانشيني جيهاني به جاي بلعمي
و مخالفت مصعبي با وي، به پس از مرگ اميرنصر نسبت داده شده (نك : گرديزي، ٣٣٨ ـ
٣٣٩)، صرفاً بايد سهو مؤلف يا تصرف و خطاي كاتبان در توالي سطور تلقي شود.
مصعبي در زمان خود بيشتر به عنوان دبيري بلند پايه و صاحب سبك شناخته مي شده،
چنانكه ثعالبي انشا و بلاغت و خط او را به نحوي اغراق آميز تحسين مي كند ( ٤/٧٩) و
به احتمال بسيار، وي مكتوباتي از او در دست داشته است. در دوره هاي بعد، شايد از آن
لحاظ كه تنها از شعر مصعبي نمونه هايي در دست بوده است، او را در شمار شاعران قرار
داده اند. وي به دو زبان فارسي و عربي شعر گفته است و ١٣ بيت از اشعار عربي او كه
برخي از آنها مثل سائر بوده، در يتيمـة الدهر نقل شده است (نك : همو، ٤/٧٩ ـ ٨٠؛
قفطي، ٢٧٥ ـ ٢٧٦). در اشعار عربي او علاوه بر روحية شادي طلبي و ترغيب به بهره گيري
از زندگي كه بر شعر سدة ٤ ق غلبه داشت، نوعي آزادگي و آزاد انديشي نيز ملاحظه مي
شود.
آنچه ثعالبي در معرفي شعر او گفته و آن را نتيجة فضل و ثمرة خرد دانسته است، بيشتر
با نمونه هايي از اشعار فارسي او در دست داريم، سازگار است. لحن حكمت آميز مصعبي را
بايد در تنها قطعه يا قصيدة نسبتاً كاملي كه از او باقي مانده، جست و جو كرد و آن
شعري است كه در تاريخ بيهقي نقل شده است (بيهقي، ٤٨١ ـ ٤٨٣؛ نيز نك : لازار، ٤٨ ـ
٤٩). هدايت در مجمع الفصحا اين قطعه يا قصيده را كه در برخي از نسخه هاي تاريخ
بيهقي بدون نام شاعر ضبط شده، به دقيقي نسبت داده است (٢/٦٤٦)، ولي در بعضي ديگر از
نسخه ها، چون نسخه اي كه فياض در تصحيح كتاب در دست داشته، نام مصعبي مذكور است.
گذشته از آن، دو بيت از اين قصيده در فرهنگ جهانگيري (انجو شيرازي، ١٠٤٦ ـ ١٠٤٧)
صريحاً به نام وي ثبت شده است (نك : اقبال، ٤٠٨ ـ ٤٠٩؛ فروزانفر، ٥٦؛ نفيسي،
همانجا). مضمون اصلي اين قصيدة ١٤ بيتي، سپنجي بودن جهان و ناهمواري و كژرفتاري آن
است كه با خطاب به جهان آغاز مي شود و در طول شعر آن را به فسوس و بازي و واژگونه
كاري و دشمنكامي متهم مي كند و در پايان با خطاب مجدد به جهان، گناه همة
ناهمواريهاي برشمرده را متوجه خود آدمي مي سازد، از اين رو كل قصيده متضمن نوعي
تقابل فلسفي است كه از نكوهش چرخ نيلوفري آغاز و به پذيرش فاعليت و اختيار انسان
منتهي مي شود. اينگونه مضامين در بسياري از اشعار حكمي سده هاي ٤ و٥ ق تكرار شده
است. برخي از اين اشعار، از لحاظ ساخت و بافت با اين قصيده مشابهت دارند. از آن
ميان به ويژه قصيدة منوچهري (ص ١١٦ ـ ١٢٠٩ به مطلع:
جهانـا چــه بـد مهــر و بـدخـو جــهاني
چـــو آشفتــه بــــازار بــازارگاني
ياد كردني است و مي توان گفت كه از شعر مصعبي متأثر است (مصفا، ٤٠). از مصعبي ابيات
فارسي ديگر نيز باقي مانده است (براي نمونه، نك : رادوياني، ٧؛ محمدبن سرخ، ٩،
٤٣).
مآخذ: ابن اثير، الكامل، اقبال، عباس، «دو شاعر عصر قديم»، يغما، ١٣٣٧ ش، س ١١، شم
٩؛ انجو شيرازي، حسين بن حسن، فرهنگ جهانگيري، به كوشش رحين عفيفي، مشهد، ١٣٥٩ ش؛
بارتولد، و. و.و تركستان نامه، ترجمة كريم كشاورز، تهران، ١٣٥٢ ش؛ بيهقي، ابوالفضل،
تاريخ بيهقي، به كوشش علي اكبر فياض، مشهد، ١٣٥٦ ش؛ ثعالبي، عبدالملك بن محمد،
يتيمـة الدهر، بيروت، دارالكتب العلميـة؛ دايرة المعارف فارسي؛ رادوياني، محمد
بن عمر، ترجمان البلاغـة، به كوشش احمد آتش، تهران، ١٣٦٢ ش؛ صفا، ذبيح الله، تاريخ
ادبيات ايران، تهران، ١٣٣٨ ش؛ عوفي، محمد، لباب الالباب، به كوشش ادوارد براون،
ليدن، ١٣٢١ق/ ١٩٠٣ م؛ فروزانفر، بديع الزمان، مباحثي از تاريخ ادبيات ايران، به
كوشش عنايت الله مجيدي، تهران، ١٣٥٤ ش؛ قزويني، محمد، يادداشتها، به كوشش ايرج
افشار، تهران. ١٣٤٢ ش؛ قفطي، علي بن يوسف، المحمدون من الشعراء و اشعارهم، به كوشش
رياض عبدالحميد مراد، دمشق، ١٣٩٥ق/ ١٩٧٥ م؛ گرديزي، عبدالحي بن ضحاك، تاريخ گرديزي،
به كوشش عبدالحي حبيبي، تهران، ١٣٦٣ ش؛ لازار، ژيلبر، اشعار پراكنده، تهران، ١٣٦٢
ش؛ محمد بن سرخ نيشابوري، شرح قصيدة فارسي، به كوشش محمد معين، تهران، ١٣٣٤ ش؛ مدرس
رضوي، محمد تقي، تعليقات بر تاريخ بخاراي نرشخي، تهران، ١٣٣٤ ش؛ مصفا، مظاهر،
پاسداران سخن، تهران، ١٣٣٥ ش؛ منوچهري، احمد بن قوص، ديوان، به كوشش محمد دبير
سياقي، تهران، ١٣٦٣ ش؛ نظام الملك طوسي، حسن بن علي، سياست نامه به كوشش جعفر شعار،
تهران، ١٣٧٠ ش؛ نفيسي، سعيد، محيط زندگي و احوال و اشعار رودكي، تهران، ١٣٣٦ ش؛
هدايت رضا قلي خان، مجمع الفصحا، به كوشش مظاهر مصفا، تهران، ١٣٣٩ ش؛ ياقوت، بلدان.
محمد مهدي مؤذّن جامي