دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢٢٧٠
| ابو طالب جلد: ٥ شماره مقاله:٢٢٧٠ |
اَبوطالِب، عبدمناف (عمران) بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عبد مناف قرشي (د سال دهم
بعثت برابر با ٦٢٠ م)، عمو و حامي پيامبر (ص). پدرش عبدالمطلب، از رؤساي مكه بود و
منصب «سقايت» و «رفادت» (تأمين آب و غذا براي زائران كعبه) داشت. در ميان فرزندان
متعددش ٣ پسرانه به نام ابوطالب، زبير و عبدالله پدر پيامبر (ص) از يك مادر، به نام
فاطمه دختر عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم، زاده شدد (ابن هشام، ١/١٨٩؛ بلاذري،
١/٨٥). او در بستر مرگ (٨ عام الفيل/ ح ٥٧٨ م) (طبري، ٢/٢٧٧) و در جمع فرزندان وصيت
كرد و كفالت محمد (ص) را كه تا ٨ سالگي آن حضرت خود بر عهده داشت، به ابوطالب
واگذاشت (يعقوبي، ٢/١٣). از اين زمان ابوطالب به عنوان جانشين پدر، سرپرستي محمد
(ص) را بر عهده گرفت و پس از بعثت او به پيامبري نيز به حمايتش برخاست (ابن سعد،
١/١٢١؛ ابن هشام، ١/١٨٩ ـ ١٩٠).
مطابق روايات، او كه مانند بيشتر رؤساي قريش مردي تاجر بود، در يكي از سفرها به
شام، محمد (ص) را با خود همراه كرد و در همين سفر بود كه راهبي نصراني، بحيرا نام،
به پيامبري آن حضرت بشارت داد (همو، ١/١٩١ ـ ١٩٤؛ طبري، ٢/٢٧٧ ـ ٢٧٩).
سخاوت ابوطالب بين قريش معروف بود و هر وقت اطعام مي كرد، هيچ يك كاز افراد قبيله
در آن روز به اين كار نمي پرداخت (بلاذري، ٢/٢٣). دربارة درايت و عدالت و نفوذ او
گفته اند كه قبايل عرب در مكه، ابوطالب را داور خود مي شناختند و او نيز در داوري
جانب حق را نگه مي داشت ومردي صاحب رأي بود. او در عصر جاهليت نخستين كسي بود كه
سوگند در شهادت براي اولياي دم را بنا نهاد و اين روش بعدها جزو سنن و حقوق اسلامي
گرديد (ابن ابي الحديد، ١٥/٢١٩؛ نسائي، ٢/٨ ـ ٤). ابوطالب منصب سقايت را كه از پدر
به ارث برده بود، در ازاي دين خود، به برادرش عباس سپرد (يعقوبي، همانجا؛ ابن
اثير، ٢/٢٢ ـ ٢٣؛ قس: ابن هشام، ١/١٨٩). چه ابوطالب، به رغم آنكه سيادتش را همه
گردن نهاده بودند، مردي تنگدست، اما بلند طبع بود و ضيق معاش را بر كسي آشكار نمي
كرد. محمد (ص) كه در اين ايام با تأييد ابوطالب، با خديجه ازدواج كرده و از توانايي
مالي برخوردار شده بود، در يك قحط سال براي كاستن از بار معاش عموي خود، يكي از
پسران او، علي (ع) را در خانة خود پذيرفت و به ترتبيتش همّت گماشت. پسر ديگر او
جعفر را نيز عباس عموي ديگر پيامبر (ص) برگرفت (همو، ١/٢٦٣؛ ابن قدامه، ١٢٢).
چون محمد (ص) به پيامبري مبعوث شد، ابوطالب با گروش فررندش علي (ع) به اسلام مخالفت
نكرد و حتّي او را به همراهي با پيامبر فرمان داد محمد (ص) را نيز از پشتيباني خود
مطمئن ساخت (بلاذري، ١/١١٣؛ ابن هشام، ١/٢٦٣ ـ ٢٦٤)، اما خود در پاسخ به دعوت
پيامبر كه او را سزاوارترين فرد براي قبول اسلام مي دانست، ظاهراً به سالخوردگي خود
و ملامت و كينة قريش اشاره كرد (همانجا). آنگاه كه پيامبر (ص) دعوت خود را آشكار
كرد، كساني از سران قريش نزد ابوطالب آمدند و از وي خواستند يا برادر زاده اش را از
اين كار بازدارد، يا حمايت خود را از محمد (ص) برگيرد. ابوطالب گاهي با لحمني ملايم
با ايشان سخن مي گفت و زماني با محمد (ص) در اين باره به گفت و گو مي نشست (طبري،
٢/٣٢٢ ـ ٣٢٦). پشتيباني آشكار ابوطالب از محمد (ص) بر كافران گران آمد و چون مي
پنداشتند كه غمخواري او از محمد (ص) كه در كودكي به «يتيم ابوطالب» شهرت داشت، فقط
به خاطر فرزند خواندگي اوست. عُمارة بن وليد را كه جواني خردمند و خوشرو بود، همراه
گرفتند و به قصد مبادله با حضرت محمد (ص) پيش ابوطالب آمدند. ابوطالب سخت برآشفت و
آنان را براند (ابن سعد، ١/٢٠٢؛ طبري، ٢/٣٢٦ ـ ٣٢٧؛ ابن قدامه، ٣٥٢). در اين باره
از ابوطالب قصيده اي نغز در ذمّ قريش بر جاي مانده است كه بعدها شعرا ابياتي از آن
را در مفاخرت قريش شاهد گرفتند (علي، ٩/٣٨٧ ـ ٣٨٦).
چون دعوت پيامبر (ص) در مكه بالا گرفت، سران قريش به انديشة قتل او افتادند و از
ابوطالب خواستند كه محمد (ص) را به آنان تسليم كند و چون او نپذيرفت (ابن هشام،
١/٣٧٥؛ يعقوبي، ٢/٣١)، با خود پيمان بستند كه از هرگونه روابط فردي و اجتماعي با
بني هاشم اجتناب ورزند. پس پيامبر (ص) و ابوطالب و مسلمانان در بيرون شهر مكه، در
محلي كه بعدها «شعب ابي طالب» شهرت يافت، مقام گزيدند. از بني هاشم و بني مطلب، جز
ابولهب، آنانكه رضايت به كشتن پيامبر نمي دادند، همگي به ابوطالب پيوستند و او شعري
در مدح قوم خود سرود و آنان را در پايداري و دفاع از حريم پيامبر تحريض و تشجيع كرد
(ابن هشام، ١/٢٨٧ ـ ٢٨٨، ٣٧٥ ـ ٣٧٦).
خصوصيات متفاوت پسران عبدالمطلب و نقش متضاد برخي از آنان در زندگي محمد (ص) و
تاريخ صدر اسلام، تصويري از شخصيت حقيق ابوطالب و پايداري او در حمايت از پيامبر
(ص) را به دست مي دهد (بول، ١١٥). مثلاً حمزه از كساني بودكه خيلي زود به اسلام
گرويد و ابوطالب شعري در تجليل از او سرود و حمزه را بين برادران ستود (ابن ابي
الحديد، ١٤/٧٦ ـ ٧٧؛ آيتي، ٨٩). عباس بن عبدالمطلب سياستمدار زيرك قريش، با آنكه
بيشتر عمر خود را در شرك و بت پرستي گذراند و پيش از فتح مكه در ٨ق/ ٦٢٩م به اكراه
اسلام آورد، تا وقتي كه ابوطالب زنده بود، هرگز با محمد و دين او مخالفت علني نكرد.
ابولهب، سرسخت ترين دشمن پيامبر و اسلام، كفار و مشركان را بر ضد او تحريك مي كرد و
ابوطالب در دفاع از محمد (ص)، نقشه هاي وي را بلا اثر مي گذاشت (بول، همانجا).
ابوطالب در دعوت خاص پيامبر از عشيرة خود، مصلحت را در سكوت دانست، تا به عنوان
بزرگ قوم، نفوذ كلامش را حفظ كند، اما هرگز رضا به ايذاء و آزار محمد (ص) نداد.
ابوطالب سرانجام در هشتاد و چند سالگي درگذشت. به اعتقاد شيعه، ابوطالب به محمد (ص)
و دين او ايمان آورد، اما مصلحت را در كتمان آن دانست (راوندي، ٣/١٠٧٨؛ جرجاني،
٧/١٨٨٨)، زيرا اگر ايمانش را آشكار مي كرد، همچون ديگر مسلمانان مكه، ديدگاه او
مشخث مي گرديد و نمي توانست به عنوان سرپرست قبيله، حكم و داور مشركان گردد و از
مقام شيخوخت خود در حمايت از رسول اكرم و نصرت دين او سود جويد (ابن ابي الحديد،
١٤/٨١ ـ ٨٢؛ امين، ٨/١١٧). دربارة اسلام ابوطالب كه از مباحث عقيدتي ـ كلامي بين
مذاهب اسلامي است، روايات و اخبار فراوان در دست است و كتابها و رساله ها و مقالات
بي شماري تدوين شده است كه از جملة كهن ترين آنها بايد از كتاب ايمان ابي طالب اثر
شيخ مفيد (د ٤١٣ ق) نام برد. جمهور علما و مفسران شيعه و عده اي از بزرگان اهل
سنّت، به اعتبار روايان اهل بيت (ع)، يا اجتهاد و استنباط خود، عقيده به اسلام
ابوطالب دارند و اسناد راويان حديث گروهي از مورخان و مفسران اهل تسنن را كه انكار
ايمان ابوطالب كرده اند. ضعيف و يا مرسل مي دانند (محمودي،٢/٨٢ ـ ٢٩). از ديدگاه
شيعه، استناد برخي از علماي اهل سنت به آياتي از قرآن (توبه/ ٩/١١٤، قصص/ ٢٨/٥٦) كه
نزول آنها را دربارة ابوطالب تفسير كرده اند، بي اعتبار و مردود است (جرجاني،
٤/١٣٥، ٧/١٨٥؛ ابن ابي الحديد، ١٤/٦٩ ـ ٧٠).
اشعار منسوب به ابوطالب به سبب دربرداشتن حوادث مكه در طلوع اسلام و همچنين به سبب
منزلت خاص وي، مورد عنايت ادباي عصر نخستين اسلامي قرار گرفت. بيشتر قصايد منسوب به
او در مدح پيامبر و دغاع از اسلام و تأييد مسلمانان و نيز حاوي برخي نكات تاريخي و
قومي است (همو، ١٤/٥٥ ـ ٥٨، ٦١ ـ ٦٣، ٧١ ـ ٧٣، ٧٦ ـ ٧٩؛ علي، ٩/٣٨٤). ابن سلام جمحي
(ص ٦٠) ابوطالب را شاعري توانا دانسته و ابن حبيب (ص ٢٨١) نيز نام او را در زمرة
شاعران آورده است. ادبا و نحويان نيز به اشعار منسوب به ابوطالب استناد مي جستند.
چنانكه سيبويه (١/١١١، ٣/٢٦٠ ـ ٢٦١) و جاحظ (٣/٢٢) ابياتي از او را به عنوان شواهد
نحوي و ادبي در اوايل ظهور اسلام نقل كرده اند.
چنين مي نمايد كه مسألة صحت انتساب اشعار ابوطالب، در همان سدة نخست هجري توجّه سخن
شناسان و محققان ادبي را برانگيخته است. مثلاً ابن سلاّم كه در كتابي از يوسف بن
سعد جمحي، قصيدة مشهور ابوطالب را در ستايش پيامبر (ص) ديده و آن را فصيح شمرده، مي
دانست كه ابياتي از اين قصيده الحاقي است (GAS, II/٢٧٣-٢٧٤؛ علي،٩/٦٩٩). ابن اسحاق
در كتاب خود بسياري از اشعار منسوب به ابوطالب را نقل كرده است (ص ٣٥، جم )، ولي
ابن هشام از نقل برخي اشعار منسوب به ابوطالب كه مورد تأييد شعرشناسان عصر قرار
نگرفته بود، اجتناب ورزيد. او كه خود را مقيّد به نقل اشعار رايج ميان راويان پيشين
نمي دانست، گاهي پاره اي از ابيات نامناسب را از اشعار گويندگان حذف مي كرد (مهدوي،
٥١ ـ ٥٢). با اينهمه از قصيدة مشهور المية ابوطالب ٩٤ بيت آن را در السيرة
النبويـة آورده، اما افزوده است كه برخي در صحت انتساب بيشتر ابيات آن ترديد داشته
اند (GAS, II/٢٧٤؛ علي، ٩/٣٨٦). اينكه اشپرنگر اشعار منسوب به ابوطالب را در السير
ابن اسحاق مجعول دانسته و يادآورد شده كه ابن اسحاق خود به نادرستي آن وقوف داشته
است (ZDMG, XIV/٢٨٩)، يا بروكلمان قصايد منسوب به ابوطالب را براي نشان دادن ايمان
وي به برادر زاده اش دانسته، تا شيعه از آن پشتوانه اي براي قداست امام علي (ع)
داشته باشد (GAL/I/٣٨)، با حقايق تاريخي وفق نمي دهد (GAS، همانجا). چنانكه نولدكه
نيز صحت انتساب ان بخش از اشعار را كه مربوط به حوادث عصر ابوطالب در مكه است،
تأييد كرده است (ZDMG, XVIII/٢٢٣).
به هر حال نخستين بار ابوهفّان عبدالله بن احمد مهزمي بصري (د ٢٥٥ ق) اخبار و اشعار
پراكندة ابوطالب را در كتابي به نام شعر ابوطالب گرد آورد. يك سده بعد ابونعيم علي
بن حمزة بصري (د ٣٧٥ ق) نيز كتابي به نام ديوان ابي طالب و ذكر اسالمه تدوين كرد.
ابن حجر عسقلاني و عبدالقادر بغدادي هر يك نسخه اي از اين كتاب را در اختيار داشته
اند (GAS، همانجا) و نسخه اي از اين دو اثر در بغداد ديده شده است (امين، ٨/١٢٥ ـ
١٢٦). نولدكه نسخة خطي اشعار ابوطالب موجود در كتابخانةلايپزيگ را كه عفيف بن اسعد
در محرم ٣٨٠ از روي نسخة شخصي ابن جنّي شاعر ـ از اثر ابوهفان ـ استنساخ و بر او
قرائت كرده بود، به تفصيل وصف كرده است (ZDMG, XVIII/٢٢٠). اين شرح دربارة نسخه هاي
موجود در نور عثمانية استانبول (GAS، همانجا) و بغداد (امين، همانجا) صادق است و
براي اثبات اين نكته كه اين نسخه ها، همان كتاب شعر ابي طالب ابوهفان مهزمي است،
كمك مي كند.
از اشعار منسوب به ابوطالب، قصيدة لاميّة او شهرت بسيار يافته است. پيامبر (ص) نيز
ابياتي از آن را همواره به خاطر داشت. چنانكه در قحطي مدينه كه به قصد استسقاء بر
منبر رفت و دعا كرد و باران آمد، گفت: «پروردگار ابوطالب را نيك دهاد. اگر زنده
بود، چشمانش نوراني مي شد» و منظورش اين بيت معروف بود كه: «وابيض يستسقي الغام
بوجهه…» (راوندي، ١/٥٨ ـ ٥٩؛ قس: وهر، ٢٤٨) و يا در غزوة بدر به اجساد مشركان نظر
افكند و به ابوبكر گفت: «اگر ابوطالب زنده بود، مي ديد كه چگونه شمشيرهاي ما سرهاي
اينان را در برگرفته است» و نظر به اين مصراع ابوطالب داشت كه: «لتلتبسن اسيافنا
بالاماثل» (ابوالفرج، ١٧/٢٨). اين قصيده در ١٣٢٧ق توسط احمد فهمي در استانبول منتشر
شد رشر نيز آن را هماره با قصيدة دالية ابوطالب به آلماني ترجمه كرد و در نشرية
«تحقيقات دربارة شعر عرب » منتشر كرد (GAS، همانجا). اشعار منسوب به ابوطالب همچنين
با عنوان ديوان شيخ الاباطح ابي طالب در ١٣٥٦ ق در نجف چاپ شد (زركلي، ٤/١٦٦).
مآخذ: آيتي، محمد ابراهيم، تاريخ پيامبر اسلام، به كوشش ابوالقاسم گرجي، تهران،
١٣٦١ ش؛ ابن ابي الحديد، عبدالحميد بن هبـة الله، شرح نهج البلاغـة، به كوشش محمد
ابوالفضل ابراهيم، قاهره، ١٩٥٩ ـ ١٩٦٣ م؛ ابن اثير، الكامل؛ ابن اسحاق، محمد، السير
و المغازي، به كوشش سهيل زكار، دمشق، ١٩٧٨ م؛ ابن حبيب، محمد، «كني الشعراء من غلبت
كتبته علي اسمه»،نوارد المخطوطات، بغداد، ١٣٧٤ ق؛ ابن سعد، محمد، طبقات الكبري،
بيروت، ١٩٥٧ ـ ١٩٦٠ م؛ ابن سلام جمحي، محمد، طبقات الشعراء، ليدن، ١٩١٣ م؛ ابن
قدامه، عبدالله بن احمد: التبيين في انساب القرشيين، به كوشش محمد نايف ديلمي،
بيروت، ١٤٠٨ق/ ١٩٨٨ م؛ ابن هشام، السيرة النبويـة، بيروت، دار احباء التراث
العربي؛ ابوالفرج اصفهاني، الاغاني، بيروت، ١٣٩٠ ق؛ امين، محسن، اعيان الشيعـة،
بيروت، ١٤٠٣ق/ ١٩٨٣ م؛ بلاذري، احمد بن يحيي، انساب الاشراف، ج ١ به كوشش محمد
حميدالله، قاهره، ١٩٥٩ م؛ همو، همان، ج ٢، به كوشش محمد باقر محمودي، بيروت، ١٣٩٤ق/
١٩٧٤ م؛ جاحظ، عمرو بن بحر، البيان و التبيين، به كوشش حسن سندويي، قاهره، ١٣٥١ق/
١٩٣٢ م؛ جرجاني، حسين بن حسن، تفسير گازر، جلاء الذهان و جلاء الاحزان، به كوشش
جلال الدين حسيني ارموي، تهران، ١٣٣٧ ش؛ راوندي، سعيد بن هبـة الله، الخرائج و
الجرائح،قم، ١٤٠٩ق/ ١٩٨٩ م؛ زركلي، اعلام؛ سيبوبه، عمرو بن عثمان، الكتاب، به كوشش
عبدالسلام محمد هارون، بيروت، ١٤٠٣ق؛ طبري. تاريخ؛ علي، جواد، المفصل في تاريخ
العرب قبل الاسلام، بيروت، ١٩٧٦ م؛ قرآن، مجيد؛ محمودي، محمد باقر، حاشيه بر انساب
الاشراف (نك : هم ، بلاذري)؛ مهدوي، علي اصغر، مقدمه بر سيرت رسول الهه از ابن
هشام، ترجمة كهن قاضي رفيع الدين اسحاق همداني، تهران، ١٣٥٨ ش؛ نسائي، سنن، به كوشش
محمد فؤاد عبدالباقي، استانبول، ١٨٩٩ م؛ يعقوبي، احمدبن اسحاق، تاريخ، بيروت، ١٩٦٠
م؛ نيز:
Buhl, Frants, Des Leben Muhammeds, tr. H. H. Schaeder, Heidilberg, ١٩٥٥; GAL;
GAS; ZDMG; Wehr, H., Arabisches Worterbuch, Arabisch-Deutsch, Leipzig, ١٩٥٨.
عبدالكريم گلشني